دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
بایگانی
پربیننده ترین مطالب

۹ مطلب با موضوع «بــرای تــو می نویــسم» ثبت شده است

این روزها بیشتر و بیشتر نگرانم و دچار استرس...

کدامشان تویی!کدامشااان تویی که بگویم بله!خدایا اگر نبود خواستگاری راحت میگذشتم و روزهایم سپری میشد،اما....

امروز که خانم مدیر گرام مرا کشید کنار و از من خواستگاری کرد مانده بودم! به نه گفتنم مطمئن بودم اما با خودم می‌گفتم این همان مدیریست که از همان اول به دلت نشست همان که گفتی خیلی دوسش داری،حالا اگر کسی باشد شبیه به همین مدیر با همین جذبه و مهربانی و وقار و شخصیت، باز هم میگویی نه؟!

باز هم گفتم نه.مدیر گفت هیچ چیزی بین ما عوض نمی شود پس هر چه میخواهم بگویم.میدانی وقتی پرسید چه میخواهی چه گفتم؟!

گفتم چندسال است که مسیرم عوض شده، چند سال است که باورم عوض شده، چند سال است که خدا را لحظه لحظه در زندگیم حس میکنم، میخواهم کسی باشد که مرا نگیرد از خودم، نگیرد از خدای خودم.گفتم من همسفر میخواهم همفکر هم عقیده، گفتم من میخواهم دور نکند مرا از روزهای خوبی که دارم.

خندید و گفت:عشق و ایمان را که خودت درک کنی می شود این.عشق را که گفت فقط خدا را مرور کردم،تنها کسی که با او به اوج رسیدم به اوجِ عشق...

غریبه آشنای من...نمیدانم کجایی چه میکنی ، ولی حال این روزهای من پر از اضطراب است پراز نگرانی پراز ....پر از چه کنم....

چه کنم!خسته شدم از این سؤال که پس تو چه میخواهی!من تو را میخواهم ،تویی که وقتی آمدی نتوانم نتوانم بگویم نه.


موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۰ دی ۹۷ ، ۱۴:۳۸
معصومـــه پــورابـراهیـــم

مدیونید اگر فکر کنید هدفی پشت پست های این مدلی ام است. خیلی بی انصافیست اگر اینگونه فکرکنید آقای غریبه امروز و آشنای فردا،فقط میخواهم بدانی دراین بازه زمانی چقدر بی اشتیاقم نسبت به ازدواج،افتخار نیست نه!خودم هم نگرانم اما واقعا یکی از صدتا را می نویسم در وبم در این خانه که گاه گاهی محرم می شود برای رازهایم تا یادم نرود خواستگار داشتم و به هیچکدام حتی اجازه صحبت نداده ام!(مثلا همین چندروز پیش که به موقع رسیدم و کنسل کردم )

میدانی باخودم میگویم،مردهای امروز چه می‌خواهند از ازدواج!برای کدامشان افکار و رفتار و اعتقاد دختری معیار انتخاب است در ابتدا!برای کدامشان من ،خود من با ارزشم!با کدامشان می توانم بنشینم و یک دل سیر حرف بزنم و ذوق مرگ شوم از اینکه بیشتر از خودم میداند!با کدامشان می شود دراوج سکوت و فقط با نگاه حرف زد و او بفهمد و لبخند بزند به تمامشان.با کدامشان می شود راه رفت و قدم زد و ....نمیشود نمیتوانم همه چیز را بگویم،ولی نمیدانم با کدامشان می شود فقط قلب را لمس کرد.شاید حالا بفهمی چرا بی اشتیاقم.هیچ کدامشان رامتفاوت از هم ندیده ام...من همچون تویی میخواهم که برایش می نویسم،شاید بعدها اگر بدانی تو دقیقا همانی هستی که بین تمام این کدام ها انتخابت کرده ام بفهمی چه دختر عجیبی را به همسری انتخاب کرده ای.شاید هم هیچوقت بین هیچکدام از این کدام ها نیافتمت و آن وقت این پست ها از دختری که به دنبال کدامِ خاصِ زندگی خودش دیار فانی را وداع گفت به جا بماند....

اگر عشق جانِ من شدی،بدان که جانِ من شدی...چقدر بعید است این جان شدن از دیدِ من!وچقدر لذت بخش این جان شدن برای من...

