دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
  • ۸ آذر ۹۷ , ۱۲:۴۲
    5آذر
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰

۴۲ مطلب با موضوع «دل نوشـته هـای مـن» ثبت شده است

ساعت ها در افکارم ،جستجو کردم تا بهترین جمله روز مرد را بیابم...

جمله را یافتم

اما...

مردش را نه.


اوهوم آره،میدونم یکم سخت گیرانست این رفتار،هرچند که این متن یکم مبالغه داشت،اما خب خیلی روز سختیه این مناسبت ها،چون خیلی تلاش میکنم و برام مهمه،جمله ای اضافه تر از حد لازم و زیادتر از اعتقادم به زبون نیارم.


آهان!داشتم می خوندم که بر اساس تحقیقات،علاقه خانم ها به مردانی که ظاهری زنانه دارن،در حال افزایشِ.دلیل این علاقه هم اینه که خانم ها فهمیدن مشارکت چنین مردانی تو زندگی زناشویی در هر زمینه ای،بیشتر از مردانِ مغرورِ چون ،از روحیه لطیف تری برخوردارن!!!!!و اینکه قبلترها به دلیل اینکه فکر میکردن این ابهت مردانه که از نظر ظاهری در مردها وجود داره، قابل انتقال به فرزندان هست مایل بودن به این ازدواج ها و الان فهمیدن چیزهای دیگه ای میتونه روی ظاهر تاثیرگذار باشه و بدون اینکه طرف مقابلشون دارای ظاهری مردانه باشه میتونن فرزندان دلخواهشون رو از نظر ظاهر،در آینده داشته باشن.در ظاهر هرچند منطقی به نظر بیاد این اطلاعات اما آیا خانم ها از رفتار زنانه در وجود مردان لذت می برن؟!اگه این یه واقعیت باشه،و در ایران هم این آمار صحت داشته باشه،درواقع اینطور به نظر میاد که خانم ها به وجود یه همجنس تو رفتار میل بیشتری پیدا کردن!

آقایون انصافا خانم ها رو به کجا رسوندین!!!:|

موافقین ۲ مخالفین ۱ ۲۲ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۳۷
معصومـــه پــورابـراهیـــم

دوست داشتنی ترین مکان زندگیست.دنج و آرام،جایی برای کز کردن، برای زانوی غم بغل گرفتن، برای خلوت با خودت، خلوت با تمام افکاری که به یک باره هجوم می آورند و تو آرام می کشانیشان آنجا تا تکلیفشان را روشن کنی.همانجایی که باید باشد...من به آن می گویم گوشه.همان یک گوشه معروف.یک گوشه ای که می نشینی وگاهی داغ دلت راخودت تازه میکنی.
گوشه زندگیم نیست!نیست غریبه آشنا....

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۲ تیر ۹۵ ، ۰۴:۵۲
معصومـــه پــورابـراهیـــم

همیشه ایستاده ای!

کمی هم برای من بیوفت!

گوشت با من است؟!

مقاومت نکن...

بیوفت درست وسط زندگیم...

با توام...........اتفاق خوب!

دقیقا کجایی؟!


:)یه جور کاریکالماتور بود،وگرنه تو زندگی هممون اتفاق های خوب هست!

۷ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۶ خرداد ۹۵ ، ۱۵:۳۱
معصومـــه پــورابـراهیـــم

ما آدما نصفه و نیمه می شنویم ولی...ولی گاهی کامل قضاوت می کنیم!وقتی میگم ما آدما یعنی خودم رو هم جزئی از اونا میدونم(پس بفهم خواهش میکنم بفهم،هدفم متفاوت جلوه دادن خودم نیست!)

گاهی وقتی نظرتو بیان میکنی به بقیه اجازه میدی درموردت فکر کنن(همون نظراتی که ممکنه روزانه هرکدوممون تو خلوتمون باخودمون تکرار کنیم و من فقط اینجا تو این دنیای مجازی،این جسارتو داشتم و به خودم اجازه دادم در مورد بعضیاش بلند فکر کنم).عده ای حتی از بیان نظراتشون واهمه دارن که مبادا تفکر یا برداشت بقیه به واقعیتشون نزدیک باشه!اگه از نظر یا برداشت کسی درمورد خودم می ترسیدم ،هیچوقت دست به قلم نمی شدم،اما ترس اینبارم از یه جنس دیگست.

سکوت از روی ترس "برای من" ارزش نیست،برای سکوتی ارزش قائلم که از روی دانایی باشه در راستای باورها و اعتقادات عمیق معنوی،سکوتی که اگه قرار باشه با کلمات شکسته بشه،گوینده رو مورد تحسین قرار بده نه تحقیر.با خودم میگم:نکنه نوشتن برای عموم آزاد نیست!شاید نوشتن زمانی که هرکس به اندازه ای که "میـــخواد" نه اندازه ای که "بایــــــد"،از درکش استفاده میکنه برای فهم حرف هات،خطاست!

