دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰

۱۸ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

رفتیم پرو لباس فرم مدرسه

من و همکارم که خیلی دوسش دارم که خیلی دوسم داره:)

آقای فروشنده مانتو نمیداد پرو کنیم!چرا؟

چون گفت بیاین بیرون ببینم سایزتون شده یانه اگه نیست بعدی رو بدم!

وما نرفتیم!همین.خودمون میفهمیدیم جذب ِ خب!حتما باید اون تو تن ما برانداز میکرد مگه!

آخ اگه مجبور نبودم اونجا بخرم! بخدا حاضربودم قید مدرسه رو هم بزنم اما بفهمه....که مدیر تماس گرفت و کمی آرامش داد.ولی الان دلم براش می سوزه، حس میکنم کسی که نمیتونه محترم باشه خیلی درموندست،از هر نظر ،اقتصادی فرهنگی ذاتی ووو....

حتی جواب دادن مقابل بعضی آدمها آرومم نمیکنه!اینجا همون جاییِ که سکوت ترجیحم میشه نه انتخابم...

پ.ن:از بچه های پایگاه شهید ... که از طریق آقا مهدی همون دوست شهیدم باهاشون آشنا شدم،پرسیدن اسم فروشگاهش چیه؟منتظرن بگم....ولی نگفتم

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۷ ، ۱۴:۰۹
معصومـــه پــورابـراهیـــم

تو راه خوشحال بودم، برای اولین بار بود می رفتم،نمیدونستم خوشم میاد یا نه!میگفتم خدایا،فقط حالم اونجا خوب باشه،حس خوب داشته باشم تا بازم دلم بخواد برم...

رسیدم مخابرات،فریبا بعد از من اومد....رفتیم بپرسیم که کدوم اتوبوس واحد میره مصلی...گفتن اون واحدو میبینین، رایگان جمعه ها میره مصلی...

این یه حس خوب ،که معطلی نداشتیم و برای منی که خیلی آشنا نیستم به همه جای شهر عالی بود...

سوار شدیم و کمی بعد رسیدیم....

گوشه حیات یه آب خنک از آب سردکن خوردیمو رفتیم داخل....خیلی بزرگ بود و خاص،نور فقط از پنجره ها می تابید و یه جورایی رویاییش کرده بود برام...نشستیم ،سجاده کوچولومو باز کردم،چادرمم عوض کردمو شروع کردم به لذت بردن از فضا و صوت قرآن:)خلوت بود خیلی،اما تا قرآن خونده بشه و یه سخنرانی کوتاه از یه جانباز بشنوویم،دیدنی شده بود،فریبا گفت برگرد ببین چه خبره!سرمو که برگردوندم خندیدم و ذوق کردم... 

خلاصه نمازمونو خوندیم و رفتیم جلو پنکه آبی که کمی خنک شیم.بعدشم راه افتادیم سمت بیرون که دیدم واحدها ردییییییف وایسادن تو صف!تصوری نداشتم تااینکه پرسیدیم و گفتن هرکدوم مسیر خاصی میرن.چون خونمون سر نبشِ حق انتخابم میره بالا و میتونم سوار دوتا واحد بشم پس تو این موردم مشکلی نداشتم و راحت میشد برگردم،چه حالی میکردم ازاین احترام گذاشتن به نمازگزارا!

خلاصه از دوستم جدا شدمو سوار شدم.چند دقیقه بعد دوستم پیام داد اینم رایگانه هاااا:))

توراه گاهی لبخند میزدم باخودم و میگفتم:

معصومه تو کجا،نماز جمعه کجا!خدایا چه کردی بامن!بعدش خودم میخندیدم به خودم و قشنگ تو ذهنم صداش میومد:خخخخخخ

همیشه فکر میکردم چقدر حوصله میخواد نماز جمعه اما حالا فهمیدم حوصله نمیخواد فقط عشق میخواد...

