دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
  • ۲۹ اسفند ۹۶ , ۰۹:۵۰
    :)
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰

۸ مطلب در دی ۱۳۹۶ ثبت شده است

آقا من همیشه حس میکردم اینایی که فاصله رو رعایت نمیکنن و موقع برداشت پول از خودپرداز نگاهشون به جلوییِ رو دوست ندارم!
امروز یکم نظرم عوض شد!:)
خانوم خیلی کارش طول کشید منم کاااملا غیر ارادی نگاه کردم ببینم چیکار میکنه!
خانوم پشت سریم پرسید:چی شده پول نمیده دستگاه؟
گفتم:چرا داد،الان دارن انتقال وجه انجام میدن!
:)))تازه فهمیدم چقدر حواسم به نفر جلو بوده وخیلیییییی خندم گرفت که اصلا نفهمیدم و ازدستم دررفت!
خلاصه اینکه گاهی من خودم بدترم:)
موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۶ ، ۰۰:۳۱
معصومـــه پــورابـراهیـــم
بعد ازشنیدن پایان تلخ سانچی اومده سراغم،یه بغضی که عجیبِ،یه جور حسِ عصبانیت ترکیب شده باهاش، که این بغض نه اشک میشه نه میشه قورتش بدم!
صدای خانم الیا محتشمی تو برنامه حالا خورشید(همسر سرمهندس نفتکش سانچی)تو گوشمِ...وای خدایا...چقدر نفس کشیدن سخت میشه وقتی بدونی همسرت نفس کم آورده!من طاقت این دردا رو ندارم!واقعا نفسم بند میاد خودمو جای خانم محتشمی میذارم!خدایا صبر صبر صبر میخوام برای بازماندگان...
موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۶ ، ۱۳:۴۵
معصومـــه پــورابـراهیـــم

تجربه بهم ثابت کرده،این جمله ها از مزخرفترین جمله هاییست که یک انسان به عنوان یک خواسته معقول،به زبون میاره.

من عاشق آدمهای مهربونم ولی مقابل خودم،نه بقیه.

من عاااشق آدمهای مغرورم ولی مقابل بقیه ،نه خودم.

من عااشق آدمهای آرومم ولی مقابل بقیه،نه خودم.

و و و ...

خب کسی که مغرور است،کسی که آرام است،کسی که اجتماعی است،کسی که شوخ است،کسی که جدی است و و و ... این 90%ش همینِ!چرا انتظار داریم یک انسان کامل به پستمون بخوره!مگه خودمون دقیقا همونی هستیم که طرف مقابل میخواد؟چرا همیشه میخوایم طرف مقابل همونی باشه که میخوایم؟

طرف میگه من عاشق شوهرم هستم،فقط دوست دارم مثل برادر شوهرم کمی از همسرش مقابل خانواده خودش حمایت کنه،یعنی به خاطر من جلوشون وایسه.

میپرسم برادر شوهر شما به خاطر همسرش مقابل خانوادش وامیسته؟میگه آره.میپرسم:به خاطر خانوادش مقابل همسرش چی،وامیسته نه؟میگه آره.بعد خودش مکث میکنه،لبخند میزنه میگه،البته شوهر من کلا در هردومورد حرفی نمیزنه،یعنی نه دفاع از من نه خانوادش:)میگم همینو میخواستم بگم بهتون،حالا بازم دوست دارین شوهرتون مثل برادر شوهرتون باشه؟

میخنده و میگه:نه،واقعا نه.


پ.ن:البته ایمان واقعی میتونه مانع بروز خیلی از خصوصیات منفی باشه!پس تو این زمینه اصلا قیاس نشه خواهشا.با تشکر:)

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۶ ، ۱۲:۵۹
معصومـــه پــورابـراهیـــم


آقا ما یه زمانی کمتر نیشمونو باز میکردیم چال رو گونمون معلوم نشه!حالا عمل میکنن،راه به راه لبخند میزنن چالشون آشکار بشه!یعنی خیلی از لبخندها هم دیگه با جراحی رو صورت نقش میبنده،هیچ عمقی نداره!آدم نمیدونه طرف به خاطر چالش میخنده یا به خاطر ما!والا به خدا!

