دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
  • ۲۹ اسفند ۹۶ , ۰۹:۵۰
    :)
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰

۱۸ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است




موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۷ ، ۱۵:۴۲
معصومـــه پــورابـراهیـــم

از روزی که آقای مرتضوی رو به صورت زنده و با فاصله ای بسیار ناچیز ملاقات کردم نمیدونم چندروز میگذره،ولی تو برنامه تجلیل از حافظان قرآنی مدیر گرام دعوتشون کرده بودن.یادمه وقتی کنارشون بودیم با اینکه به شدت مشتاق دیدار بودم سرم پایین بود،انگار فقط از تلویزیون میشه از اجراشون لذت برد:)

امروزم مدیر گرام همراه خانواده‌،دعوتن ساعت 19به برنامه 1452 با اجرای آقای مرتضوی،رک بودنش تو اجرا رو دوست دارم.

پ.ن:امروز هم چندتا از حافظان مدرسه میرن برنامه 1452،محمدمهدی هم یکی ازاوناست...امروز همشون تو دفتر تو صف بودن واسه یه تست کوچولو از جانب مدیر گرام ومنم غش میرفتم خصوصا واسه محمدمهدی

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ تیر ۹۷ ، ۱۸:۳۴
معصومـــه پــورابـراهیـــم

الان که می نویسم دلم گرفته

نمیدونم چرا!شاید دلیلش محمدمهدیِ پسربچه ابتدایی مدرست.

2ساعت شروع مدرسه برق نداشتیم،همراه همکارا و مدیر نشستیم رو پله های مدرسه تو هوای آزاد...مدیر جان گفت:از وقتی سه سالش بود با مابود،ازوقتی که شیشه شیر دستش بود با مابود،طی یه اتفاقی بد تو زندگی پدرو مادرش،خدا محمدمهدی رو بهشون داد،حافظ کل قرآن شد تو چندسالگی و الانم حافظ کل نهج البلاغه ست.

چنددقیقه بعد مادرش اضافه شد به جمعمون،حافظ قرآن نبود ولی حافظ اخلاق و رفتار محمدمهدی بود،چقدر دوست داشتنی به نظر می رسید،نگاش میکردم،کمی حرف زدیم لبخند میزدم به خودم به بقیه،حالم خوب بود،ازاینکه اونجام تو اون جمع خوشحال بودم.مدیر جان محمدمهدی رو صداش زد ،اومد تو جمعمون، شیطون ولی چقدر مؤدب،حس نمی‌کردم بچست،حس نمیکردم واقعا!مدیر جان گفت: محمدمهدی چندتا سوال از قرآن میپرسم ببینم به کجا رسیدی،شروع کرد خوندن با صوت،چه صبحی شد امروز صبح،مدیرجان ادامه داد،کمی ازنهج البلاغه بگو استفاده ببریم،بعدش محمدمهدی چندتا روایت و حدیث درمورد زنها گفت که غش رفتیم از خنده،کیف میکردم ازاینکه تشخیص می داد تو جمع زنونه چی بگه که هم لذت بخش باشه واسه ما هم یه درسی توش باشه، شوخیاش به جا و اکثرا روایتی حدیثی چیزی بود و در اوج اینکه میخندوند آدمو،پند داشت و مهمتر اینکه درکمال ادب بود،چقدر دلم میخواست مادر باشم بادیدنش.شیطون بود ازهمون شیطونای مودبی که منو غرق خودش میکنه...

دلم گرفته به هزارو یک دلیل...دلم گرفته چون حس میکنم خدا میخواد یه چیزی رو که تاامروز ازش نخواستمو بخوام و من میترسم که بخوام ،میترسم چون میدونم میشنوه و اگه بده من نتونم قدرشو بدونم... 

دلم گرفته چون تنهام،آخ که چقدر تنهام،و کسی نمیدونه این تنهایی من از چه جنسیِ...

