دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰

۷ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۳۰ بهمن ۹۶ ، ۱۷:۴۵
معصومـــه پــورابـراهیـــم
دارم سؤال طرح میکنم برای 70نفر از همسن های خودم،حالا وقتشه انتقام اساتید دانشگاهو از اینا بگیرم:))))
خداییش دلم نمیاد سخت بگیرم ولی خب سؤالها پیچیده میشه یهو و ازسادگی خارج میشه وقتی میخوام طرح کنم!:|
موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۶ ، ۲۰:۱۷
معصومـــه پــورابـراهیـــم

امروز اولین روز بود که چنین حسی رو تجربه میکردم.قرار شد برم تو کلاسی که معلم نداشتن،من تو یه کلاس و چندتا دانش آموز در مقطع ابتدائی...

وقتی صدام میزدن خانم !میرفتم به دوران مدرسه خودم!

ولی نسل عجیبی ان نسل جدید!

وقتی وارد شدم جهت احترام پاشدن،عین قدیمای خودمون،اما ما اون موقع یه برپا برجا داشتیم :|الان همچین شعر سلامی میخونن که آدم محو میشه تو معنی شعر!:)

بعدش چندنفر شروع کردن:خانم شما معلم جدید هستید؟فامیلیتون چیه؟ اسمتونو میگین؟ شما چقدر خوشکلی!منم هی سعی میکردم جدی باشم ولی خب دلم نمیومد:)

خلاصه یکم صحبت کردیمو معرفی شدیم که در کلاسو زدن،اومد تو و گفت که کارآموز جدیدم شما می تونید برید اگه کاری دارید که یهو جیییییغ بچه ها که خانم توروخدا شما نرین!منم قول دادم آروم باشن تا بمونم،اونام همچین ساکت نشستن که ...به کارآموز گفتم شما برید من می مونم این زنگ.دوباره جیییغ که هورااا! :|

در کلاسو بستمو قرار شد که وقتمونو یه جوری که بچه ها دوست دارن بگذرونیم،پانتومیمو نمایشو...

سرگرم بودیم که یهو یه دانش آموز تپل مپل از ته کلاس اومدو دستمو گرفت و گفت:خانم یه چیزی بهتون بگم؟دیدم بغض داره،گفتم جانم بگو.

گفت:مامان و بابای من از هم جدا شدن،صبا همش بهم میگه مامان و بابات بهت ادب یاد ندادن،یهو حس کردم چقدر ضعیف شدم چقدر دلم گریه میخواد!ازاینکه این بچه انقدر شکننده شده که همه چیزو ربط میده به کمبود خودش!

گفتم:چرا فکر میکنی اون منظورش اینِ!گفت: آخه همه میدونن.گفتم:قربونت برم مگه همه اونایی که مامان و باباهاشون باهم زندگی میکنن با ادبن؟همینجوری که اشک می ریخت گفت:نه.گفتم:خب نباید فکر کنی حالا که مامان و بابات باهم نیستن پس حرفای اونا به تو مربوط میشه،هرکسی میتونه بی ادب باشه و این ربطی نداره به نبود پدر و مادرت کنار هم،نباید اینارو به خودت ربط بدی،خب؟

سرشو گرفتم بالا و در حالی که اشکشو پاک میکرد گفت:باشه.رفت و نشست سرجاش.

صبارو صداش زدمو آروم بهش گفتم:صبا خانوم!گفت:خانم آخه باادب نیست،من منظورم مامان و باباش نیستن که جدا شدن،گفتم:باشه صبا خانوم،شما که میدونی شرایط دوستتو،چون شرایطش یکم فرق میکنه حساس ترِ،پس این جمله رو نگو یه جور دیگه بهش بفهمون که با کارش اذیت میشی،باشه خانومی؟همینجوری که نگام میکرد گفت:چشم.گفتم:قول؟گفت:قول.گفتم حالا برو بهش بگو منظورت این نبوده و ازش دلجویی کن تا نشون بدی چقدر خانومی.اونم رفتو دیدم بعد از چند دقیقه همو بخشیدن!

تمام امروز با خودم می گفتم:خدایا!چی میخواستی بهم بگی!اولین روز تجربم خواستی بگی مسئولیت سنگینیِ معلم بودن!خواستی بگی باید خیلی چیزارو درنظر گرفت!خواستی بفهمم چقدر بچه ها شکنندن!چقدر مسئولیت سنگینی دارم درآینده به عنوان مادر در زندگی خودم!خدایا!مرسی که حواست بهم هست.

پ.ن:تیتراژ پایانی آنام و هست و نیست خواننده های محبوب من هستن:)آقای خواجه امیری و آقای شعبانخانی!:)اتفاق خوبیِ.

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۳۰
معصومـــه پــورابـراهیـــم

کلاس که تموم شد سه نفر بیشتر نبودیم که پرسید:

کیا مسیرشون...؟

گفتم من از اون مسیر رد میشم،گفت:پس باهم میریم.

تا یه جایی سه تایی پیاده می رفتیم،نفر سوم که گفت من سریع تر میرم استادمون مخالفت نکرد!من موندمو خودش.سوار ماشین شدیمو کم کم صحبت کرد و خیلی صمیمی شاید ازخصوصی ترین قسمت زندگیش برام گفت.اعتمادش به من خیلی متعجبم کرده بود!با هم حرف زدیم خیلی زیاد و از یه جایی به بعد ازهم جدا شدیم.

خوشحالم که بهم اعتماد کرد بااینکه هنوزم نفهمیدم چرا!خیلی بیشتر از قبل دوسش دارم،دل بزرگی داره و...

