دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
  • ۲۹ اسفند ۹۶ , ۰۹:۵۰
    :)
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰

۶ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

چند روز بود نحوه پوشش های عجیبی سرراهم قرار میگرفت وناخواسته بدون اینکه به خواهرم شخصو نشون بدم دهنم باز میشد که آخه خدایااااا!این چی بود پوشیده بود!بعدش به خودم میومدم که آهای!معصومه خانوم!همین نگاه ها همین قضاوتا تو رو انداخت رو دنده لج،هرچیزی راهی داره،تو مثل اونایی که باهات برخورد کردن برخورد نکن...

یهو یاد یه داستان افتادم وقتی داشتم به این قضیه فکر میکردم.سالها پیش،یه روز با دوستم رفته بودیم دانشگاه پیام نور، رفتیم یه سؤال بپرسیم.یه آقایی وایساده بود یه گوشه ریشم داشت و یه چهره مذهبی تقریبا، یادمه تازه اون موقع شروع متحول شدنم بود، چادر خریده بودم ولی چون بلد نبودم و شاید هنوز مطمئن نبودم میخوام حجاب ظاهریمو بهتر کنم موهام طبق معمول بیرون بود.راستش یادمه موهام فرم خاصی نداشت!اما خب در اکثر مواقع جلب توجه میکرد.خیلی ها اونجا بودن باحجابی شبیه به خودم،یکیش دوستم!اما اون آقا صاف اومد سمت من با لحن برخورنده و بدون هیچ ملاحظه ای تو جمع گفت:خانوم چادر و این موو...آدم نمیتونه نگاه نکنه آخه.سرنکنی بهتره.میدونستم حق داره ولی راستش نحوه بیانش دلمو شکست.بهم برخورد گفتم:امر به معروف و نهی از منکر روش خاص خودشو داره.

گفت:خب بگین منم یاد بگیرم.(باخودم گفتم هنوز بلد نیست اقدام میکنه)گفتم:من بااین سن به شما یاد بدم!گفت:چه اشکالی داره!گفتم:ای بابا!خدا هدایتمون کنه.

تا اینجا لحنش تند بود.یهو لبخند نشست گوشه لبش.با لبخند گفت:خب آخه موهاتون ...آدم نمیتونه نگاهشو کنترل کنه.داشتم از شدت حرص منفجر میشدم!از دست خودم بیشتر ازاون آقا عصبی بودم!بی اختیار پشتمو کردم بهشو گفتم:من برمیگردم شما نگاهتونو کنترل کنین.خندش بیشتر شد.گفت:گل پشت و رو نداره!

منم بی اعتنا پشتم بهش بود.صندلی خالی بود با دوستم نشستیم گوشه تا خلوت شه باجه.دیدم همون آقا داره به اون خانوم پشت باجه میگه:میدونین موهاش مدل خاصی بود وقتی اومد تو...داشت ادامه میداد که وسط حرفش پریدم:

آدمی که بلده غیبت کنه امر به معروف و نهی از منکرش چیه!

ساکت شد.ساکت ساکت.جوری که به دیوار زل زده بود،به افق ...تا چند دقیقه طولانی هیچ صدایی ازش در نمیومد.کارش تموم شد خواست بره که چند قدم برگشت عقب گفت:خانوم من معذرت میخوام ازتون.حتی نگاش نکردم...روز بدی بود برام.ازاینکه اجازه دادم یکی به خودش اجازه بده این مدلی حرف بزنه باهام عصبی بودم.اون روز خیلییییییییی دلم شکست خیلی.اگه تو اون دوره خاص از ارتباطم با خدا نبودم نمیدونم چه اتفاقی برام می افتاد با چنین رفتاری.با اینکه یاد آوری اون روزا برام سخت و عذاب آوره،و بی توجهیم به نگاه هایی که من می دزدیدم اشکمو در میاره چون فاصلمو با خدا و امام زمانمو یادم میندازه،ولی نوشتم،تا یادم نره تا یادمون نره،مراقب باشیم.