دارم فکر میکنم،حق دارن یکی از اساتید بنده که اکثر پست هاشون رو به صورت خصوصی ثبت میکنن و اجازه خوندن رو به عده ی کمی از دانشجوهاشون میدن که مبادا با تفکرات نصفه و نیمه در مورد حرفهاشون،دنیا و آدمارو کامل قضاوت کنن و به جای اینکه تلنگر باشه براشون یه عامل باشه برای گمراهی!نکنه دست نوشته های من،برخلاف هدفی که دارم پیش بره!نکنه یه غریبه آشنایی با معیار خودش تفسیرش کنه!با درک خودش تعبیرش کنه و درنهایت برای کارهای نه چندان معقولش،توجیحی پیدا کنه از جنس حرفهای من!هرچند اکثرا چند پهلو می نویسم،اما  تصورم این بود و این هست،که هیچوقت غیرقابل درک ننوشتم.

با تمام این اوصاف،شاید روال این وب تغییر کنه...

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۴ خرداد ۹۵ ، ۱۸:۰۶
معصومـــه پــورابـراهیـــم

نوشتن قدرت میخواهد،وقتی از کلمات دلگیر باشی...کلماتی که زمانی جمله می شدند و دلت را می بستی به آن و افسارش را میدادی دستشان تا احساست را از درونت به بیرون بکشند...

از به با در تو ما من  عشق دل  و و و .....از همه شان دلگیرم،بازی میکردند،آنها جمله می شدند و من داستان می ساختم و می باختم به یک مشت جملاتی که مفت نمی ارزیدند....گاهی چه دردی دارد پوزخندی که به خودت میزنی!واین روزها چقدر درد می کشم



آقاجون!مهربونم....خوشحالم که به دنیا اومدی.معصومه خیلی دوستت داره...روز تولدت،بغض میکنم وقتی فکر میکنم هستیو نیستی....چقدر خوبه دلبستن به واقعیت های زندگی....


۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۵۴
معصومـــه پــورابـراهیـــم

قلم قهر است با افکار من.نمی نویسد ...فقط خط خطی میکند.این روزها افکارم تلنبار شده اند.هضمشان سخت است ،سنگین است،کاش بالا بیاورم تمامشان را روی برگه های سفیدی که خط هایش از سکوتم به هم ریخته است واز سفید بودن حالشان بهم میخورد....دلشان تنگ شده برای بازیِ کلماتم و من ...همچنان خیره به خط های موازی دفتری که نرسیدنشان به هم عذابم میدهد....روزی همین قلم رفیق نیمه راهِ برگ های دفترم میشد و حالا ...رفیقند با هم!آن هم تمامِ راه.

جاگذاشته ام حرف هایم را میان روزهایی که گذشته اند،ناگفته مانده ام در گذر از روزهایی که سکوت امانم نداد وحالا.....

حالا گفتنی نیستم ،دیدنی ام....می ترسم از نگاهی که مرا بفهمد و گوش هایی که بشنود سکوتم را،آن روز حتما دوباره خواهم نوشت از نا نوشته هایی که در گوشه ی ذهنم منتظر تلنگرند،تلنگری از جنس ِ...واقعا جنسشو نمی دونم:/

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۴ ، ۰۶:۳۸
معصومـــه پــورابـراهیـــم

بعداز سالها و بعداز گذشتن از کنار تمام آدم هایی که درکشان نمی کردم و بعد از دست و پنجه نرم کردن با روزگار گاهی تلخ،بعداز خواندن کتاب هایی که هرکدامشان یک خط به تجربه های زندگیم اضافه کردند،بعد از شنیدن تمام نشنیدنی ها و دیدن تمام ندیدنی ها و بعداز حس مهربانی هایی از جنس مهربانی،بعدازگذر از تمام دغدغه ها و بعد از اتمام نیمِ نیمِ عمرم،حس میکنم زندگی را آنطور که باید نه!ولی خیلی نزدیک تر از قبل لمس میکنم و بعد از گذر از این همه زمان که کم نبود برای من ،حالا سکوتم پراز حرف و درک از دنیاست،پراز می فهمم ها پراز درک می کنم ها پر از درد می کشم ها و و و ....

وحالا رسیده ام به آرامشی که از روی درک است ،آرامشی که همیشه به دنبالش بودم.و این روزها حرف هایم ،باورم هستند و رنگ تمام احساساتم واقعیست...خوشحالم که جنس آرامش این روزهایم از یک برند معتبر است.برندی با نام "خودشناسی"

۹ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۶ دی ۹۴ ، ۱۶:۴۷
معصومـــه پــورابـراهیـــم

گاهی که زبونم بند میاد،گاهی که افکارم از شدت گرسنگی و نیاز به فهمیده شدن،حرف های دلمو درسته قورت میده،گاهی که پراز نوشتنم و کلمات فرار میکنن از جمله شدن،گاهی که حتی لبخندهام مسیرشونو برای نشستن گم میکنن و چشمام یادشون میره توان حرف زدن دارن ....

کاش فقط تو این مواقع که تصویرم،تصویری پر از ایهام،زیر نویس داشتم...

۱۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۰ دی ۹۴ ، ۱۹:۴۲
معصومـــه پــورابـراهیـــم