دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰

۶ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۱ مرداد ۹۶ ، ۰۱:۱۰
معصومـــه پــورابـراهیـــم

شاید یک سال پیش بود که با دوستش رفت امام زاده سید علی اصغر...بعد از زیارت خیلی یهویی رفتن سر مزار شهدا و خیلی یهویی به دوستش گفت:بیا یه دوست شهید انتخاب کنیم برای خودمون.چند بار بالا و پایین رفتن تا به قول خودشون انتخاب کنن!تا اینکه ناخواسته ایستاد بالای سر مزار یکی از این شهدا!با جذبه بود،مهربون و نجیب.یهو گفت:من انتخاب کردم این شهید منِ،سردار شهید مهدی... یهو دید اسمش مهدیِ!واسه اون مهدی یه رمز بود .شک نکرد که میخواد همین دوستش باشه.

موقع رفتن باصدای بلند درحالی که کنار دوستش ایستاده بود،به دوست شهیدش گفت:خداحافظ من برمیگردم ولی نمی دونم کی!

اینو گفت و اون روز شد آخرین روز دیدارشون و بعد از اون دیگه نرفت سراغ دوست شهیدش،اصلا فراموشش کرده بود.تا اینکه شاید یک سال از اون ماجرا گذشته بود،که خیلی اتفاقی یه آگهی دید،آگهی همکاری که نیاز داشتن به شخصی که کار با فوتوشاپ بلد باشه برای کارهای مذهبی.رفت و گفت:من بلدم.گفتن:بودجه زیادی در نظر نگرفتیم.گفت: من هستم بدون بودجه.گفتن:باشه.اجرتون با شهدا.

چندتا کار اولو که طراحی کرد متوجه چیز خاصی نبود تا اینکه براش متنی فرستاده شد که در انتها باید می نوشت:پایگاه شهید مهدی ...

آره این شهید همون شهید امام زاده بود!و اون تعجب کرده بود!چرا !بین این همه شهید این شهید!چرا بین این همه آدم اون!

اون دوست شهیدشو فراموش کرده بود ولی انگار آقا مهدی معصومه رو یادش مونده بود!

انگار هیچ چیزی تو این دنیا اتفاقی نیست!وحالا امروز همون دوستش یکی از اطلاعیه هایی که من طراحیش کرده بودم رو گذاشته بود پروفایلش،بدون اینکه بدونه!یکم عجیبِ اتفاق هایی که برام می افته!الان مدتیِ میخوام برم سر مزار همون شهید ولی یه جورایی استرس دارم!حس می کنم همون حوالی حضور دارن ایشون و (جدا از بحث شهیدان زنده اند)واقعا حس میکنم من قراره برم یه آدم زنده رو ببینم!یه آشوبی تو دلمِ که نگوووووو و نپرس!


درحال برگشت از امامزاده سیدعلی اصغر(ع)،به آقا مهدی سرزدم😊وویییی که چقدر خوب بود.ساعت1:28

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۶ ، ۲۱:۰۲
معصومـــه پــورابـراهیـــم
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۵ مرداد ۹۶ ، ۰۶:۱۰
معصومـــه پــورابـراهیـــم

چقدر دلم نوشتن می خواهد...هوس کرده ام بنویسم،اما انگار فصلش نیست!بهانه می خواهم...مثلا بارانی،برفی ،برگ های پاییزی،دل گرفته ای یا شادی ناشناخته در کنج دلی....خاطرات خاطره اند و من دلم لحظه ای ناب می خواهد از جنسِ حال.

حس می کنم حرف هایم بوی کهنگی می دهند!بوی غبار...همین که می نویسم بوی خاک بلند می شود،بوی نم!انگارکه شیلنگ آب را گرفته باشم روی واژه های خاک خورده ام!

کسی چه می داند شاید بزرگ شده ام که این روزها هوای کودکی به سرم می زند!هوای بزرگی من صاف نیست کمی تا قسمتی ابریست،مدت هاست که چیزی برای خودم نمی خواهم،برای مردمی می خواهم که حالشان خوب نیست!برای همان عده از مردمی که حتی خودشان هم نمی دانند حالشان خوب نیست!

گاهی دلت میخواهد نخوانی تا ندانی مردم چه کرده اند با رسم روزگار!زمانی ناله ها از روزگار بود و جفایش،اما اکنون باید نشست پای درد و دل های روزگاری که خودش هم نمی خواست چنین ناجوانمردانه بد باشد...