موافقین ۳ مخالفین ۱ ۰۶ دی ۹۷ ، ۲۳:۰۶
معصومـــه پــورابـراهیـــم

بارها شنیده بودم که میگفتند: مردها از زنهایی که ضعیف هستند و حس ترحم مرد را طلب میکنند، یا کاری میکنند که مرد دلش به حالشان بسوزد خوششان می آید، پس باید زرنگ بود.

اینبار در تلویزیون شبکه مستند هم از زبان یک مرد شنیدم!!!!!!وا عجبا!

با این اوصاف باید اعتراف کنم در تمامِ طول زندگیم،حتی یک بار حتی یکککککک بار کاری نکرده ام که دل مرد(یاحتی زنی) به حالم بسوزد و بالعکس آنقدر قوی نشان داده ام که درصدد ضایع کردن و تحقیرم قدم برداشته اند تا مگر اینکه "مجبورم"کنند جلویشان ضعیف بودن را اقرار کنم!بااین حال آنهایی که خواستگار دوآتیشه عاشق پیشه بودند، جذب خصلت نداشته من شده بودند! همان قدرتی که شکننده بودنم را پشتش مخفی کرده ام،من فقط مقابل یک نفر التماس کردم،به تو میگویم تا بدانی، آن هم خدا بود،ومقابل یک نفر شکننده بودنم را بروز خواهم داد،مقابل تو ،تویی که مطمئنم کردی کنارت به آرامش میرسم و من تو را برای ادامه راه زندگی ام انتخاب کردم.از حس ترحم هم بی نهایت متنفرمممم و همیشه حاضر بوده ام بمیرم بمیییرم ولی دل کسی به حالم نسوزد، حتی اگر تا آخر عمرم هم،مردی جذب خصلتم نشود برای ازدواج.

پس بدان به هر دلیلی، اگر مقابل تو شکستم، اشک ریختم و دلت به حالم سوخت، سخت ترین کار دنیارا مقابلت انجام داده ام و ذره ای به صداقت حرف هایم شک نکن و خوشحال باش که آنقدر عزیز دلم بوده ای که اشک هایم را نشانت داده ام.

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۹۷ ، ۱۴:۵۶
معصومـــه پــورابـراهیـــم

بی اعتنا به حواسِ پرت من، به اتاقم می آید و جمله ای می گوید و می رود ومن!من فقط زمزمه می شنوم... بی اعتنا به دنیای خودم، به دنیای تو خیره شده ام!تویی که بارها دورت را خط کشیده ام.

روزهایم می گذرد در دنیایی که هر روز از با تو بودن بیشتر واهمه دارم!

می شود تو فرق داشته باشی؟انقدر که گمان کنم آرامش کنار تو را،مانند آرامش در خلوتم دوست دارم؟ آرامشی که نگیرد حال خوب در کنارخدا بودن را؟

غریبه ی امروز...آشنای فردا،چقدرخوب می شد در کوچه ی خیال تو ساعتی قدم می زدم.فکر کردن به دنیای این روزهای تو سرگرمی خوبیست برای من.نمیدانم چرا اما تو را مانند خودم تصورم می کنم امشب!مردی تنها در آرامش و سکوت شب،خیره به دوردست ها،به دنیایی فراتر از دنیا...

خوب زندگی کن، خواهش می کنم،بگذار بعدها حرف های مشترکمان زیاد باشد...

خوب زندگی کن،بگذار از خدا که خواستیم بنده خوبش را، ما را برای هم نشان کند؛)

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۷ ، ۰۰:۰۲
معصومـــه پــورابـراهیـــم

امشب پایتخت دیدنی بود مثل دیشب...

امشب چقدر بهتر غیرت مدافعان را درک کردم...

امشب که لرزیدم،امشب که یک جاهایی از خشم و نفرت دندان هایم را به هم فشار می دادم،امشب که دستانم یخ کرد،امشب که بغض کردم و آرام اشک ریختم،امشب که شجاعت مدافعین کشورم را بهتر لمس کردم،امشب که ایمانشان به خدا را تصور کردم،امشب که این همه گذشت را ترسیم کردم،گذشت از زندگی خودشان،در راه خدا و برای ما،حس کردم چقدر شرمنده ام...چقدر خجالت زده ام،چقدر نا آرام است دلم چقدر!

چقدر دلم میخواهد خدا پسری بهمان بدهد و بشود یک مرد واقعی عین مدافعان حرممان.

نمیدانم دل کندن از فرزند چه حسی دارد!نمیدانم توانش را دارم یانه!نمیدانم توانش را داری یانه،اما دلم خواست همین...کاش آرزوهایمان حداقل آرزوهایمان ازهم دور نباشد کاش...