شمال زندگی میکردیم که یه روز دائیمینا ازتهران اومده بودن خونمون.کل خانواده با دختر دائی ها و پسر دائی ها و نوه های کوچیکتر،نشسته بودیم دور هم،بعد از یه صحبت چندین دقیقه ای یک سکوتی حاکم شده بود که یهوووووو:(

بچه دختر دائی بنده با انگشت اشاره منو البته چال رو صورتمو به مامانش نشون داد و گفت:مامااااان چرا معصومه ازاینا داره(نمیتونم اسمشو بگم) ولی من ندارم !؟طفلی دختردائیم مونده بود چه جوری جمش کنه،هیچی دییگه چند نفر که نزدیکم بودن وشنیدن شروع کردن به خندیدن،منم بعدش خنده هام خشکید رو لبام!از ترس اینکه مباادا این وروجک دوباره بره تو فاز من!

یکی از این وروجکا بخوره به پست این خانوما لبخند یادشون میره:))

شورشو درنیاریم،بذاریم حداقل لبخندها واقعی باشن، خواهش می کنم،خوااااهش می کنم.

پ.ن:من همیشه عاشق چال گونه بودم،اصلا از الان دعا می کنم که فرزندم ...حالا بگذریم:)فقط از نوع طبیعیش رو می‌پسندم،منظورم اونایی نبودن که طبیعی دارن این نعمتو عزیزان دل.فقط خواستم بگم بابا اگه انقدر درگیر ظواهر بشیم اصلو فراموش می کنیم اینجوری!همه بنده های خدا خوشکلن بخدا،چون بنده های خدان

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۰ دی ۹۶ ، ۱۴:۳۵
معصومـــه پــورابـراهیـــم

چه لحظه بد ووحشتناکیِ،اون لحظه که همکلاسی دوران مدرستو میبینی تو یه محیط اداری و از پشت میز پامیشه میاد بغلت میکنه و با اشتیاق میگه:معصوووووووووومه!هنوزم اینجاییییی!!!!فکر کردم برگشتی شمال!در حالی که بقیه دارن نگات میکنن که عکس العمل تورو مقابل ایینهمه محبت ببینن،اونوقت هر چی تلاش می کنی یادت بیاد اون اسمش چی بوده نمیشه!به فامییلیش فکر میکنی بازم نمیشهو یادت نمیاد،ومجبوری در جواب بگی:عزییییییییییزم چطوریییی؟

من هفته بعدم باید برم!باز بگم عزیزم!:(من واقعا شرمندم مقابل این همه محبت!چراااا من اسمشو یادم نییییست!حتی فامیلیشم یادم نیست!:(((

موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۸ دی ۹۶ ، ۱۴:۱۴
معصومـــه پــورابـراهیـــم

چند بار یه کارو انجام داد درحالی که من هربار تذکر دادم که خواهشا تکرار نشه (مثلا فلان جمله رو دوست ندارم).در این شرایط انجام مجددش از نظر من،یعنی بی توجهی به حرف من و این آزار دهندست.

ایندفعه که تکرار شد واقعا عصبی شدم،عصبی هاااا!یکم تن صدام رفت بالا ولی سعی کردم آروم بشم.و با تن صدایی ملایم یهو گفتم: دفعه بعدی اگه تکرار بشه....چند ثانیه مکث کردم،موندم چه تهدیدی کنم!اگه تکرار بشه چیکار کنم که غیرانسانی نباشه!هیچی به ذهنم نرسید یهو گفتم:اگه تکرار بشه تا چند روز باهات حرف نمیزنم میدونی که اینکارو میکنم.

بعدش دیدم ای وای!تا *سه روز نمیشه ادامه داد!گفتم:خدایا قول میدم سر دو روز جمعش کنم:)

کنترل خشم فقط همون اولش سخته،یکم تحمل کنیم میگذره و تموم میشه.

*(دو مسلمانى که سه روز با هم قهر کنند و آشتى ننمایند، هر دو از اسلام بیرون مى ‏روند و میان آنان هیچ پیوند دینى نیست و هر کدام از آنها پیش از دیگرى با برادرش حرف بزند، در روز قیامت زودتر به بهشت مى‏ رود.)


