دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
  • ۲۹ اسفند ۹۶ , ۰۹:۵۰
    :)
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰

۶ مطلب با موضوع «بــرای تــو می نویــسم» ثبت شده است

بی اعتنا به حواسِ پرت من، به اتاقم می آید و جمله ای می گوید و می رود ومن!من فقط زمزمه می شنوم... بی اعتنا به دنیای خودم، به دنیای تو خیره شده ام!تویی که بارها دورت را خط کشیده ام.

روزهایم می گذرد در دنیایی که هر روز از با تو بودن بیشتر واهمه دارم!

می شود تو فرق داشته باشی؟انقدر که گمان کنم آرامش کنار تو را،مانند آرامش در خلوتم دوست دارم؟ آرامشی که نگیرد حال خوب در کنارخدا بودن را؟

غریبه ی امروز...آشنای فردا،چقدرخوب می شد در کوچه ی خیال تو ساعتی قدم می زدم.فکر کردن به دنیای این روزهای تو سرگرمی خوبیست برای من.نمیدانم چرا اما تو را مانند خودم تصورم می کنم امشب!مردی تنها در آرامش و سکوت شب،خیره به دوردست ها،به دنیایی فراتر از دنیا...

خوب زندگی کن، خواهش می کنم،بگذار بعدها حرف های مشترکمان زیاد باشد...

خوب زندگی کن،بگذار از خدا که خواستیم بنده خوبش را، ما را برای هم نشان کند؛)

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۷ ، ۰۰:۰۲
معصومـــه پــورابـراهیـــم

امشب پایتخت دیدنی بود مثل دیشب...

امشب چقدر بهتر غیرت مدافعان را درک کردم...

امشب که لرزیدم،امشب که یک جاهایی از خشم و نفرت دندان هایم را به هم فشار می دادم،امشب که دستانم یخ کرد،امشب که بغض کردم و آرام اشک ریختم،امشب که شجاعت مدافعین کشورم را بهتر لمس کردم،امشب که ایمانشان به خدا را تصور کردم،امشب که این همه گذشت را ترسیم کردم،گذشت از زندگی خودشان،در راه خدا و برای ما،حس کردم چقدر شرمنده ام...چقدر خجالت زده ام،چقدر نا آرام است دلم چقدر!

چقدر دلم میخواهد خدا پسری بهمان بدهد و بشود یک مرد واقعی عین مدافعان حرممان.

نمیدانم دل کندن از فرزند چه حسی دارد!نمیدانم توانش را دارم یانه!نمیدانم توانش را داری یانه،اما دلم خواست همین...کاش آرزوهایمان حداقل آرزوهایمان ازهم دور نباشد کاش...

برای اینکه مادر و پدر خوبی باشیم دعا می کنم،هرروز،کاش شماهم دعاگو باشی کاش...

این هم باشد برای هردویمان ،یادگاری حال امشب من؛

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۹ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۴۷
معصومـــه پــورابـراهیـــم

این ماه را خیلی دوست دارم، شما چطور؟

چرا شما ؟

هنوز صمیمی نشده ام،آخرهنوز خیالی هستید،هنوز...بگذارید بگویم شما،همان عنوان هم کلی خجالت کشیدم،سرخ شدم!آخر من از آن دخترها نیستم که!از این دخترهایم😊

کجا بودم، ها! شما این ماه را دوست دارید،مگر میشود نداشته باشید!سحر بیدار میشوید روزه می گیرید باخدا حرف میزنید.مدیونید اگر در دعاهایتان مرا از خدا نخواسته باشید!😕شوخی نبود!شوخی ام هم نمی آید فعلا.راستی!اینکه برایتان کمتر مینویسم دلیلش فراموشی نیست،فقط کمی همه چیز برایم دور است،زود است،یعنی درحال حاضر از شرایط ازدواج،فقط آمادگی بیچاره کردن پسر مردم را دارم😒اندکی اغراق کردم،میدانید باید مطمئن شوم میتوانم شمارا خوشبخت کنم آنوقت دراولین فرصت شمارا از خدا خواهم خواست.