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۰۷
معصومـــه پــورابـراهیـــم

قسمت چهاردهـــم:

خلاصه.نیشو کنایه،تمسخر پوششم،تحقیر ،همه اینا واسه اینکه من با تغییر ظاهرم بدون اینکه درمورد عقایدم حرف بزنم،وحذف یه سری خصلت های دوست نداشتنی،با صدای بلند اعتراف کردم راهی که میرفتمو بقیه دارن میرنو قبول ندارم همین!یه چیز عجیبی هم که شاهدش هستم اینِ که از وقتی که یه سری چیزهارو در عمل بقیه از من می بینن،خودشون مقابل من مراقب رفتارشون هستن!مثلا الان سعی میکنن وقتی هستم غیبت نکنن یا اگه غیبت میکنن روی من به عنوان شنونده حساب نکنن و شخص دیگه ای رو خطاب قرار بدن،یا از کسی برام خبر نیارن،یا اینکه اگه میخوان دروغای مصلحتی بگن منو درجریان نذارن چون میدونن اگه شخص سومی ازم بپرسه دروغ نمی گم.قبلا خیلی از این کارها رو طبق عادت انجام نمی دادم ولی الان اعتقادم شده.

من هنوزم شیطونم از نوع مثبت مثل قبل،تو جمع دوستان و خانواده و دوست دارم این بازیگوشی رو.یعنی دست خودم نیست تو وجودمه.اما حالا دیگه تاحدزیادی درکنترل خودمه:)

اگه تمام اتفاق های عجیب یا بدزندگیم دلیلی بود برای رسیدن به این نقطه،برای نزدیک تر شدنم به خدا،از خدا ممنونم و شرمندم که کم طاقتی کردم.ما آدما ذاتا بد نیستیم،هممون یه چیزای مثبت تو وجودمون هست که نیاز داره به تقویت،من به شخصه همه کارام درست نبود،ولی سعی می کردم همه کارام غلط نباشه...خواهش میکنم یک بار قرآن رو با دقت بخونیم،همه ماها انقدر عقل داریم که از قرآن برسیم به جاهای قشنگ.همین الان شروع کنیم و بعد از ختمش ببینیم کجای دنیاییم.من قول میدم قول میدم مسیرمون تغییر کنه اگه به آیه آیش واقعا فکر کنیم.کاش دینو به آدماش گره نزنیم،اشتباهی که من کردم.به خاطر خود خدا خوب باشیمو بس.

نمیدونم اسم این احساسو چی میشه گذاشت؟!

اینکه گاهی حس میکنم همه آدما رو دوست دارم(سوء برداشت نشه)حتی اونایی که دوستشون ندارم (منظور دوست نداشتن به دلایل شخصی هست)،فقط به این دلیل که خالقشون خداست و دوسشون داره،وقتی فکر میکنم خدا دوستشون داره بی اختیار بهشون علاقه مند میشمو لبخند میزنم!

اینکه قدرت گرفتم از این احساس اسمش چیه!من خیلی از عادت های بدمو ترک کردم ،عادت هایی که هرگز و هرگز وهرگز فکر نمیکردم روزی کنارشون بزارم [از لاک و موی فشن بگیر تا...]خیلی از عادت های خوبو هم به زندگیم اضافه کردم، عادت هایی که هرگز فکر نمیکردم بتونم دائم انجامش بدم[از نمازبگیر تا...] دیگه هیچی دست خودت نیست،غیرممکن ها ممکن میشن،دیگه نمیتونم نمیشه معنی نداره،دیگه منو همینجوری که هستم بخواه مسخرست و آدم تمام تلاششو میکنه تا لبخندو رولبای اونی که دوست داره ببینه تا رضایتشو بدست بیاره.

من تا حالا کسی رو در تمام طول زندگیم انقدر دوست نداشتم،که ذوق کنم واسه پرستشش،که خوشحال باشم چون هست،که افتخار کنم به اینکه دوسش دارم،که تغییر کنم به خاطر علاقم بهش،که تپش قلب بگیرم گاهی از فکر کردن بهش!نمیدونم اسم احساس من به خدا چیه دقیقا!فقط میدونم اون تنها کسی بود که من به خاطر دوست داشتنش،تغییر کردم.

بندگی حس فوق العاده ای داره.از خدا میخوام هیچوقت این لطف و این نعمت رو از من دریغ نکنه...

ادامه ندارد :)

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۶ ، ۱۹:۱۳
معصومـــه پــورابـراهیـــم

قسمت سیزدهـــم:

شاید پوشوندن مو واسه خانم هایی که حالا یکم موهاشون خاص ترِ،موهایی که وقت زیادی نمی بره برای انواع مدل ها،سخت باشه،برای من خیلی سخت بود،پوشوندن مو یکی از سخت ترین کارهایی بود که فکر میکردم تو این تغییرات باید انجام بدم.من هیچوقت فکر نکردم در ازای تشکر دارم چه جوری جواب خدارو می دم.شرمندشم واقعا.ولی قول میدم اگه عاشقش بشین دیگه نمی تونین قربونش نرین.