مراقب باشیم دل نشکنیم.معصومه یادت بمونه امر به معروف و نهی از منکر روش خاص خودشو داره.خودت اذیت شدی خودت عذاب کشیدی،مراقب باش نرنجونی کسی رو...با نگاهت تحقیر نکنی،با حرفات دل نشکنی،مهربون باش،بعضی ها مثل خودت فقط رو دنده لجبازی ان.

البته یه جورایی حق میدم به اون آقا، جدا از اینکه دلم میسوزه و فکر می کنم توانش برای فهموندن اشتباه کسی درهمون حد بود، فکر میکنم بیشتر تقصیر من بود که بهش چنین اجازه ای رو دادم که هرطور دلش میخواد حرف بزنه،بیشتر ازاون،باید خودمو سرزنش میکردم...از ماست که بر ماست 

 

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۶ ، ۰۷:۱۰
معصومـــه پــورابـراهیـــم

یک ساعتی میشه از امام زاده سیدعلی اصغر برگشتیم.حالمو خوب میکنه به معنای واقعی!امشب اولین شبی بود که هیچکس تو امام زاده نبود!یه خلوت 5نفره خانوادگی داشتیم.هوای بارونی امروز حیاطو خیس کرده بود،سرررد بود و دلگیر و پراز حال خوب.حس میکردم امشب تمام حواس امام زاده جمع ماست:) چه حالی داره تو این هوا زیارت!وااای پراز حس خوبِ!زیارت نامه رو که خوندم دلم هوایی شد وارد که شدم هیچکس نبود!هیچوقت چنین خلوتی نداشتم اصلا انگار دعوت نامه داشته باشی واسه یه دیدار ناب.یه ذوق مرگی خاصی تو وجودم بود.انقدر قشنگ حرف زدمو انقدر قشنگ گوش داد!

بعدش جلوتر از خانواده خداحافظی کردم از امامزاده، تا برم پیش آقا مهدی.رفتمو دوتا پامو جفت کردمو عین سربازا یه ادای احترام کردمو گفتم:سلام قربان،دیدم یکتا نگام میکنهو میخنده:) بعدش به یکتا گفتم برو یه دوست شهید انتخاب کن خاله،بعداز چندتا سوال که چی بشه رفت پیدا کنه.منم نشستم و سریع لحنم عوض شد و سبک صمیمی گرفت،نشستم و گفتم:سلام آقا مهدی،سلام داداشی.خوبی؟از وقتی بین اون همه آدم انتخاب شدم واسه پایگاهتون مطمئن شدم حواست بهم هست،خودمو جمع و جور کردموگفتم:چه جوری بودم چه جوری اومدم می بینی؟!آقا ما خیلی مخلص خداتونیماااا،درسته اینجا یعنی تو دنیا شما سردارین ولی میدونم واسه خدا خیلی بالاترین،بهش بگو دلم میخواد بهش نزدیک تر بشم،خیلی نزدیک تر.هوای آبجیتونو داشته باشینا.

یهو یکتا با صدای بلند گفت:خاله داداشش اینجاست!پرسیدم داداش کی!گفت داداش آقا مهدی،آقا هادی.خندم گرفته بود.اونم دوستشو انتخاب کرد:)یه جوری با آقا مهدی خداحافظی کردم خواهرم میخندید.خب آخه خیلی حسم بهش خوبه خیلییییییییییی،زندست واسم خیلی زنده.

شب خوبی بود خوب تر از اونی که بتونم وصفش کنم.امشب تو امام زاده دلم هوای کربلا رو داشت!نمیدونم چرا!

+دنبال عنوان بودم دیدم آقای لهراسبی داشتن میخوندن همونو نوشتم،خیلی حرفِ دلم بود.

 

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۶ ، ۰۱:۱۶
معصومـــه پــورابـراهیـــم

کاش این گذر زمان خیلی دیر نباشه.

