دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰

۹ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

نمیدونم چرا!ولی امشب برخلاف هرسال،همین که پیامک های اعضای خانواده رو خوندم،که این موقع شب خواستن جز اولین نفرا تولدمو بهم تبریک بگن،بغض کردم!من به دنیا اومدم....(یعنی طبق نوشته باباییم،ساعت 3 یا 4 بعداز ظهر امروز به دنیا میام)

خدایا حواست هست؟من به دنیا اومدماااا،تو خواستی که من به دنیا اومدم،تو اراده کردی که من وارد این کره خاکی شدم،تو گفتی باید معصومه ای باشه،تو خواستی وجود داشته باشم پس معصومت خواست بد بشه نمیگم عذابش کن که میدونم طاقتشو ندارم ولی میگم دستشو بگیر نزار بدبشه.من همیشه محتاج نگاهت هستم.معصومه رو دوست داشته باش که به دوست داشتنت محتاجه.

راستی تو این شب عزیز هدیه میخوام ازت، به خود حضرت علی (ع)متوسل میشم واسه گرفتن هدیه م،یه واسط اساسی،کسی که میدونم دوسش داری شدید،ازت توفیق بندگی میخوام.لذتی که تو عبادتت چشیدم به خودت قسم که هیچوقت تو زندگیم تجربه نکرده بودم.هیچ لذتی برام شیرین تر از حس دلبستگیو وابستگیم به تو نبود و نیست،این حس شیرین رو مثل روزای اولش ناب و خالص میخوام،ناب و خالص و ابدی.... 

 

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۶ ، ۰۲:۲۹
معصومـــه پــورابـراهیـــم

ما به عنوان یکی از مخلفات،کنار غذا ازش استفاده می کردیم و استفاده می کنیم،اینجا صبحونه همراه چای میل میکنن.
تو شهر ما یعنی لاهیجان، بهش میگفتیم دوغ،دوغ چکیده محلی.(عااااشقشم)
اما تو این شهر،بهش میگن پنیر،پنیر محلی.
حالا موندم!نمیدونم ما یه عمر پنیر محلی خوردیم یا اینا یه عمر دوغ محلی!

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۳۳
معصومـــه پــورابـراهیـــم


خیلی دوست دارم بدونم بعدازدیدنش چه حالی داشتین.

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۷ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۱۴
معصومـــه پــورابـراهیـــم

کلی زحمت کشیدم طراحی کردم،با یه کوچولو تغییر[که نادیده گرفتمش]،کارو تحویل گرفتم،آقای محترم صاحب اونجا گفت:بی اجازتون،به بچه ها گفتم از وسیله هاتون عکس گرفتن گذاشتن کانال.شما کار طراحی هم انجام میدین؟واسه همکاری.

 

این غرورِلعنتی عذرخواهی رو برام سخت میکنه البته مدتهاست که دیگه خیلی عرضشو نداره😜،بااینکه فقط من مقصر نبودم،برخلاف میل باطنیم و به عشق خدا رفتم کنارش،بغلش کردمو گفتم:چرا کاری میکنی که ناراحتت کنم،ها؟یهو زد زیر گریه!نمیدونم چرا وقتی ابراز محبت این مدلی دارم به گریه می افتن!چرا واقعا!!شرمنده میشن یا چون ازم بعیده این اتفاق می افته.

به مامانم میگن: انقدر لی لی به لالاش نزار این ازدواج نمی کنه ها!مامانم بهم نگاه میکنهو میگه: چون خدارو دوست داره اینکارو میکنه.راس میگه،اینکارو میکنم.فقط کافیه دوستدار خدا باشه،اونوقت بهش فکر میکنم چون ارزششو داره.دیگه میدونم که من میتونم عاشق چه آدمهایی بشم،باید دید لطف خدا شامل حالم میشه یانه.

یه چندوقتی میشه که زندگیم رو ریلِ مثبتِ.اتفاق های خوب،شانس های خوب،حس میکنم خدا داره بهم ویژه نگاه میکنه.الان نگین خوش به حالش بگو چرا از علاقش به خدا میگه!من روزهای فوق‌العاده سختی داشتم،خیلی وقتا غر زدم ولی درست وقتی که تصمیم گرفتم تسلیم باشم و توکل کردم،زندگی روی دیگشو هم نشونم داد، به لطف خدا، فقط به لطف خدا.

استقلال مالی واسه یه زن رو دوست نداشتم و ندارم،بخوای نخوای یکم نحوه زندگیشون متفاوت میشه،و خودم مدتهاست بااین استقلال مالی درگیر شدم وخیلی برام لذت بخش نیست،مسئولیتمو سنگین کرده،البته راضیم که میتونم اندکی رضایت خدارو جلب کنم اما همیشه باید مراقب باشم که فاصله نگیرم.

 

از این بند پ هیچوقت خوشم نمیاد.ماهم یکی از این بند پ  اساسی داریم تو فامیل که من هیچوقت واسه کار بهش چیزی نگفتم، چون دوست ندارم جایی باشم که لایقش نیستم،میترسم حق کسی رو من بخورم.خودشون ازم پرسیدن: میاین تهران؟بیاین واسه تدریس شرایط آمادست.گفتم نه اصلا.گفت نظرت درمورد 110،گشت ارشاد چیه؟گفتم با روحیم سازگار نیست.فهمید اصلا دنبال کار نیستم.

 

خوشم اومد😊گفت:ماشاءاللّه انقدر خالشون به روز و خوش مشربِ که خواهرزاده‌ها وبرادرزاده توهرسنی باهاش رقابت دارن!خخخ.خوبه چون این تعریفو دوست دارم.به روز بودن اگه تو اعتقاد نباشه،تعادل رو حفظ میکنه.امیدوارم بتونم.

