دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰

۷ مطلب در آبان ۱۳۹۶ ثبت شده است

اینکه تو جمعی همه یا اکثریت حرف همو بفهمن خیلی خوبه.اما یه جاهایی ممکنه انقدر توهین به اعتقاداتت بشه که ترجیحت سکوت باشه.برای منِ حاضرجوابِ لجباز،سکوت زمانی تعبیری مثل مردن تدریجی رو داشت.

اما حالا برای حفظ ارزشهای اعتقادیم گاهی سکوت میکنم،برای حفظ حرمت ها گاهی سکوت میکنم،برای حفظ شأن خودم گاهی سکوت میکنم،برای جلوگیری از بگومگو یا ادامه دار شدن یه موضوع بیخود که نتیجه ای نداره وقرار نیست هم داشته باشه چون اصل موضوع مشکل داره، گاهی سکوت میکنم،سکوت میکنم چون نمیخوام بعد از اتمام گفت وگو،رابطم با بالایی خط خطی بشه.اینکه قدرتشو داشته باشی و ازش استفاده نکنی در زمینه منفی،مثلا همین که برنده بودن وقتی به قیمت شکستن و رد شدن از خط قرمزهای خودت باشه رو نخوای،حس قشنگی داره،شاید شاااید گاهی اون لحظه سخت بگذره اما بعدش انقدر از اینکه سکوتم هزارتا تعبیر داشته درحالی که اگه حرف میزدم شاید فقط یک تعبیر وشاید اون هم غلط،حس بهتری دارم.

چقدر حرف زدن برام مسخره شده.

پ.ن1:من سکوت میکنم که بی احترامی نکرده باشم طرف تو تلگرام پیام داده:‏به بعضیام حتی در حالت سکوتشون باید بگی " خفه شو" ،تو نمیدونی برای چی گفتی ولی اون خوب میدونه چرا شنیده...

:))))یعنی واقعا موندم!امان ازدست ما آدما امان!مثل اینکه باید رو سکوتمم کار کنم!خودمونیم چرا بعضیا حتی طاقت سکوت رو هم ندارن!؟

پ.ن2:نکته ،باتوجه به اشاره ظریفی که یه دوست داشت باید بگم،سکوت من تهاجمی نبود،یعنی خوب بلدم سکوت تهاجمی رو،ولی وقتی میگم قصدم ازسکوت کنترل خودمِ برای جلوگیری از بی احترامی،یعنی ازش استفاده نکردم.واسه همین گفتم سکوتم هزار تعبیر داره،این یعنی میتونه برداشتی غیر از این هم داشته باشه.حالا نظرتون چیه درمورد چنین افرادی که سکوت آزارشون میده؟!

پ.ن3:آدم معمولی مخاطب خوب بنده،ممنون که فکرکردید و جواب دادید،از تحلیلتون خوشم اومده که ترجیح دادم تو همین پست جواب بدم.باید بگم آهااااان همینه:)با توجه به شناختی که روی من دارن سکوتم رو تفسیر میکنن و چون تقریبا میدونن کجا تو چه شرایطی چه جوابی دارم سکوتم رو دوست ندارن هرچند به رسم ادب باشه.ولی نمیدونم مقابل غریبه ها این سکوت میتونه همین اندازه آزار دهنده باشه یا نه.

 

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ آبان ۹۶ ، ۱۸:۱۰
معصومـــه پــورابـراهیـــم

امشب که زلزله رو احساس کردم فکر کردم سرم گیج میره!تعادل نداشتم و این حس بدی بود...حالا فهمیدم چه شکلیِ زلزله!به دنیا که اومدم زلزله بود و مامانم امشب داره از اون روزا برام میگه،خندم گرفته چون یه جورایی لحن بابام تو ذهنم مرور میشه.از بدترین خاطره ها بهترین رو می ساخت.

دارم اخبارو پیگیری میکنم...30نفر کشته تا این لحظه اعلام شد.صبر برای بازماندگان آرزوی قلبی منِ.

همینجوری ازدوستان حلالیت می طلبیدیم چند دقیقه اولیه،بعد ازنماز جدی جدی برای لحظاتی انتهای زندگی رو تصور کردم.نمیدونم چرا نمی ترسم!حس میکنم اگه خدا بخواد خب چیکارش میشه کرد!ان شاءاللّه خیرِ.

حس عجیبیِ فکر کردن به اینکه امشب شاید شاااید شب آخر زندگی باشه...کی میدونه آخرین لحظه زندگیش چند سال چندماه چندروز چند ساعت یا چند ثانیه دیگست!!نه واقعا!چقدر دوست داشتم بخشیده بشمو از دنیا برم:(اگه قسمت شد و زنده موندیم باید بیشتر بهش فکر کنم خیلی بیشتر.