با گذر زمان میفهمیم،اونی که لایق عاشقی ِ، اونی که میشه مطمئن بهش تکیه کرد،یه فرقایی با بقیه داره،مثلا آدما رو از سر نیاز دوستشون نداره،مثلا بلده خدارو بفهمه و خیلی ازاین مثلاهای قشنگ دیگه.
چرا؟ چون میفهمیم آرامش کنار این آدما بیشتره.مگه نه اینکه همه واسه رسیدن به آرامش تلاش می کنیم؟خب پس آدمهای باهوش میفهمن یعنی باید بفهمن آرامش چه شکلی ِ.


گاهی آدما به خاطر خودشون عاشقت میشن،گاهی تو از اینکه عاشقتن،عاشقشون میشی.اینا عشق نیست،اینا خودخواهیِ.هیچکس کنار یه آدم خودخواه خوشبخت نیست.اینو یه روزی هممون میفهمیم، همینکه حسای این مدلی تا وقتی هست که شخصی به نام خودت پرستش بشه،یا تا زمانی هست که خودت احساس نیاز داری بهش و وابستشی.اما اگه کسی بی هیچ نیاز و وابستگی (دوست داشتنت از سر احتیاج که دلیلش هرچیزی میتونه باشه،کمبودهای عاطفی و اقتصادی و....)بی هیچ خودخواهی (دوست داشتنت به این خاطر که تو عاشقشی ) تورو خواست،این حسِ متفاوت اسمش عشقِ.

عشق واقعی نشونه داره،عشق نه از سر نیازِ، نه از سر خودخواهی.عشق دلیلش خود عشقِ،عشق دلیلش وجود خودتِ،عشق یعنی ممنون کسی باشی که خالقِ معشوقه تِ،کسی که به خاطر داشتنت عاشق خالقت نشه یعنی هنوز معنی عشق رو نفهمیده.وکسی که عاشق خالقت نشه هیچوقت عاشقی رو بلد نمیشه.پس هی از شکست عشقی نگیم،وقتی عشقی نیست هیچ پیوندی صورت نمیگیره که شکست بخوره.

شاید دلیل نوشتن این پست،فیلم کوتاهی بود که الان دیدم.فیلم کوتاه(همین یک ساعت پیش) با بازی نگار جواهریان و شهاب حسینی.خواستم احساسمو بعد از دیدن این فیلم کوتاه برای خودم ثبت کنم.اینکه معصومه کاش دیر نشه فهمیدن بعضی حقایق.


موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۳ آذر ۹۶ ، ۱۵:۰۷
معصومـــه پــورابـراهیـــم

میگردیم تو تقویم دنبال یه مناسبت.

خب فلان روز که نه،اون روزم که نه...آها این خوبه،این عالی چون ولادتِ.یه ولادت پیدا می کنیم که مهم ترین و شیرین ترین اتفاق زندگی رو رقم بزنیم.

تااینجاش که هیچی.مرسی ازاین دقتمون.

اما دقیقا تو این ولادت مراسمی می گیریم پر از گناه.

خب فلسفه ولادت چیه!

ما خوشحالیم که ائمه وارد دنیا شدن و شادی خیلی بیشتر می چسبه.

اما ائمه اومدن که چی بشه؟

اومدن کمک کنن که گناه نباشه !

شفاف سازی کردن که راهو اشتباه نریم...

میگم فکر کنیم بهش هان؟

ولادت فلسفه داره.ماهایی که میفهمیم ولادت قشنگِ خوبِ شادِ،خب یکم فکر کنیم به چراِ اون!

دم هممونم گرم:)اونایی که کارشون درسته که هیچی ای ول قربون مرامتون.خودمو میگم،وجدانن خندم میگیره گاهی چقدر هم اصرار می ورزیم!:)دنبال مناسبت که گشتی معصومه،یادت باشه ولادت مجوز شادی میده اما گناه نه.