 

بهم میگه عجب اراده ای داری!نوشابه سر سفرست نمیخوری!البته شاید ماهی یک بارistakبخورم اما نوشابه رو دوسالی میشه حذف کردم.همش از دیدن یه کلیپ شروع شد،وقتی گفت مسئولی مقابل سلامت خودت،ترسیدم.تازه گذشتن از چیزایی که دوست داری اراده آدمو قوی میکنه،خصوصا برای من که پرهیز غذایی ازبلایای روزگار محسوب میشه،آخه ازاینام که زیاد نمیخورم ولی هرچیزی هم نمیخورم و به شدت به مخلفات کنار غذا علاقه دارم.

 

پ.ن:یادم رفت اینو!شاید شااید قسمت شد و ترانه سرایی کردم برای آقای....😊قسمت که شد حتما میگم.اگه بشه!نمیشه!شایدم بشه.نمی دونم والا، هرچی خدا بخواد همون میشه.

 

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۶ خرداد ۹۶ ، ۰۴:۵۶
معصومـــه پــورابـراهیـــم

یکی از مواقعی که اصلا نباید رو حواسم حساب بشه،زمانیِ که خواب و بیدارم.تو این وضعیت اگه حرف مهمی باشه نباید بهم بگن چون اصلا نمی‌شنوم،یعنی تایید میکنم اما هیچی نمیشنوم!

فکر کنم قابلیت دیگه ای بهم اضافه شده تو این وضعیتِ خواب وبیدار،اونم اینه که حرف نزنم بهتره😒

امشب موقع سحری گفتم قبلش یه دعا ازته دل بکنم.

من:خدایا،خداجون،تو این روزا و شبا هیچ گرسنه ای رو...

مامانم:چی؟

من:ها!:|

مامانم:هیچ گرسنه ای رو چی؟

من:غش رفتم از خنده

مامانم درحالی که میخندید،زمزمه کرد:هیچ گرسنه ای رو سیر نکن!دخترم چه دعایی کرد!

خب بابا تو خواب و بیداری سخت میشه تمرکز کرد!نه!؟

 

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ خرداد ۹۶ ، ۰۴:۰۸
معصومـــه پــورابـراهیـــم

یه دخترِ خوب،فقط مقابل همسرش رام و فروتنِ،نه پسرِ مردم...
آره داداش اینجوریاس،غرورِ ما واس غریبه هاس،همسفر که باشی بحثش جداس

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۳۰
معصومـــه پــورابـراهیـــم

بارها و بارها قرآن رو ختم کردم،اما امروز درست امروز به جواب سوالی که یه مدتیِ ذهنمو درگیر کرده رسیدم!انگار خدا متناسب بانیاز من بامن حرف میزنه!البته متشابه این معنی رو تو سوره بقره خونده بودم،اما اول اینکه اونموقع درگیری ذهنی نداشتم دوم اینکه این دیگه خیلی واضح بود!خدا خیلی منطقی جواب میده،کشته این منطقش منوووووو!آخه چه جوری میشه شیفته چنین خالقی نبود!!

(اوست خدایی که قرآن را به تو فرستاد که برخی از آن کتاب آیات محکم است که آنها اصل و مرجع سایر کتاب خواهد بود و برخی دیگر آیاتی است متشابه تا آنکه گروهی که در دلشان میل به باطل است از پی متشابه رفته و امتحان شوند تا به تأویل کردن آن در دین راه شبهه وفتنه گری پدید آرند،درصورتیکه تأویل آن کسی جزخدا نداند و اهل دانش گویند ما به همه آن کتاب گرویدیم که همه محکم و متشابه قرآن از جانب پروردگار ما آمده و بر این دانش و بر این معنی تنها خردمندان عالم آگاهند.) آل عمران

خوشکل کی بودی تو؟!😊

 

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۱۰
معصومـــه پــورابـراهیـــم

چند روز قبل؛

مامانم:خواجه امیریِ اینی که گوش میدی ؟!

من:نه.من دیگه بهش گوش نمیدم

مامانم:پس این کیه!

من:سینا شعبانخانی

مامانم:ولی شبیه همونِ

من[درحالی که لبخند میزدم]:آره،خیلی

امروز؛

نشد روز اول ماه عسل ببینم،امروزم نرسیدم ببینم از اول،تیتراژ پایانیش هم که پخش نشد،رفتم دانلود کنم دیدم اِ😊آقای شعبانخانی انتهاشو خونده.همچین ذوخخخخ کردماااا!اتفاق خوبی بود.اما...

مدتهاست که هیچ وابستگی برای من انتهای قشنگی نداشته تو زندگی شخصیم.حس میکنم واقعا خدا نمیخواد من وابسته و دلبسته کسی باشم یا اینکه به وجود کسی نیازمند بشم!آقای خواجه امیری آخریش بود،شاید خنده دار باشه،اما من هروقت کسی برام محبوب میشه یه اتفاقی می افته که دیگه نباشه!

من یاد گرفتم که نباید هیچ چیزی رو جدی بگیرم.از زمانی که فهمیدم و به معنای واقعی درکش کردم،به هیچ چیز وابسته نیستم و این خیلی هم بد نیست.

خوبه که تنها دلگرمیت خدا باشه و خدا باشه و خدا.

اینم آقای شعبانخانی با موسیقی پرمعنای ماه عسل.جونم خدا:)



موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۷ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۳۵
معصومـــه پــورابـراهیـــم