خدایا!این یه نمونه کوچیک بود میدونم...این تلنگرا چی میگه جز اینکه ما هیییییییچی نیستیم.ما ناچیزیم کوچیکیم ،نمیدونم حالا که به خیر گذشته این احساسو دارم یا نه یه احساس عمیق ِ قلبیِ!اما با یه ذوقی یه جوری خاص امشب دوستت دارم،از بزرگی تو و کوچیکی خودم خندم میگیره:))) خیلی مسخرست منم کردن مقابل چنین خالقی!کاش این تلنگرا کمی فکرمونو مشغول کنه.همه سرگرمیم،یه عده از همسایه ها دارن خونه هاشونو ترک میکنن،امشب استغفار چه حالی میده...خداییِ من،خدایی دوستت دارم.

پ.ن:ایران تسلیت:(

پ.ن2:حالم واقعا بدِ،تحمل درد کشیدنِ بقیه رو ندارم...اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج

پ.ن3:میشد.میشد ساختمون ها مقاومتر باشن،میشد کشته ها کمتر باشن میشد!خدایا....کاش مسکن های مهر رو کمی بامهر بیشتر می‌ساختن کاش کمی بیشتر به امنیت مردم فکر میکردن کاااااااش...خدایا جواب گناهامون بود یا حکمت و امتحان ،جفتش آرامش خاطرِ،فقط تصور اینکه ما مجبورت کرده باشیم قدرت نمایی کنی ناراحتم میکنه:( مارو ببخش

پ.ن4:سایت شایعات اعلام کرده مسکن مهر فقط 2فوتی داشته.این سایت یکی از مطمئن ترین هاست برای من.

پ.ن5:هارپ!نه!به این مورد فکر نکرده بودم!خدایا!:( یعنی...؟:((

 

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۶ ، ۰۱:۴۹
معصومـــه پــورابـراهیـــم

شاید اگه خواب دیشبم تو محیط مدرسه نبود یاد دفتر خاطرات قدیم نمی افتادم.همون دفتر خاطرات که جایزه شاگرد اول شدنم بود تو دوران راهنمایی.رفتم سراغ دفترم.یادمه پشت دفترو اختصاص داده بودم به عوامل مدرسه.یادمه هنوز قیافه خانم رنجبر مدیر مدرسمو یادمه...باجذبه بود،به ندرت به چشمای کسی نگاه میکرد و وقتی نگاه میکرد یا داشت بهت افتخار میداد یا اینکه حتما قرار بود با چشمای پراز حرفش تند برخورد کنه باهات.کلمات تند به کار نمیبرد و فقط نگاه تندش حساب کارو میداد دستمون.فکر کن من بین این همه عوامل مدرسه دوست داشتم همین خانم رنجبر تو دفتر خاطراتم برام بنویسه و اولین نفر باشه!کلا آدم جالبی بود،خیلی صادق بود خیلی.

یادمه یه روز سر امتحان بچه ها اعتراض می کردن که خانم این سوال تو کتاب نبود اصلا نگفته بود چنین چیزیو،اونم گفت:بنویسید حرف نباشه.همه ساکت شدن.اومد بالا سرمو گفت:پورابراهیم بود یا نبود؟ منم که هم دوسش داشتم هم می ترسیدم ازش،گفتم:نه،نبود.چندقدمی رفت جلو و باصدای بلند گفت:نمره این سوال پخش میشه ،به این سوال جواب ندید.نمرشم زیاد بود،بچه ها هم خوشحاااال.الان که دفترخاطراتو آوردم بیرون و به نوشته ها نگاه کردم حس عجیبی پیدا کردم  شبیه دلتنگی.با هر خاطره ای که خوندم یه روزای خاص رو مرور کردم...چقدر نوشتن خوبه!و چقدر نوشتن بقیه در مورد ما خوب تر!

بعضی از این دوستان دوره راهنمایی هم عجب خاطراتی برام نوشتنا!اون موقع ها من فازم این چیزا نبود!هر چی فکر میکنم ببینم من اون موقع به کسی فکر میکردم یانه!چیز خاصی یادم نمیاد!فرض رو هم میذاریم بر اینکه به کسی فکر می کردم اصلا اون بعضیا از کجا میدونستن!من که آدم درون گرایی بودم و هستم!نامردا بعضیاشون یه جوری نوشتن که خودمم شک کردم طرف کی بوده!این دفتر خاطراتا خیلی خطرناکن هااااا!!!!!! گمو گورش کنین آقا! ؛)

اینم یه نمای کلی از دفتر خاطرات و نوشته خانم رنجبر...این عکسها هم پشتش فال خردادماهی ها بود که گذاشتمش صفحه اولیه آلبوم دفترخاطراتم...هدفم حفظ نوشته هاش بود نه خود عکس ها!آخه خیلی خوب توصیفم کرده بود:)

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۹۶ ، ۱۴:۳۰
معصومـــه پــورابـراهیـــم

نگفتــه بودی دوستــم داری
اما...
گفتــه بودی،آدم!
وقتش را که با کسی می گذراند،یعنـی...
دوستــش دارد.

نمیدانم!من کسی نبودم یا...
تو آدم نبودی؟!

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۹۶ ، ۰۱:۲۲
معصومـــه پــورابـراهیـــم

فکر میکردم چون گذشته سختی رو گذروندی حسابی پخته شدی،مرد زندگی شدی و میشه بهت تکیه کرد،اما گذشته سختت تو رو نساخت، عقده ایت کرد بیمارت کرد.