عاشق بشییییین، نماز جمعه بریییییییییین، صفففففا کنییییین ،خدافــــظ:)

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۰۲
معصومـــه پــورابـراهیـــم

وقتی تبلیغ کنسرتشو دیدم با خودم گفتم،کاش چندسال قبل میومدی،زمانی که من شخصیتتو دوست داشتم!اما الان فقط صداتو دوست دارم و نمیدونم همین کافیه برای اینکه پول خرج کنم برای خرید بلیط کنسرتت یا نه،کافیه برای اینکه ذوق زده بشم یانه....انگار نه...

چرا آقای خواجه امیری! چرا وقتی پست گذاشتین و از روحانی حرف زدین و گفتین نظر شخصی من ایشونه و من کامنت گذاشتم پاک کردین!:(من که چیز بدی نگفته بودم!من فقط گفتم وقتی نظر شما به سرنوشت مردم گره خورده دیگه نمیتونید بگید نظر شخصی،پاکش کردید!بعد دوباره پیام دادم چرا پاکش میکنید!دوباره پاکش کردید!گفتم واقعا متاسفم و بازهم ....

دیگه واسه آقای خواجه امیری ذوق نداشته باشم واسه کنسرت هییییییییچ خواننده ای ذوق ندارم:(

چقدر دوست نداشتن بعضی آدما و بعضی چیزا،سخت و آزار دهندست...

موافقین ۴ مخالفین ۱ ۲۲ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۴۴
معصومـــه پــورابـراهیـــم
کلاغ هم قشنگه،اگه در شرف مقایسه با طاووس قرار نگیره
(حسین رفیعی/لوتوس)
موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۰۱
معصومـــه پــورابـراهیـــم



چقدر من قبول دارم تحلیلهای این بشرو...
موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۲۹
معصومـــه پــورابـراهیـــم

اگر...

(اینو ببینید من چیزی نگم)




موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۹ مرداد ۹۷ ، ۲۱:۰۱
معصومـــه پــورابـراهیـــم

اگر حزب اللّه لبنان و یمن نبودند...



دریافت

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۹ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۵۱
معصومـــه پــورابـراهیـــم

بسم الله النور...
صَلی الله علیک یا اُماه یا فاطمه الزهرا"سلام علیک"
وَلاتَحسَبن الذینَ قُتلوا فی سَبیل الله اَمواتا، بَل احیاء عند رَبِهم یُرَزقون
هرگز نمیمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جدیده عالم دوام ما...
 

چند ساعتی بیشتر به رفتن نمانده است، هرچه به زمان رفتن نزدیک تر می شوم قلبم بی تاب تر می شود...نمی دانم چه بنویسم و چگونه حس و حالم را بیان کنم...نمی دانم چگونه خوشحالی ام را بیان کنم و چگونه و با چه زبانی شکر خدای منان را به جای بیاورم...به حسب وظیفه چند خطی را به عنوان وصیت با زبان قلم می نویسم...
نمیدانم چه شد که سرنوشت مرا به این راه پر عشق رساند... نمی دانم چه چیزهایی عامل آن شد...

بدون شک شیر حلال مادرم، لقمه حلال پدرم و انتخاب همسرم و خیلی چیزهای دیگر در آن اثر داشته است...
 

عمریست شب و روزم را به عشق شهادت گذرانده ام... و همیشه اعتقادم این بوده و هست که با شهادت به بالاترین درجه ی بندگی میرسم...

خیلی تلاش کردم که خودم را به این مقام برسانم اما نمی دانم که چقدر توانسته ام موفق باشم...
 

چشم امیدم فقط به کرمخدا و اهلبیت است و بس امید دارم این رو سیاه پرگناه را هم قبول کنند و به این بنده ی بدِ پرخطا نظری از سر رحمت بنمایند...
که اگر این چنین شد؛الحمدالله رب العالمین...
اگر روزی خبر شهادت این بنده حقیر سرا پا تقصیر را شنیدید؛ علت آن را جز کریمی و رحیمی خدا ندانید...
اوست که رو سیاهی چون مرا هم می بخشد و مرا یاری می کند...


هنوز هم تازه ای،هنوز هم اسمت که می آید، یاد آن عکس می افتم،همان عکسی که نمیدانستم تو به اسارت گرفته ای یا به اسارت گرفته اند تورا!!!

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۱۴
معصومـــه پــورابـراهیـــم