دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰

۱۳ مطلب در مهر ۱۳۹۷ ثبت شده است

حس میکنم این اخلاقمو خیلی ها تو مدرسه دوست ندارن.
اینکه پسر مدیر گرام،به مادرش میگه خانم پورابراهیم اصلا منو نمی بینه.
اینکه همکار گرام ازم میخواد بیشتر وقت بدم به دخترش موقع امتحان،ولی من میگم نمیشه فرق گذاشت.

ولی اشکالی نداره،مهم اینه که من حالم خوب باشه،من ادامه میدم به رفتارم حتی اگه....
موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۷ ، ۲۲:۲۷
معصومـــه پــورابـراهیـــم

تو دفتر نشسته بودیم به اتفاق معلما، یکی از دانش آموزان پایه ششم در زدو گفت: خانم پورابراهیم یه لحظه میاین؟رفتم دیدم برام پیراشکی و سس قرمز آورده،گفتم نمیخوام عزیزم! چرا اینارو گرفتی!زیاده!اصرار که مامانم درست کرده و توروخدا!منم گرفتم و تشکر کردم.حالا اومدم دفتر نگاه ها!با خنده تیکه ها!تعارف میکردم میگفتن:دادن به خانم پورابراهیم دیگه ما چرا!

هم ذوق کردم هم ترسیدم راستش!خدایا به خیر بگذرون:||

کلا تو کلاس بچه ها ازم میپرسن سوگلی شما کیه خانم!و من واقعا نمیتونم بچه مودبا رو خاص دوست نداشته باشم!سوگلی من نه بچه های زرنگ بلکه بچه های مودب کلاسم هستن.

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۹۷ ، ۱۶:۳۴
معصومـــه پــورابـراهیـــم
میدونی چی جالبه! اینکه بعد از چند سال، هر وقت به روزا و خاطرات عاشقانم فکر میکنم، به روزایی که تمام دنیای من یه سجاده بود و تمام اشتیاق من شنیدن اذان برای شروع همصحبتی باتو،روزایی که جانم گفتن های تو رو مقابل تمام خدایا گفتن هام می شنیدم!دوباره عاشقت میشم و بغض میکنم! این چه عشقیست چه عشقیست که در دل دارم!!!
محبوب من،عشق تو رو برای همه آرزو میکنم
موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۷ ، ۰۱:۱۵
معصومـــه پــورابـراهیـــم

یادمه اوایل دوران کاردانی،یه روز وسط صحبت ،دوستم بهم گفت،معصومه تو چرا به آدم نگاه نمیکنی موقع حرف زدن!ومن باخجالت گفتم یعنی چی!گفت:وقتی حرف میزنم به چشمم نگاه نمیکنی!به کجا نگاه میکنی؟دهنم؟!!!!!

تااون روز نمیدونستم این خصلت منِ!اصلاااااا فکرشم نمی‌کردم که این یه عادتِ عجییبِ از دید یه عده!چون به صورت کلی به صورت نگاه میکردم ولی بعد از اون شروع کردم به نگاه کردن به چشم آدما!اوایل سخت بود و فکر میکردم خب اینجوری خیلی اذیت میشم چرا باید ازدید بقیه بد باشه یا بی احترامی و ضعف!ولی کم کم عادت کردم و متاسفانه عادت بدی بود و من نمیدونستم که چی رو در مقابلش از دست میدم چون مقابل همه و جنس مخالف هم این عادت تکرار میشد.

بعد از تغییرات و تحولی که داشتم، دوباره برگشتم به قبل،یعنی 5سالِ که برگشتم به دوران ِِ قبل از کاردانیم. اما اینبار نگاه نکردنم به چشم آدما برخلاف اون دوران دلیل داشت،و برام جالب بود که من بی هیچ دلیلی اون عادتو داشتم!یعنی نگاه نکردن مستقیم به چشم آدما!!

چرا یاد گذشته افتادم دلیلش امروز بود.همکارم گفت:امروز مداد نکشیدم خانم فلانی میگه مداد نکشیدی فکر کردم روزه ای آخه بی حالی!باتعجب نگاه کردم بهش و گفتم مگه قبلا می کشیدین!گفت:آره !گفتم من تغییری حس نکردم شاید چون به چشماتون ...گفت آره به چشما دقت  نمیکنی.

و باز هم یادم افتاد اما اینبار دیگه مثل قبل ضعف نمیدونمش بلکه میدونم این یه حُسنِ برای من.