مبهم نوشت:کاش میشد نرم،یا کاش میشد برمو زود برگردم،کاش یکی همپام بود فقط یکی...و اونوقت الان فقط دلتنگیم محمدمهدی بود،دلی که آرزوش بود یه محمدمهدی داشته باشه که وقتی نگاش میکنه غش بره واسش.هیچوقت تو زندگیم حسرت چیزایی که بقیه دارنو من دوست نداشتمو نخوردم،حتی اگه برای بقیه اوج قدرت بود و اوج عزت و اقتدار.ولی هر وقت چیزی که دوست داشتمو دست یکی دیگه دیدم ،تو زندگی یکی دیگه دیدم،مال یکی دیگه دیدم حتی اگه باعث افتخار نبود،اصلا خاص نبود ناب نبود ازدید بقیه،اصلا دلچسب نبود یا یه جور مسخره بازی بود،دلم گرفته و دلم خواسته اونو.محمدمهدی همون پسربچه ای که من دوست داشتم مال من باشه ولی الان توزندگی یکی دیگه دیدمش:)آره منم حسرت میخورم،حسرت تمام چیزایی که لطف خدا میبینم و حس میکنم باارزش تر از مال و ثروت و موقعیت و این چیزاست...من حسرت تمااام شمارو میخورم که یه آدم باشخصیتِ باایمان شریک زندگیتون شده و امثال محمدمهدی حاصل زندگیتونه...

خدا همتونو حفظ کنه

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۷ ، ۲۲:۱۲
معصومـــه پــورابـراهیـــم

برنامه توصیفی سیستم مدرسه،مدتی بود که دچار مشکل بود،باید زنگ میزدیم مسئول مربوطه که برطرف کنه مشکلو.

مسئول مربوطه آقای الف که به شدت از جدیتشون شنیده بودم،کلا با گوشی میونه خوبی ندارن گویا واصلا پاسخگو نیستن! تاجایی که حتی یه دفعه همکارا مجبور شده بودن برن دفترشون تا حضورا ببینن ایشونو.

شنیده بودم مکرر اگه بگیریم ممکنه بردارن البته اگه اشغال نباشن.ماهم کارمون لنگ بودواقعا.هرکی میتونست شمارشو میگرفت و خب کسی موفق نمیشد.منم شاکی،گفتم اگه برداره من یه چیزی میگم،بعدش یه مثال زدم که مثلا میگم آقای الف؟اونم میگه بله،منم میگم واااقعاااااا؟(لحن شیرزادی)خلاصه هرکس یه چیزی گفتو خنده هامون شدت میگرفت.

برق که رفت گفتم حالا که بیکارم یه بار دیگه تماس میگیرم،مطمئن بودم بعداز 30بار تماس ناموفق،برنمیداره خب.نیم خیز بودم ومنتظر بودم طبق معمول برنداره و گوشی رو بذارم.از شانس من بوق آزاد خوردو بعد از سه یا چهارمین بوق برداشت! حالا دوتا همکار دیگه که تاچنددقیقه قبلش داشتیم می خندیدم باهمو تصور کنید و منی که باخودم میگفتم حتما اشتباه گرفتم شماره رو!درکمال ناباوری پرسیدم:آقای الف؟گفتن بله.با لحن تعجب و عصبانیت یه نیم نگاه به دوستان انداختم و خیلی کشیده گفتم:بـــــلـــه!و اونام زدن زیرخنده،خنده ای که مثل یه بمب ترکید و قطع هم نمیشد،حالا من مگه میتونم باخنده بقیه نخندم!آقای الف پشت خط و جمله من:(با خنده ای که داره کنترل میشه ولی نمیشه، بخونید) آقای الف سیس تمِ ما قا در به بک آپ [سکوت] نیست دوباره [سکوت]همکارا دفترو ترک کردن با شدت خنده و من ماندمو گوشی که دستمه و خنده ای که بند نمیاد.آقای الف با اون جدیت پشت تلفن شروع کردن به آهسته خندیدن و بعد وقتی سکوت طولانی شد،گفت:میخواین وقتی خندتون تموم شد تماس بگیرید.ومن که میدونستم قطع کنم عمرا بشه دوباره پیداشون کرد گفتم نه،آخه انتظار نداشتم بردارید یکم شوکه شدم،و خلاصه به سختی خودمو کنترل کردمو و مشکلو گفتمو آقای الف راه حل میدادن که همکارا اومدن و من از ترس بهشون نگاه نمیکردم،سریع جمش کردمو عذر خواهی کردم واوشونم خیلی بالحن خوبی گفتن نه خواهش میکنم و قطع کردم. نشستم رو صندلی و سرمو گذاشتم رو میز!حالا هرسه تاباهم شروع کردیم به خنده!وای تا چنددقیقه تو اوج سکوت هرکدومشون میزدن زیرخنده وقتی یادشون میومد و به من نگاه میکردن!

