دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
  • ۲۹ اسفند ۹۶ , ۰۹:۵۰
    :)
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰

۴۲ مطلب با موضوع «دل نوشـته هـای مـن» ثبت شده است

ولادت تو عجب غمی دارد...

قربونت بره معصومه
موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۹۷ ، ۱۷:۱۴
معصومـــه پــورابـراهیـــم

خداوندا تو میدانی،تو میدانی که انسان بودن و ماندن چه دشوار است...

مثل قبل نیست،هیچ چیزو هیچکس...

بلد نیستم،خوش بودن تو جامعه و شرایط فعلی رو بلد نیستم!چقدر دنیا برام غریب شده!خوب نیست تو باشی و انقدر پریشون باشم میدونم،اما...بهم حق بده احساس تنهایی کنم...دلم میخواد دور باشم از دنیای نزدیک به آدمها...

چقدر خوبه که هستی و می تونم توکل کنم بهت،چقدر خوبه که میفهمی منو...چقدر خوبه که من به دوست داشتن تو محتاجم...خدایا شکر بابت حضور خودت تو زندگیمون، دل نا آروم این روزهامو به خودت سپردم


موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۷ ، ۱۶:۳۶
معصومـــه پــورابـراهیـــم

نگفتــه بودی دوستــم داری
اما...
گفتــه بودی،آدم!
وقتش را که با کسی می گذراند،یعنـی...
دوستــش دارد.

نمیدانم!من کسی نبودم یا...
تو آدم نبودی؟!

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۹۶ ، ۰۱:۲۲
معصومـــه پــورابـراهیـــم

گاهی که پیدا کردن خصلت های خوب تو وجود آدمهای اطرافم سخت میشه برام،نا امید نمیشم،به جاش خصلت های بدشونو،همونایی که دوست ندارمو ملکه ذهنم میکنم تا به جای اینکه دریابم چه کسی میخوام باشم،برسم به اینجا که :

چه کسی نمیخوام باشم.

آره،همیشه دنبال خصلت های خوب تو وجودم نباش،اگه ندارم به جاش،بداشو گلچین کن و ازم ممنون باش که بهت یادآوری میکنم چه کسی نمیخوای باشی...

برای خوب بودن هزار دلیل وجود داره و برای بد شدن هزار بهونه...یادمون باشه آدم های بزرگ دنبال بهونه نیستن.

---------------------------------

این نوشته منو یاد سریال هشت و نیم دقیقه انداخت...سریال زیبای هشت و نیم دقیقه که هرشب ساعت 23 ازشبکه تماشا پخش میشه...تکراریِ اما من به شدت از دیدنش لذت میبرم... امشب فکر میکنم،فکرمیکنم همون قسمتی باشه که فرزین(بهرنگ علوی) عقده هاشو رو یلدا(الهه حصاری) خالی میکنه:|

ومن عمیقا حس کردم،آدم کینه ای وعقده ای چقدر کوچیک و ضعیف به نظر میاد و چقدر دلم سوخت به حالش!خیلی دلم سوخت خیلی...

پ.ن:

دیالوگ نیما به فرزین:میدونی به کی میگن هرزه؟به کسی که با احساسات یه دختر معصوم بازی کنه... تعریف خوبیِ برای بعضی از آدما.

هه...

 

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۶ ، ۱۵:۴۳
معصومـــه پــورابـراهیـــم

عاشورا را که مرور می‌کنم...

کسانی را به خاطر می آورم که مشغول زندگی خودشان بودند بی خبر از حال ِ حسینِ فاطمه!

کسانی را که سر به راه بودند و رفیق نیمه راه شدند!

کسانی که بسنده کردند به همین که دشمن نباشند!

کسانی را که عدالت آزارشان میداد!

سر بریده و دل خونین زینب و علی اصغر شیرخوار و تیرسه شعبه و چشمان منتظر رباب و طفل سه ساله و غمهای سی ساله اش،اسارت و همه وهمه بعدازاین مرور،خراب میشوند روی سرم و تازه میرسم به اینجا که،یا اللّه!آنها تشنه هم بودند!

میترسم و نگرانم...

ازاینکه بیایی

ازاینکه نباشم

نه اینکه نباشم!

باشم ولی مقابلت...

ازاینکه بعد بنشینمو درغم یاری نکردنت هرروز بمیرم!

تو عادلی ...

تو همان هستی که فقط فرمانِ یکتایمان را می بری...

اطاعت از تو اطاعت از خداست...

تمرین میکنم که هرروز بهتر ازقبل درک کنم که همه چیز را برای همه میخواهی،اینکه هرچه گفتی بگویم چشم ونپرسم چرا.

بارها گفته ام چشم،بارها دراین تمرین گفته ام چشم ازصمیم قلب گفته ام چشم.