پ.ن:مخاطب ناشناس27.3 که روز و ماه تولد خودمه احتمالا،سلام

نمیدونم مقابل نظرتون تو وبم چی باید بگم!
یک عمر شنیدم مغرورم و یک عمر نفهمیدم چرا!
بیگناه نیستم،من هیچوقت چنین چیزی رو نگفتم،ولی اشکالی نداره،من زیاد قضاوت شدم شاید چون خودم هم آدمارو قضاوت میکردم،اما حالا دیگه خیلی چیزا فرق کرده،حتما بدیهامو بیشتر از خوبیهام دیدید که چنین تصوری دارید و فقط میتونم بگم شرمندم که بدم از نظرتون.
جالب ترین واژه چادر!؟کاش میگفتیدچرا!
موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۷ ، ۲۰:۴۲
معصومـــه پــورابـراهیـــم
بازی نقاب ها.
سریالِ این شبهای شبکه 2...
دختری که قلبش مشکل داره و نمیتونه بچه دار بشه تا ابد....و پسری که عاشقشه....دختری که عشق خودشو نادیده میگیره و از پسر میگذره....و پسری که قصد داره خودشو عقیم کنه تا عشقشو به دختر ثابت کنه ...
عشق...
هنوز هم منو تحت تاثیر قرار میده داستان های عاشقانه غافلگیر کننده
موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۷ ، ۲۲:۲۵
معصومـــه پــورابـراهیـــم

روزی که باهاشون کلاس دارم یه نفس عمیق پشت در می کشم و توکل میکنم و میرم داخل!از بسسسس این پایه سوم پسرونه اعجوبن!کلا معلما تا مرز سکته پیش رفتن تو این کلاس!فکر کنین حالا منِ سال اولی این کلاسو چطور اداره میکنم که گاهی فقط گاهی حس میکنن کسی تو کلاس نیست!

امروز سرکلاس بودم که امیرعباس یکی از اون مغرورا، با برگش کاردستی درست کرد یواشکی،بعدش که گفتم برگت کو؟گفت خانوم برم دفتر برگه a4 بگیرم،اینو کاردستی درست کردم.منم دیدم شاکی شدم!

کاردستی رو دادم دستش،درم باز کردم گفتم: برو دفتر اینو نشون بده بگو با برگم اینو درست کردم یه a4بدین بهم.همینو میگی وگرنه خودم میام.

خشکش زد !

عقب عقب رفت ،صدامو کمی بردم بالا!باهمون غرورش رفت بیرون.درم بستم.ته دلم راضی نبودم ولی لازم بود.

از بس مغرور بود و خجالت می کشید موند پشت در کلاس و نرفت دفتر.

دیدم مدیر صداش میاد ،طبق معمول دور میزده تو راه رو که دیدتش،امیر عباس به بهانه اینکه دستگیره در کلاس محکمه و نمیتونه بازش کنه هی دستگیره رو میداد بالا پایین،که مثلا میخواد بیاد تو کلاس نمیتونه.

درو باز کرد مدیر، گفت ببخشید،امیرعباس بیا برو تو اینهمه تلاش لازم نبود

منم خندم گرفته بود که خوب بازی کرده که مدیر نفهمیده.

گفتم خانم ..... امیرعباس داشت میومد دفتر کارتون داشت، میخواست یه چیزی هم نشونتون بده

مدیرم گفت اِ باشه!بیا بریم پسرم

رفت و برگه تو دستش اومد سرکلاس.

پرسیدم گفتی بهش؟

یواش گفت:خانوم گفتم اون کاردستی رو برای خودِ خانم مدیر درست کرده بودم،سرشم پایین بود.حسابی خوشم اومد از ایدش،اصلا فکرشو نمیکردم چنین چیزی بگه.خندم گرفته بود و خودمو کنترل میکردم.دلم سوخت.

همین که دیدم ترسیده گفتم میبخشمت ولی تکرار نشه.ولی تا اخرش از ترس ساکت بود.بخدا گاهی نمیتونم به کارشون نخندم!

کاردستیشم ازاین فالا بود که بازو بسته میشد!ندیدم دقیقا چی نوشته بود!خدا کنه بد نبوده باشه😂

هر چی بود تقدیم مدیر کرد

پ.ن:کسی راه حل جالب داره واسه ساکت کردن بچه‌های فوقِ فوقِ فوقِ شیطون ارائه بفرماید لطفا:)

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۷ ، ۱۷:۵۸
معصومـــه پــورابـراهیـــم
داشتم ملک سلیمان می دیدم...
لحظه ای که کِشتی از آسمون به زمین نشست و مردم معجزه رو دیدند ولی باز حمله کردن!منو ترسوند.
اما اون لحظه که عده ای از مردم از حضور حضرت سلیمان ذوق کردن و با دیدنش خندیدن،بغض کردم ،دلم تنگ شد واسه امام زمان.... با خودم گفتم اونم که بیاد اینجوری ذوق می کنیم:)
موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۷ ، ۰۱:۳۳
معصومـــه پــورابـراهیـــم
هفته دومِ تدریسِ منِ،و تایمِ تعطیلات آخر هفته...
فردا و پس فردا تعطیلم طبق قانون مدرسه
و من...
و من...
ومن دلم برای بچه های مدرسه،برای دانش آموزام تنگ شده!:|
این خیلی عجیبه!آخه من فکر نمی کردم تعطیلات دلم هوای چیزی جز خوابو داشته باشه!
هدی،فاطمه،لعیا،مهدیه،محدثه،زهرا،نازنین و و و ...
حسین، علی اکبر،امیرمحمد،محمدمهدی،محمدجواد،علی،رضاو و و ....
:(
موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۹۷ ، ۲۲:۰۸
معصومـــه پــورابـراهیـــم