قسم میخورم که عاشق ماست،قسم میخورم هیچکسی بیشتر از خدا دوستمون نداره،کافیه اینو با تمام وجود درک کنین،درک کنین که هیییییچکس توی دنیا بیشتر از خدا دوستمون نداره،بابا این که شوخی نیست!هیچکس!من از یه جایی به بعد دیگه دست خودم نبود!به موهام که نگاه می کردم خجالت می کشیدم از خالقش!یعنی دلم نمی یومد ناراحتش کنم یا قدردانی نکنم از چیزی که بهم داده.به معنای واقعی عشقشو حس می کردم تو وجودم،من همیشه از اونایی که متعصب بودن خوشم میومد،دوست داشتم قشنگ غیرتی شدن رو،دوست داشتم کسی از روی دوست داشتن غیرتی بشه کسی که خودش هم بی نقص باشه وقتی نصیحتم میکنه.دیدم واقعا خدا هست!هم متعصب هم پرازقدرت و صلابت و هم کااااملا بی نقص،اصلا آدم دلش نمیاد بهش بگه نه،خیلی بنده هاشو دوست داره،وقتی هم میگه فلان کار بدو نکن انقدر منطقی چراشو میگه که اگه گوش نکنم بهم برمیخوره!انگار پیش خوم زیر سوال میرم،منم که عااااااااشق منطق!از یه جایی به بعد دیدم نخیر اصلا راه نداره نمیشه نمیتونم!نمیتونم طبق عادت که موهام بیرون بودو آستینامو میزدم بالا تا یه جایی [اصلا یه عادت عجیبی بود این بالا دادن آستین که نمی فهمیدم کی این کارو کردم!] نمیتونم اینجوری برم بیرون،حس میکردم علاقه خدارو نسبت به خودم به اینکه دوستم داره مطمئن بودم،حس میکردم تعصبشو،حس می کردم نگاهشو،حس میکردم لبخنداشو....

خواب آخرم که درمورد مدافع حرم بود و دعوت شدم به حفظ پوشش به عنوان یه مدافع،منو مطمئن تر کرد و یاعلی گفتم.و روزی که موهامو پوشوندم و رفتم بیرون،حس کردم واقعا عاشقشم چون فقط و فقط به خاطر خدا ظاهرمو تغییر داده بودم.خیلی چیزا تو زندگیم خدایی شده بود و توظاهرم موهام هنوز بزرگترین مانع بود که تمومش کردم.

چندسال صبر کردم تا بگذره از این دگرگونی تا ببینم چقدر قرصم پای تصمیمم،تا کجا ادامه میدم که اصلا اسم احساسم رو بشه گذاشت دوست داشتن....

حالا که می نویسم معصومه عوض شده، انتخاب کرده که عوض بشه نه از روی اجبار،نه خیلی خوبتر ازقبل نه خیلی خاصتر ازقبل ولی دیگه بی حجاب نیست.چندسالِ واجباتشو انجام میده بدون حتی یک روز ترک کردن نماز،تو اخلاقش تجدید نظر کرده و تا این لحظه از زندگیش سرعهدش با امام زمانش مونده، کاملا دلی.

به خاطر پوششم تیکه شنیدم تو اطرافیان،که آره ریا توشه آخه اون بودی این شدی!یه عده هم که بیشتر باهام بودن معتقد بودن که تو همیشه خوب بودی تو رفتارت،مگه چیکار کردی که حالا میخوای با این ظاهر ثابت کنی بهتر شدی!حتی یکی وقتی دید حجابمو به خاطر سبکی که کاملا سلیقه خودم بود گفت:تیریپ جدیده!اونجا تو شهرتون مد شده! خلاصه از هر راهی دوست داشتن با نیشو کنایه اذیتم کنن.و من با خودم میگفتم:خدایا همه این حرفارو تحمل میکنم تا اون تیکه هایی که زمان بی حجابیم بهم مینداختن تو خیابون اون تعریفارو که من مقصرش بودم،جبران شه،هرچی میگن اشکالی نداره،دلگیر میشم ولی میبخشم تا تو اون زمان منو ببخشی.حتی به خواهرم گفتم:وقتی بهم تیکه میندازن به دفاع از من هیچی نگو،میدونی اگه بخوام تک تکشونو می نشونم سرجاشون،ولی نمی خوام،می خوام صبر کردنو یاد بگیرم.اونم قبول کرد شاید چون جوابشو از سکوت من گرفت.

 

ادامه دارد....

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۶ ، ۰۱:۰۵
معصومـــه پــورابـراهیـــم