نمی آیی؟

 

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ مهر ۹۶ ، ۱۴:۵۸
معصومـــه پــورابـراهیـــم

 

اگر او همان تو باشی که برایت می نویسم!

اگر اینبار بشود هرآنچه که تابه حال نشد!

اگر قبول کنم که باشم که باشی که باشیم!

اگر بپذیرم که 10 روز دیگر اولین قرارِ ملاقاتمان باشد و...

و اگر باورت کنم!

وای اگر باورت کنم!

و وای اگر...

تمام این اگرها بشود!

 

این مدت که شمالم میخوام فقط به شمال فکر کنم...وقتی برگردم تصمیم می گیرم.فقط دخترایی مثل من که همه چیزو سپردن به خدا میتونن حس کنن چه حال عجیبیِ اینکه هربار فکر کنی ممکنه این همونی باشه که خدا برات خواسته و چقدر می ترسی از اینکه هربار بگی نه بدون اینکه حتی طرف مقابل رو دیده باشی.


پ.ن:دوست عزیزم که کامنتتون حالمو خوب کرد وکلی حرف دارم باهاتون،قول میدم به تمام سوالاتون جواب بدم،یه ایمیل از خودتون بذارید که من جوابتونو بدم:(

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۲۱
معصومـــه پــورابـراهیـــم

چقدر دلم نوشتن می خواهد...هوس کرده ام بنویسم،اما انگار فصلش نیست!بهانه می خواهم...مثلا بارانی،برفی ،برگ های پاییزی،دل گرفته ای یا شادی ناشناخته در کنج دلی....خاطرات خاطره اند و من دلم لحظه ای ناب می خواهد از جنسِ حال.

حس می کنم حرف هایم بوی کهنگی می دهند!بوی غبار...همین که می نویسم بوی خاک بلند می شود،بوی نم!انگارکه شیلنگ آب را گرفته باشم روی واژه های خاک خورده ام!

کسی چه می داند شاید بزرگ شده ام که این روزها هوای کودکی به سرم می زند!هوای بزرگی من صاف نیست کمی تا قسمتی ابریست،مدت هاست که چیزی برای خودم نمی خواهم،برای مردمی می خواهم که حالشان خوب نیست!برای همان عده از مردمی که حتی خودشان هم نمی دانند حالشان خوب نیست!

گاهی دلت میخواهد نخوانی تا ندانی مردم چه کرده اند با رسم روزگار!زمانی ناله ها از روزگار بود و جفایش،اما اکنون باید نشست پای درد و دل های روزگاری که خودش هم نمی خواست چنین ناجوانمردانه بد باشد...

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۰۷
معصومـــه پــورابـراهیـــم

 طبق عادت سحر بیدارم...بیدارم و دلم گرفته...مهمونی خوبی بود برای من،هر چند مهمون خوب بودنو به اندازه مهربونیات بلد نبودم.

ته مهمونی ها لحظه خداحافظی حس غریبی میاد سراغت،حس غریبی اومده سراغم.میدونی تو این یه ماه هرجا که میرفت کمی عصبی بشم،ناراحت بشم یا ناراحت کنم با خودم میگفتم معصومه!شیطان دست وپاش بستست ها!این الان خودتی و این خیلی کمکم میکرد که صبورتر باشم،خدایا این صبوریو واسه لحظه لحظه های زندگیم ازت میخوام.یادته سحری ها،تو این یه ماه!دعاهامو سوتی هام!گاهی سرافطار به امید اجابت یک دعای روزه دار فقط یه دعا میکردم.فردا نمیدونم اگه قرار باشه عیدی بهم بدی،اگه بخوای یه دعامو مستجاب کنی و باقیشو ذخیره،کدومشو انتخاب میکنی!اما میخوام بدونی من از دنیای بی تو میترسم،من از روزای بی تو وحشت دارم...خدای من... من هیچ چیزو تو این دنیا بدون تو نمیخوام.خاطره های این ماهمو باتو،که یکیش همین تمدید احساس قشنگ گذشتم بوده رو،یادم می مونه...معصومه دوستت داره.

عیدتون مبارک عزیزانِ دل

 

مابین این احساس عاشقانه نصف شبیم ببین یهویی چی میگن خدایا!

پیامک زده میگه:فردا عیدفطرِ،مصاحبه میکنن باهام

میگم:چه جالب

کاملا جدی میگه:معصومه وقتی ازم پرسیدن چه حسی داری چی بگم؟برام پیامک کن چی بگم.

میگم:من بگم تو چه حسی داری؟خو من از کجا بدونم تو چه احساسی داری!!!!!!

میخنده میگه حالا بگو.

وجدانن الان دارم فکر میکنم فردا اون چه احساسی داره!ولی واقعا نمیدونم!به نظرشما اون چه احساسی داره!:)) ؛)

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ تیر ۹۶ ، ۰۳:۴۰
معصومـــه پــورابـراهیـــم