دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
  • ۸ آذر ۹۷ , ۱۲:۴۲
    5آذر
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰

۱۳ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

رفتم سر کلاس همه هنرجوها جمع،جمعیت زیاد...کارامو گذاشتم رو میزو صندلی رو دادم عقبونشستم.استادم سررگرم تدریس به گروهی گوشه کلاس.یکی از هنرجوها اومد نگاه کرد، اون یکی رو صدا زد و خلاصه ...یکیشون پرسید ببخشید میشه فامیلیتونو بپرسم؟

گفتم: پورابراهیم هستم.

گفت: اِ این همون دختر معروفست،همون که تو گروه کاراشو میذارن!

من: :|

جمعیت: :)

یعنی انصافا شهرت عجب حسی داره:)ولی برخوردا باید اصلاح بشه،دختر معروفه !؟خب خودم ترسیدم!گفتم،کاری کردم پخش کردن احتمالا:))


پ.ن:عجب بازی نازی بود ایران اسپانیا!وووییی گل کاشتن،دم غیرتتون گرم

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳۱ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۵۱
معصومـــه پــورابـراهیـــم




موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۷ ، ۱۴:۱۴
معصومـــه پــورابـراهیـــم

چقدر شیرینه اونایی که خیلییییییی دوسشون داری و باورت نمیشه با اووون همه دغدغه یادت باشن،یادت باشن...

فکر کن!یکی که به معنای واقعی بنده خوب خداست، از همونا که من اگه مدل مردشو ببینم هر شب از خدا میخوام همسرش باشم،از اون حافظان قرآنی که ذوق میکنی از بندگیش...یکی ازهمونایی که اصلا دروغ بلد نیست بهت بگه منتظر چنین شبی بودم، چه حسی داری!بابت وجودش تو زندگیم خداروشکر میکنم و امیدوارم از این آدما تو مسیر زندگی هممون باشه

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۷ ، ۰۵:۳۳
معصومـــه پــورابـراهیـــم

چشماشم کمی روشنه،شاید یه قدری هم شبیه منه....

وییییییییییییییییییییییییژژژژژژژژ

دوست دارم زندگی رووو ناامید نمیشم دوست دارم زندگییییییروو

وییییییییییییییییییییییییژژژژژژژژ

انفرادی شده سلول به سلول تنم ،خود من درخود من در خود من زندانییییی

وییییییییییییییییییییییییژژژژژژژژ

لالالای لاااااای لالالای لااااااااااای (به متن نرسید سرعت زیاد بود)

وییییییییییییییییییییییییژژژژژژژژ

اینم شرح حالی از گذر ماشین های مردم شهر من از خیابون، در این ساعات...دارم فکر میکنم هرکس یه حالی داره...یکی چشاش روشنه یکمی ام شبیه منه، یکی دوست داره زندگی رووووو، یکی سلول سلول تنش پوکید تو انفرادی،یکی هم که لالالای لااااااای!..منم با چشمانی باز منتظرم گوشیم زنگ بخوره بریم سحری بخوریم:))


موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۷ ، ۰۲:۳۸
معصومـــه پــورابـراهیـــم
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۰ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۳۶
معصومـــه پــورابـراهیـــم

وایساده بود زیر بالکن تو سایه و با دستاش عرقشو پاک میکرد و موهای مشکیش چسبیده بود به پیشونیش...سنش زیاد نبود،شاید 10سال...ارابش چندقدم جلوتر از خودش تو آفتاب بود...قدمامو کند کردم...نگاش کردم...چه غروری داشت یه جوری پلاستیکای تو ارابه رو جابه جا میکرد که مهم بودن کارش رو حس میکردم....

آهسته تر دنبال کلید تو کیفم گشتم...تکیه داده بود به سنگ های خنک ساختمون یه نفسی تازه کنه،نگاهم کرد و خیلی محجوب دوباره به ارابش نگاه کرد...گفتم:خسته نباشید آاقا

سرشو برگردوند طرفم و انگار دنبال کسی جز خودش میگشت برای خسته نباشید من،مطمئن که شد بااونم،عرقشو پاک کردو باسر تشکر کرد.

درو باز کردم،نشسته بود زیر سایه و یه نفس عمیق از گرما کشید و پاهاشم دراز کرد....سیر نمیشدم از دیدن مردانگی این بچه،آدم جرات نمیکرد به چشم نیازمند بهش نگاه کنه.خواستم بیام تو که گفتم:مواظب خودت باش...نگام کرد و لبخند زدو دوباره سرشو به نشونه باشه تکون داد...

