دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰

۶ مطلب در شهریور ۱۳۹۷ ثبت شده است

فردا اولین روز مدرسه منِ...

اول مهر...

اما اینبار نه به عنوان دانش آموز،به عنوان معلم!دارم یه هیجان دیگه رو تجربه میکنم!

نمیدونم چقدر دلم میخواد ادامه بدم،نمیدونم چون یک سالی علاقه واقعیمو جای دیگه ای کشف کردم و نمیتونم بهش فکر نکنم و درکنار هم حفظ کردنش کمی سخته.

و اینبار مادر من:|

اینو ببر واسه زنگ بیکاریت،اینم واسه رفعِ تشنگی،الانم داره لباس فرم مدرسمو کمی ترمیم میکنه.و اینبار مادرم در جایگاه دیگه داره برای فردام برنامه می ریزه...و من با تعجب نگاش میکنمو میگم:مامان میرم مدرسه ولی نه اون مدرسه ها!میخنده :)

دنیا چقدر عجیبه و آرزوها چقدر کوچیک و دست یافتنی و آدما چقدر فراموشکار!

خدایا...کمکم کن لحظه ای از یادت غافل نباشم و لحظه ای بدون رضایت تو قدمی برندارم به عنوان یک انسان و به عنوان یک معلم.

خدایا از تو ممنونم برای تجربه حالی که ازت میخواستم و از هیییییییییچ کسی جز خودت نخواستم...

دوستت دارم بلامیسر

ناز دادن شمالیاست،معنیش هیچی،مهم عمقِ علاقمِ:)

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۱۸
معصومـــه پــورابـراهیـــم

مداحی داشت،دهه اول محرم، هر روز...

تمام روزا دلم میخواست یه روزو برم،ولی خیلی چیزا مانع می شد.یکیش اینکه دلم میخواست هدفم روضه باشه نه چیز دیگه.

مدرسه بودیم،چند ساعت اول در دفترش قفل بود که تمرین کنه،رفتم پشت در که در بزنم و کارمو بگم ،دستمو بردم بالا که زمزمش نذاشت....حسین آرام جانم،حسین روح و روانم...مکث کردم پشت در و چنددقیقه ای ایستادمو گوش کردم...برگشتم دفتر پشت میز خودم و صداشو تو ذهنم مرور کردم...

دوشب پیش پیام داد: امروز یه لحظه دیدمت ولی بعد گمت کردم،ببخشید.

جواب دادم:دلم میخواست باشم ولی نشد.

پیام داد:نبودی؟!!!!امروز!من دیدمت!

روز بعدش،روضه حضرت قاسم ع بود،اتاقش بودیم که گفت :پورابراهیم بیا

لبخند زدم و گفتم ان شااللّه .

بازم نشد...

امروز اومد دفتر باسرعت یه نگاه کرد به من و با یه لحنی گفت:تاحالا نیومدی نه؟!نیومدی !

خجالت کشیدم و گفتم نه!نشد.ان شاءاللّه ...قطع کرد حرفمو گفت،امروز میای.گفتم باشه ان شاءاللّه میام...

داشت میرفت بیرون که برگشت طرفم و گفت:پورابراهیم بیا واسه مجردا خوبه:)

گفتم: اگه اینجوری ِ نمیام:)

خندید و گفت: شوخی کردم بیا.

ساعت 12 بود که از بیرون تماس گرفت مدرسه،همکارم گوشی رو برداشت،بهش گفت:مجدد یادآوری میکنم امروز بیاین باهم.اینکه دوست داشت باشم برام دوست داشتنی بود،شاید چون میدونست دوست دارم باشم و اخلاقمو میدونست.

رسیدم خونه تند تند ناهارو خوردم نمازو خوندم و آماده شدم و با فریبا رفتیم خونه یکی از شهدا که مراسم بود و مدیر مداحی داشت.

دور نشستم برخلاف اصرار همکارم، از دور نگاش میکردم، یهو برگشت طرفم و ازدور لبخند زد و لبخند زدم.سلام کردم آروم،سلام کرد.