عجب روز سختی بود!خیلییی شرمنده شدم و عصبی از دست خودم

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۹۷ ، ۱۹:۱۵
معصومـــه پــورابـراهیـــم

داشتم یه فیلم خارجی ترسناک و عاشقانه می دیدم تو روبیکا... تو این فیلم که اسمشو نمیگم:)جاوانگی و عمر ابدی برای خارجی ها مثل رویا بود،انقدر دست نیافتنی که مجبورن با تخیلات عجیبشون و باترکیب یه سری رفتارهای غیرانسانی اونو به تصویر بکشن تا به هرقیمتی ذهن رو درگیر این جاودانگی کنن...درحالی که برای عده ای از ما این جاودانگی نه تنها رویا نیست بلکه دست یافتنی و قابل باورِ و مطمئنیم به زودی جاودانگی درانتظار ماست در سرایی که دور نیست از ما.

بعداز اتمام فیلم موقع نماز عصر ،سجده که میکردم یه حس غرور عجیبی داشتم،یه افتخاری ته وجودم بود که تهش بهش گفتم:

خدای یگانه و جاودانه من...ازاینکه مخلوق خالقی چون تو هستم ذوق زدم و ممنونم که هستی...از اینکه خدایی چون تو دارم افتخار میکنم

بزرگترین افتخار من مخلوق تو بودنِ:)

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۷ ، ۱۷:۵۷
معصومـــه پــورابـراهیـــم
قشنگ بود وقتی تو مراسم هفت دایی، میگفتن ؛

خدا رحمتش کنه آزاری به کسی نرسوند
خدا رحمتش کنه همسر و پدر خوبی بود
خدارحمتش کنه آدم حلالی بود
اما قشنگتر زمانی بود که وقت اذان می شد...
دختر دایی ها و پسردایی ها هربار با صدای اذان به هم می‌ریختن،تو اوج گریه به هم میگفتن؛
بابا نماز اول وقتو دوست داشت،پاشیم پاشیم بچه ها...
خوش به حال چنین بچه هایی، خوش به حال داییم....خوش به حال همسرش...
:(
موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۷ ، ۱۹:۳۷
معصومـــه پــورابـراهیـــم

چقدر خوب بود که زنها وقتی می شینن کنار هم،انقدر حرف بیخود نزنن...از رنگ مو و طلای خانوم ایکس وهزار تا چیز بیخود دیگه میگن تا برسن به اینکه وای شوهرم اله دخترم بِله ووو...

تو چنین شرایطی، حالم ازاینکه زنم به هم میخوره، از اینکه تو جمع چنین آدمهایی نشستم سر درد میگیرم!و اصولا هم در سکوت غرق میشم،درحالی که پرازحرفم پراز بازیگوشی ولی سکوت میشه انتخاب من چون غریبم با چنین هم صحبتی هایی...منو آروم تصور میکنن بدم نمیاد ولی از اینکه برخلاف واقعیت تصور میکنن ناراحت میشم،نگرانم که مبادا جاهایی منِ واقعی رو ببینن  و متعجب بشن...هر چند مهم این ِِ که قصد من از آرامش و سکوت ،درک نکردن حرفای بیخوده و شریک نشدن تو جرمشون:) آخ که سکوت چه آرامشی داره بعد از اتمام این دورهمی ها...

متاسفانه کسی نیست که همپای سکوتم باشه...و تازه میفهمم همپا بودن فقط تو حرف زدن و خندیدن و این چیزها نیست...گاهی میشه همپای سکوت کسی شد و این همراهی چقدر لذت بخش خواهد بود وقتی که هدف و نیت یه چیز مشترک باشه

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۷ ، ۱۴:۱۳
معصومـــه پــورابـراهیـــم

امروز از طرف یکی از برنامه های تلویزیونی پیام دریافت کردم و قرار شد یکی از شعرهای من رو بخونن واسه تیتراژ:)

خب دیگه منتظرم بشنوم ،نیتم خیره چون برای برنامه خاصی شعرمو فرستادم...

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۷ ، ۲۰:۳۶
معصومـــه پــورابـراهیـــم