رسیدم بالا از بالکن نگاه کردم،هنوز نشسته بودو نگاه میکرد به ارابش...به مامانم گفتم مامان یه بچه زیر بالکن،ازش بپرس ببین چیزی نمیخواد،حسابی عرق کرده...فقط حواست باشه مامانی،جوری حرف نزنی بهش بربخوره،فقیر نیستا! کار میکنه داشت استراحت میکرد دیدمش.از اینکه رفتارش باعث شده بود با اون تاکید به مامانم بگم فقیر نیست خندم گرفته بود.مامانم باهاش حرف زد به این امید که آبی بده شربتی یکم خنک شه،به مامانم گفت:ممنون روزم.

و من....مطمئن شدم مردانگی و غرور اون بچه فقط یه حس نبود،واقعیت بود...

خدایا،فهم و شعور چقدر جذابِ،چیزی که دیدنش تو وجود یه آدم تو اوج فقر،ثروت رو برام بی ارزش میکنه...خدایا....چقدر ثروتمندن بعضی بنده هات...خدایا من عاشق فهم بنده هاتم،چون منو یادتو میندازن

موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۳ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۳۶
معصومـــه پــورابـراهیـــم

من:با آقای امینی تماس بگیرید اطلاعات اولیه رو بپرسید

فریبا:باشه،خانم عالمی با آقای امینی تماس بگیرید اینایی که میگمو بپرسید

خانم عالمی:الو...آقای امینی یه سری اطلاعات ازتون میخواستم برای عضویت در.... ،میشه لطف کنید کد ملی رو بگید.

من:کد ملی رو داریم،بقیه اطلاعاتو بگیرید

فریبا:خانم عالمی پس شماره و اسمو فامیل رو بپرسید

خانوم عالمی:باشه،ببخشید آقای امینی فامیلی و تلفنتون رو بگید!نه!نگید!داریم که!

من: :|

بازم من: :/

و اینبار من: :)))))))))))))) 

یعنی فقط اشک می ریختم به حدی که سیستمو نمی دیدم اطلاعات رو وارد کنم!

خانوم عالمی هم که پشت تلفن غش کرده بود و نمیتونست ادامه بده!

فریبا هم برگه جلو صورتش فقط می لرزید!

خداییش فشارا افتاده بود تشنه گرسنه،حق داشتیم خوووووو!

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۲ خرداد ۹۷ ، ۱۴:۲۰
معصومـــه پــورابـراهیـــم

دیشب سحری جا موندیم!مقصر من بودم که یادم رفت ساعتو زنگ بذارم.

بیدار که شدیم دیدیم ای وای!تموم شد! یه روز بدون سحری!

با خودم میگفتم، خدایا من با سحری آخراش رو به موتم،چه جوری نگه دارم روزمو!تازه افطار هم زیاد نخورده بودم که سحر رو غذای مورد علاقم جبران کنم.خلاصه توکل کردمو گفتم،خدایا اعضای بدن من به دستور تو فعالیت میکنن، خودت کمک کن، بهشون بگو امروزو راه بیان.به من باشه نمیتونم به لطف تو باشه حتما میتونم.

شاید اون روز حال گرسنه هارو بهتر درک کردم، اما نه، من امید داشتم برای افطار غذایی هست!راستش باور اینکه باشن افرادی که بیشتر ازاین حد گرسنه باشن برام سخته! یعنی وقتی باور میکنم قلبم میگیره!

الهی قربون همه اون گرسنه هایی که خوردن یه وعده غذایی کامل آرزوشونه برم،من شرمندم همین.ان شاءاللّه یه روزی که دور نیست،خوشحالی تک تکشونو ببینم،از خدا میخوام،برای یه بارم که شده بعد یا قبل از مرگم، اجازه بده شادی این بنده هاشو ببینم و یه دل سیر نگاشون کنم...این یکی از آرزوهای منه،دیدن شادی آدم هایی که درحال حاضر با مشکلات مادرزادی و وضع اقتصادی بد زندگی رو سپری میکنن...آخ چه لذتی داره شادیشون،دیدن حال خوبشون

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۲ خرداد ۹۷ ، ۰۴:۵۳
معصومـــه پــورابـراهیـــم