ازروز محضر تا الان هزارتا فکر کردم،هزار راهو رفتم،انتقام تلافی شکایت تنفر خودکشی فرار،هرکاری که بتونم عذابت بدم ولی پشیمون شدم،آره!توهرچی رویا ساخته بودمو خراب کردی اما عوضش یه حقیقتی رو برام روشن کردی،که هیچ رابطه و جدایی ،هیچ عشق و علاقه ای ارزش خودکشی نداره ارزش انتقامم نداره حتی ارزش فکر کردنم نداره!میدونی ارزش چیو داره؟

فقط یه تجربست،یه تجربه بدست میاری،همین.

فرزین رحیمی، من امشب سخت ترین کار دنیارو انجام دادم،بخشیدمت،نه به خاطر اینکه تو لایقشی،به خاطر اینکه میخوام آروم باشم،وقتی ام آروم باشم دوباره رویا می سازم،آرزو میکنم،می مونم کنار خانوادم،منتظر مردی میشم که لایق عشقم باشه...😊

(یلدا[الهه حصاری]/سریال هشت و نیم دقیقه)


زمانی که سریال هشت و نیم دقیقه پخش میشد،لحظه لحظشو دراوج لذت می دیدم،واسه همین خیلی به اینکه دیالوگارو بنویسم فکر نمیکردم،الان تکرارشو می بینم و بازم خیلی دنبال نوشتنش نیستم چون برام کافیه که لذت ببرم.اما یهو دلم خواست ثبتش کنم،آخه یه حسایی رو باید نوشت تا باهربار مرور بارها لذت برد،بارها و بارها و این یعنی تکراری نشدن و دوست داشتن شدید بعضی از لحظه های آدم.

این دیالوگ الهه حصاری به بهرنگ علوی رو امشب خیلی بهتراز قبل درک کردم،واین یعنی من هر روز و هر لحظه درک بهتری از زندگی پیدا میکنم و دارم واقعا قد میکشم و خوشحالم که حس میکنم اینو،خوشحالم که بزرگتر میشم،و هرزمان که این احساس بزرگ شدنو دارم،به طرز بچگانه ای شاد میشم.

درارتباط بااین دیالوگ میخوام بگم؛

عشق آدمو بزرگ میکنه،یعنی باید بزرگ کنه وگرنه عشق نیست شک نکن که عشق نیست شککک نکن که نیست.من فکر میکردم دوست داشتن آدما یه پلِ برای رسیدن به خدا،اما نه.تازه فهمیدم دوست داشتن خدا یه پلِ واسه رسیدن به آدما.من میگم کسی که عاشق خدا نشه نمیتونه عاشق بندش بشه،فقط فکر میکنه که عاشقِ فقط فکر میکنه فقط فکر میکنه...

 

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ آبان ۹۶ ، ۰۱:۰۵
معصومـــه پــورابـراهیـــم

نمی دونم عادت خوبیِ یا بد!اینکه نمیتونم کنار چای از قند استفاده کنم،درواقع هیچوقت لذت نبردم اگه گاهی مجبور شدم از قند استفاده کنم.والبته این انتظارو هم ندارم همه جا طبق میل خودم پیش بره،به هرحال تو مهمونی ها یا میتونم که چای رو با قند تحمل میکنم یا نمیتونم که کلا از خوردنش صرف نظر می کنم.

امروز که پاکت بیسکوئیتمو خالی دیدم،گفتم مامان!این که تموم شد!که دیدم یکی دیگم خریده بودو گذاشته بود کنار:)

به مامانم گفتم:اینکه بین این همه بیسکوئیت، Petit Beurre یا همون "پتی بور" رو به شدت دوست دارم عجیبه!

مامانم گفت:از بچگی همینجوری بودی!موقع مدرسه هیچ بیسکوئیتی رو نمیخوردی!هروقت میبردمت مغازه همینارو برمیداشتی!

واقعا یادم نبود!اصلا یادم نبود!وبرام عجیب بود که هرچیزی که قبلا دوست داشتمو الانم دوست دارم!انگار این موضوع همینجا خلاصه نمیشه،تو زندگی واقعیمم همینجوریِ،آدما تکراری نمیشن برام،از دوست داشتنشون خسته نمی شم،و این اصلا به روزگار و رسم زمونه ربطی نداره این خصلت منه،اما یه شرط داره،اینکه مثل پتی بور کیفیتشون حفظ بشه،یا حداقل با گذشت زمان طعم غالبشون،به طعم اصلیشون نزدیک باشه.



موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۳ آبان ۹۶ ، ۱۴:۴۰
معصومـــه پــورابـراهیـــم

یه تقاضا...
یه خواهش...
یه التماس...
میگن نمیشه،من میگم نمیشناسنت که میگن نمیشه.
خدایا...
من عشق دومِ مردی که قرارِ عمرمو باهاش سپری کنم نباشم،جزاینکه اولش تو باشی .
تا امروز هیچ منطقی نتونسته منو قانع کنه که این موضوع مهم نیست!

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۲ آبان ۹۶ ، ۲۳:۱۸
معصومـــه پــورابـراهیـــم