چه کسی میداند این دل بزرگ چه دنیایی را گذرانده تا بزرگ شده!

چی میشه که آدما مورد اعتماد میشن بی هیچ آشنایی قبلی!من برام پیش نیومده!

پ.ن:کلی تو همین پست میگم که کنجکاوی برطرف بشه:)استادم خانم هستن:)فکر کن من بشینم کنار استاد آقا و هم مسیر بشم!بله باافتخار اُملم باتفکری بسیار قدیمی و چنین کاری نخواهم کرد.

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۹ بهمن ۹۶ ، ۲۰:۳۵
معصومـــه پــورابـراهیـــم
جدیدا یه سری برداشت های جدید پیدا کردم که دوست نداشتم پیدا کنم...نمیدونم یا نمیگم درسته اما برداشتیِ که قبلا کاملا ضدشو داشتم.
اساتیدی که جدیدا وارد دنیام شدن منو به این نتیجه رسوندن.خلاصشو میگم فقط؛
ِفکر میکردم هم کفو بودن بیشتر از هررررر چیز دیگه ای تو اعتقاد خلاصه میشه اما دیدم انگار شرایط زندگی خیلی زیاد میتونه تاثیرگذار باشه و اعتقاد رو تحت تاثیر قرار بده و نوع تفکر آدما رو در عیییییین شباهت های اعتقادی و به مرور خود آدما رو حتی ازهم دور کنه...
چقدر این موضوع برام دوست نداشتنی ِ!!!:(
پ.ن: یه اتفاق مهم دیگه هم اینکه!من اولین آزمون زندگیمو بعداز تحولم چند روز پیش دادم.اهل تقلب بودم قبلا،هم تقلب میدادم هم میگرفتم،اما آقا اینبار اصلا این کارو نکردم!باورم نمیشه!اصلا انگار تو ذهنم یه چیز بود:تو میبینی خدا و من نمیخوام تو منو اینجوری ببینی!دوسش دارم خوووو:)این از منطق دینی و قوانین کشور و اطلاعات مذهبی و شنیدن فتواها حاصل نشده اصلا!فقط حاصل علاقست همین.
موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۴۵
معصومـــه پــورابـراهیـــم
چهار جلسه س هنرجوشم...
استادم که خرداد ماهیِ عین خودم،و روانشناسِ حسابی و خیلی هم دوسش دارم،صدام میزنه مهربون!!!
نمیدونم چرا نمیتونم باور نکنم ازته دل نباشه!
خب که چی!تعریف میکنم انرژی بگیرم مهربونتر باشم،خودشیفته هم...:) منم آقا منم
خوشم اومد،به نظر من قشنگه آدم اطرافیانشو باخصوصیاتی که بارزِ صدا بزنه هااااااا،نه اینکه الکی:عشقم،عجیجم،نفسم،جیگرم،کبدم و و و .... اه اه بدم میاااااااااد
موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۴ بهمن ۹۶ ، ۰۸:۵۴
معصومـــه پــورابـراهیـــم

میرفت سرکار که پیام داد...

گفت: یادته همش میگفتی دلم یه آدم پاک میخواد که گذشته ای نداشته باشه؟(منظورمون بیشتر در زمینه عاشقانه ست،چون به شخصه خطاهای کوچیک دیگرو اگه توبه باشه بعدش و خدا ببخشه،منم میتونم فراموش کنم، اما زمینه عاشقانه رو بنده عاجزم)

گفتم:آره همیشه همینو میخواستم

گفت: یادته میگفتم نمیشه،همشون یه گذشته ای داشتن تاحالا؟

گفتم: آره،همیشه گفتی.

گفت: یکی پیدا شده تو زندگیم که هیچ گذشته ای نداره.اینبار اشتباه نمیکنم و مطمئن شدم پاک ِ،میدونی که !من خیلی زرنگمو میتونم بفهمم واقعیتو...[(همیشه میگه تو دیرتر به حرفام میرسی، چون تجربم بیشتره:)]

این همیشه بزرگترین خواسته زندگی من ِ، اینکه یکی بی هیچ گذشته ای تمام آیندم باشه.اصلا مگه داریم اتفاق قشنگتر از این تو زندگی یه آدم!

همینجوری که خیره شده بودم به مهر و داشتم تو ذهنم شخصیت یه آدم بی گذشته رو تصور میکردمو درحال ذوق زدگی بودم که وای بالاخره معلوم شد که هستو فلان، اصلا یادم رفت دعاهای بعداز نمازمو!!!!!داشتم تو خیالم اون آدم بی گذشته رو کنارش می دیدم و لبخند میزدم به دوستمو بهش تبریک میگفتم،اما به خودم که اومدم،دیدم دعاهای امروزم مدلش فرق کرد!

وسط خیالم یهو گفتم،درسته من مثل اون تجربه ندارم که زرنگ باشم،ولی دلم به یکی مثل تو خوشه،تویی که زرنگ تر ازش نمی بینم،تویی که قابل اعتماد تر ازش نمی بینم.جز تو هیچکسو باور ندارم.پس من زرنگ ترم که به تو اعتماد دارم نه به تجربه هام!:)

دیدی گول نخوردم و از بی تجربه بودنم ناامید نشدم؟!:)به تجربه اعتقادی ندارم چون مطمئنم که:همه دنیا بخوادو تو بگی نه، نخوادو تو بگی آره تمومِ.

پ.ن:ماجراشون تموم شد!اینم ناتموم موند...عشق!هه!:)))ای بابا ای بابا ای بابااا

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۹۶ ، ۰۸:۳۰
معصومـــه پــورابـراهیـــم