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۳ آذر ۹۶ ، ۱۱:۲۶
معصومـــه پــورابـراهیـــم
مدتیِ یکم اشتباهات عجیب به زندگیم اضافه شده!میگم عجیب چون اصلا نمیفهمم چطور میشه انجامش میدم،وبعد اصلا نمیفهمم چطور میشه برای جبرانش قدم برمیدارم!یعنی انگار نه انجامش نه جبرانش دست خودم نبوده!بعدشم کلی معذرت خواهی از خدا و حس شرمندگی و یه فکر درگیر که چرا!چرا معصومه!از تو بعید بود!تو و این اشتباه!تو و این خطا!چرا حواستو جمع نمیکنی!اما میرسم به اینجا که...زیادی به خودت مطمئن نباش،توکل کن،به لطف اون نباشه تو هم خطا میکنی،دقیقا همون خطاهایی که فکرشم نمیکنی،به خودت مغرور نشو.(منظورم خطاهاییِ که بیشتر آدمو جلو خدا شرمنده میکنه،ممکنه آسیبی به کسی نرسونه اما حس شرمندگی مقابل خالقت،عذابت میده)

 

من عاااشق عطر و ادکلن بودمو هستم،اما از یه زمانی به بعد استفادم کم شده، یعنی هر جایی استفاده نمی کنم.تو خیابون بودیم که دوستم عطرشو از کیفش درآورد تا نشونم بده چی خریده،پرسید بزنم ببینی چه بویی داره بمونه خوب میشه،گفتم نه ممنون.اونم رو خودش تست کرد همینجوری تو راه اسپری کرد رو خودش،اون لحظه حس نکردم چیزی، وقتی رسیدم خونه:مامانم با تعجب پرسید:عطر خریدی؟گفتم نه!گفت:آخه یه عطری میده لباست!دقت که کردم دیدم بله!عطر دوستم رو لباس منم مونده.اینکه میگن عطر دوستتو میگیری بدون اینکه بفهمی یعنی این!پس حواسا جمع.

 

فکر کن این اتفاق خاص برام بیفته! فکر کن بشه! فکر کن! یعنی اگه بشه یکی از زیباترین اتفاق های خوب زندگیم رقم میخوره و من حس خوبمو با هموطنام شریک میشم.(خدایا اینو دلم میخواد و اگه صلاح منِ برام رقم بزن که خوشحال میشم)

 

اگه معصومه چند سال قبل بودم شاید خیلی چیزا فرق میکرد.اما حالا،اول باید علاقشو به خدا ثابت کنه برام،اینکه میتونم کنارش باخیال راحت وبهتراز قبل بندگی کنم،اینکه قرارِ پیشرفت کنم نه پسرفت چون نیاز دارم به کسی که تو این مسیر کمکم کنه.اگه ثابت کرد منم ثابت میکنم عاشقی رو بلدم وگرنه،علاقش به من حتی اگه فراتر از حد طبیعی باشه کافی نیست برای دوست داشته شدن از جانب من.خدایا کمک کن شیفته کسی که فقط شیفته منِ نشم،هیچوقت،هییچوقت.آمین.(خواهرم میگه شاید قرارباشه تو به کسی کمک کنی!)این یعنی به سوژه های ازدواج از زاویه دیگه نگاه کردن!:| همون زاویه ای که من...


یه سجاده خوشکل سرمه ای،یه چادر نماز سفید با توپای رنگی رنگی،یه تسبیح قدیمی مادربزرگ ،چه حال خوبیِ،خصوصا اشتیاق ختم یه صفحه از قرآن هرروز که روزامو قشنگتر میکنه.قرآن ترجمه آقای انصاریان رو خریدم،میخوام اینبار ترجمه ایشونو بخونم...حواسم هست خدا ولی مراقبم باش زیاده روی نکنم تو ظواهر. 

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۶ ، ۱۵:۵۳
معصومـــه پــورابـراهیـــم


صلواتی هم ختم کنیم برای سلامتی امام زمانمون

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۶ آذر ۹۶ ، ۲۳:۲۰
معصومـــه پــورابـراهیـــم