شروع کرد به صحبت و بعدش مداحی ...دلمو هوایی کرد،اشکمو درآورد،ولی سبک شدم،امروز یه جنس دیگه دوستش داشتم!جنس دوست داشتن آدما چقدر تو موقعیت های مختلف تغییر میکنه ها!ممکنه ناب تر بشه، خالص تر، قشنگ تر،دلپذیرتر....

دوستت داشتم امروز مدیرجان...ناب تر،خالص تر، قشنگ تر ودلپذیرتر

پ.ن:مصمم تر شدم،دلم میخواد کنارش باشمو بخونم!نمیدونم میشه یا نه!ولی...فکر کردم میتونم،قبلا فقط صداشو داشتم،اما الان عشقشم دارم به لطف خدا

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۷ ، ۰۱:۳۵
معصومـــه پــورابـراهیـــم
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۰ شهریور ۹۷ ، ۲۲:۵۵
معصومـــه پــورابـراهیـــم

قبلا اینجوری نبود!من مشکلی نداشتم!از وقتی این مشکل پیش اومد که خیلی ها ازخودشون ناراضی شدن و رفتن سراغ 38!

میرم لباس بخرم؛

38 تموم کردیم.

میرم کفش مجلسی بخرم؛

38تموم کردیم.

من:آخه چرا!

فروشنده:خانوم کسی که سایز 38میخواد باید زود بیاد چون بار که خالی میشه اولین سایزی که تموم میشه 38!

خب نبود قبلا!قبلا 38زود تموم نمیشد!چراهمه 38شدین!خوبین همتون،همون 40،42هم خوبه بابا!لباسم که هست واسه این سایز! حالا چرا دقیقا میخواین 38بشین!

دیدم که میگما!طرف رفته باشگاه،میگه سایز لباسو رسوندم  40،ولی یکم دیگه ادامه بدم 38هم میتونم بپوشم!:|نامردا نکنین اینکارو باما:(((((

موافقین ۶ مخالفین ۱ ۰۹ شهریور ۹۷ ، ۱۳:۵۴
معصومـــه پــورابـراهیـــم

من بودم و یه خیابون مستقیم....

وسط خیابون  بودم...داشتم آروم راه میرفتم.

سرمو برگردوندم طرف راست، دیدم یه عده دارن در ملا عام گناه میکنن، خجالت کشیدم،سریع تغییر جهت دادم به نگاهم و به چپ نگاه کردم، اونجا هم همینطور بود! یه وحشت که جنسش شبیه شرم بود بیشتر ، تمام وجودمو گرفته بود...

سرمو انداختم پایین و چند قدم رفتم جلو،اما اطرافم تمام آدمارو حس میکردم که در حال انجام گناه بودن،بعد از چند قدم سرمو گرفتم بالا یه خانومو دیدم، رو صورتش جای دو تا چشم خالی بود، یعنی جای چشما کامل با پوستی از جنس پوست صورت پوشیده شده بود،واین خانوم بدون اینکه تعادلش بهم بخوره داشت خیلی عادی به راهش ادامه میداد،اما مسیرو وارونه میرفت یعنی به جای جلو داشت به عقب بر میگشت!واقعا وحشت کرده بودم!چادر مشکیم سرم بود...شروع کردم به دویدن تو جاده و یه جمله رو فریاد میزدم:

من میرم که بچسبم به خدا من باید بچسبم به خدا!

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۷ ، ۱۶:۲۰
معصومـــه پــورابـراهیـــم
آقا من عادت دارم حدالامکان نماز واجبامو جدا میخونم.یعنی ظهر و عصر جدا ، مغرب و عشاء جدا،صبح هم،نه،صبحو جدا نمیخونم:))
اذان گوشیمم جدا گونه تنظیم کردم.
رفتم داخل فروشگاه، گوشیم اذان گفت.زن ِ با حالت خنده و پوزخند رو به خودم گفت: الان چه وقت ِ اذانِ!منم خیلی خونسرد گذاشتم حسابی بخنده، گوشیو آهسته درآوردم،اذان رو کمش کردم و گفتم: عشاء بود.
موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۷ ، ۱۶:۱۵
معصومـــه پــورابـراهیـــم