برای اینکه مادر و پدر خوبی باشیم دعا می کنم،هرروز،کاش شماهم دعاگو باشی کاش...

این هم باشد برای هردویمان ،یادگاری حال امشب من؛

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۹ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۴۷
معصومـــه پــورابـراهیـــم

این ماه را خیلی دوست دارم، شما چطور؟

چرا شما ؟

هنوز صمیمی نشده ام،آخرهنوز خیالی هستید،هنوز...بگذارید بگویم شما،همان عنوان هم کلی خجالت کشیدم،سرخ شدم!آخر من از آن دخترها نیستم که!از این دخترهایم😊

کجا بودم، ها! شما این ماه را دوست دارید،مگر میشود نداشته باشید!سحر بیدار میشوید روزه می گیرید باخدا حرف میزنید.مدیونید اگر در دعاهایتان مرا از خدا نخواسته باشید!😕شوخی نبود!شوخی ام هم نمی آید فعلا.راستی!اینکه برایتان کمتر مینویسم دلیلش فراموشی نیست،فقط کمی همه چیز برایم دور است،زود است،یعنی درحال حاضر از شرایط ازدواج،فقط آمادگی بیچاره کردن پسر مردم را دارم😒اندکی اغراق کردم،میدانید باید مطمئن شوم میتوانم شمارا خوشبخت کنم آنوقت دراولین فرصت شمارا از خدا خواهم خواست.

آخر میدانید من خیلی دختر زودرنجی هستم،حساسم،لجبازم،اینها آزارتان خواهد داد،بگذارید خوب که شدم،شمارا بخواهم،گناه دارید وجدانن.دوست ندارم از من برنجید،باور کنید دوست ندارم چون مطمئنم بیشتر از خودم دوستتان خواهم داشت.فقط یه نکته درمورد خودم بگویم یواشکی،بین خودمان بماند، به رویتان نیاورید بعدها که از من شنیده اید، عصبی که میشوم ،شما اصلا بامن مخالفت نکنید،من زودتر آرام میشوم وشرمنده.بعدش طاقت مخالفت دارم البته با ملایمت ومنطق،آنوقت می بینید چقدر زودتر رام و تسلیم میشوم، فقط چند لحظه که تحملم کنید داستان عوض میشود.با سپاس.

هدف از نوشتن این بود که بگویم به یادتان هستم و امشب وقت سحر، برایتان دعا میکنم،برای سلامتی تان،برای پاک زندگی کردنتان،برای موفقیت تان،فقط فعلا نمیتوانم شما را از خدا بخواهم، به خاطر خودتان میگویم😊

بسیار زیاد مواظب خودتان باشید.

سحری هم زیاد نخورید.

 

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۷ خرداد ۹۶ ، ۰۳:۲۱
معصومـــه پــورابـراهیـــم

غریبه آشنای من...

میخواهم بدانی، من دوست داشتن تو را، از زمان شروع زندگی ام با تو، انتخاب نکرده ام.من از همین روزها که برایت مینویسم،دوستت دارم.

آنقدر زیاد دوستت دارم،که نگاهم را به جز تو،از همه دریغ میکنم.آنقدر زیاد که وفاداری به تو را، قبل از حضور تو در زندگی ام،شروع کرده ام.آنقدر زیاد که زمان بودنمان درکنار هم،مطمئن باشی،درتمام طول زندگی ام، دستان هیچ نامحرمی، با دستانم،آشنا نبوده است.آنقدر زیاد که میخواهم بگویم،مدت هاست که نامت در شناسنامه ام،ثبت شده است.

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۹۵ ، ۰۶:۴۸
معصومـــه پــورابـراهیـــم

1...2....3.... آزمایش میشه؛

یه حلقه طلایی اسمتو روش نوشتم،میخوام بیام دستت کنم بیای تو سرنوشتم.....

اولین آهنگ مراسم عروسی دختر یا پسر همسایه ست.

حلقه های طلایی این روزها را دوست ندارم.دست هم می کنند و برای مدتی ،فقط برای مدتی می شوند جزئی از سرنوشت هم....

غریبه آشنای من!اسم من را روی حلقه طلایی ننویس،جنس حلقه های طلایی خوب نیست،زود پاک می شوند!روی قلبت بنویس.

باسپاس :)

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۵ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۰۵
معصومـــه پــورابـراهیـــم