آخر میدانید من خیلی دختر زودرنجی هستم،حساسم،لجبازم،اینها آزارتان خواهد داد،بگذارید خوب که شدم،شمارا بخواهم،گناه دارید وجدانن.دوست ندارم از من برنجید،باور کنید دوست ندارم چون مطمئنم بیشتر از خودم دوستتان خواهم داشت.فقط یه نکته درمورد خودم بگویم یواشکی،بین خودمان بماند، به رویتان نیاورید بعدها که از من شنیده اید، عصبی که میشوم ،شما اصلا بامن مخالفت نکنید،من زودتر آرام میشوم وشرمنده.بعدش طاقت مخالفت دارم البته با ملایمت ومنطق،آنوقت می بینید چقدر زودتر رام و تسلیم میشوم، فقط چند لحظه که تحملم کنید داستان عوض میشود.با سپاس.

هدف از نوشتن این بود که بگویم به یادتان هستم و امشب وقت سحر، برایتان دعا میکنم،برای سلامتی تان،برای پاک زندگی کردنتان،برای موفقیت تان،فقط فعلا نمیتوانم شما را از خدا بخواهم، به خاطر خودتان میگویم😊

بسیار زیاد مواظب خودتان باشید.

سحری هم زیاد نخورید.

 

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۷ خرداد ۹۶ ، ۰۳:۲۱
معصومـــه پــورابـراهیـــم

غریبه آشنای من...

میخواهم بدانی، من دوست داشتن تو را، از زمان شروع زندگی ام با تو، انتخاب نکرده ام.من از همین روزها که برایت مینویسم،دوستت دارم.

آنقدر زیاد دوستت دارم،که نگاهم را به جز تو،از همه دریغ میکنم.آنقدر زیاد که وفاداری به تو را، قبل از حضور تو در زندگی ام،شروع کرده ام.آنقدر زیاد که زمان بودنمان درکنار هم،مطمئن باشی،درتمام طول زندگی ام، دستان هیچ نامحرمی، با دستانم،آشنا نبوده است.آنقدر زیاد که میخواهم بگویم،مدت هاست که نامت در شناسنامه ام،ثبت شده است.

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۹۵ ، ۰۶:۴۸
معصومـــه پــورابـراهیـــم

1...2....3.... آزمایش میشه؛

یه حلقه طلایی اسمتو روش نوشتم،میخوام بیام دستت کنم بیای تو سرنوشتم.....

اولین آهنگ مراسم عروسی دختر یا پسر همسایه ست.

حلقه های طلایی این روزها را دوست ندارم.دست هم می کنند و برای مدتی ،فقط برای مدتی می شوند جزئی از سرنوشت هم....

غریبه آشنای من!اسم من را روی حلقه طلایی ننویس،جنس حلقه های طلایی خوب نیست،زود پاک می شوند!روی قلبت بنویس.

باسپاس :)

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۵ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۰۵
معصومـــه پــورابـراهیـــم

غریبه آشنای من،نمیدانم کجای شهر قدم میزنی یا خیره به کدام دوردست نشسته ای و مانند من به آینده ی خود فکر می کنی.نمیدانم به چه میخندی و ازچه غمگینی.نمیدانم دغدغه ی این روزهایت چیست!

این شهر هم کافه نادری دارد،به آنجا سر زده ای!؟شاید روی یک صندلی مشترک نشسته باشیم،شاید تو هم مثل من دقایقی غرق عکس انداختن دوستانه بوده ای....

شاید حالا که می نویسم،جمکران باشی،قم،مشهد... نمیدانم !کاش برای من هم دعا کنی.....

آنتالیا!!!!!!نه!یکی با لحن شیطنت آمیزی گفت:شاید هم آنتالیا باشی!:) شخص دیگری در درونم با لحن جدی جواب شیطنتش را داد و گفت:البته به عنوان مبلغ دین.میدانی؟!من تصور منفی در موردت ندارم!من تو را سپرده ام به خدا،پس خیالم راحت است....

شاید هم در این شهر نیستی!چقدر دوریم از هم یا چقدر نزدیک به هم!میدانی این روزها خدارا شکر میکنم،سالهاست زندگی ام را سپرده ام به او،به اویی که قرار است تو را سر راه من قرار دهد یا شاید مرا سر راه تو!نمی دانم،شاید هم قرار است هیچوقت در این دنیا مسیری که مارا به هم برساند نباشد،ما آمده ایم تا نیمه دیگر خودمان را بیابیم و پیدا شویم و دیگر نیمه گم شده ای نداشته باشیم و بعد....

با اینکه سرم شلوغ است و از زندگی ام لذت می برم،دوست دارم از امروز،گاهی برایت بنویسم....

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۸ مرداد ۹۵ ، ۱۶:۲۸
معصومـــه پــورابـراهیـــم