پ.ن:در راستای این حرف نزدن یه تجربه تلخ دارم.یک بار تصمیم گرفتم با فلان شخص وارد بحث نشم چون همیشه آخرش بی نتیجست وممکنه دلخوری ایجاد بشه.اما بعدش نتونستم تصمیمو اجرا کنم.از این رو، خودمو تنبیه کردم.یک روز روزه سکوت گرفتم، اون روز خیلی روز سختی بود برام و اذیت شدن اطرافیان،ولی واقعا بعدش درست شدم:))

مادرم میگه، سکوت تو بدترین شکنجست!:))


+دیشب خواب دیدم که یکی یه دسته گل بهم داد.منم اونو چیدم تو گلدون،طبق عادت بیداریم یکم دور شدم تا ببینم چطوره.یهو دیدم همشون گل نرگسن...

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۶ دی ۹۶ ، ۰۰:۵۶
معصومـــه پــورابـراهیـــم

یک کتاب خوب اما قدیمی معرفی میکنم، همه باید بدانند.

 این کتاب خیلی مختصر و مفید با همین حجم کمش درمورد تمام ائمه نوشته،درمورد خداشناسی بحث کرده،درمورد توحید معاد نبوت،خمس،زکات ووو... خلاصه یک کتاب فوق العاده ازنظر من،برای کسانی که میخوان کمی دقیقتر از زندگی ائمه بدونن وکمی عمیق تر به خدا فکر کنن و یکم اطلاعاتشون کاملتر بشه.

این کتابو نگهش داشتم،چراشو دقیقا نمیدونم شاید چون دوران ابتدائی خیلی مفید بود برای تحقیقات مدرسه ای که باید در مورد ائمه انجام می دادیم.برگه هاش کاملا کاهیِ ومشخصِ خیلی قدیمیِ.
و من دیشب ترمیمش کردم چون تمام برگه هاش از هم جدا بود!الانم بعد از سالها دارم یک بار دیگه اما اینبار با دقت میخونمش.این کتاب از مادرم به من رسید.                                                                          

(مروری بر گذشته :)[فارسی را پاس بداریم])

بابابزرگ بنده آدم بسیار معتقدی بود،از پاکیش خیلی ها تو زمان خودشون صحبت میکردن،یه جورایی بزرگ محل بود وبسیاااار اهل کار و تلاش.وضع مالی خیلی خوبی نسبت به بقیه داشت تو دیار خودشون.درسخت ترین شرایط نمازشو میخوند تا آخرین روز زندگیش،به شدت معتقد به حلال و حروم بود،یادمِ خودش تعریف می کرد:کسی ادعا می کرد که قسمتی از مزرعه بابازرگم که آب راهی بود برای مزارع دیگش،مال اونِ،بابازرگم حتی ازش مدرک نخواست و بهش گفت:قسم بخور ادعات درسته،واون اینکارو کرد و بابابزرگم گفت:نه تنها آب راه بلکه قسمتی از مزرعه خودمم مال تو.برای اون قسم حکم مدرک رو داشت.

این بابابزرگ ما اعتقادی نداشت به درس خوندن دختراش دراون زمان چون شرایط مدرسه رو قبول نداشت.(با توجه به چیزایی که ازش میدونم و کمی ازش نوشتم کاملا قابل درکِ اجازه ندادنش)مامانم تعریف میکرد که همیشه با دیدن هم سن هاش دلش میخواست بره و وقتی به پدرش میگفت در جواب می شنید:با این شرایط که دخترو پسر مختلطن مخالفم و راضی نیستم به درس خوندنت.ولی ناراحت بود و میگفت کاش شرایط اینجوری نبود تا مادرمو بفرسته،چون معتقد بود مامانم باهوش تر از بقیه بچه هاشِ.چندسال بعدتر،بابابزرگ یه چرخ خیاطی براش خرید و مادر بنده که ته تغاری بود،شد خیاط زمان خودش،گلدوزی های خاص،لباس های زیبا در همه سنین!طوری که بچه مدرسه ای ها که میومدن پیشش و از مدرسه میگفتن،بعدها میومدن که ازش خیاطی یاد بگیرن و گلدوزی!خلاصه بعدها مادرم رفت نهضت و این کتاب مربوط به اون دورانِ، یه ارث با ارزش برای من.

 

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۲ دی ۹۶ ، ۲۰:۱۴
معصومـــه پــورابـراهیـــم

کلی اتفاق جالب و دوست داشتنی افتاده برام که خیلی هاشو ننوشتم.اما همشو تو دفتر شخصی خودم نوشتم:)هرکاری می کنم که فقط این وب بشه دفتر خاطراتم نمیشه!بازم یه سری یواشکی ها رو تو دفترم می نویسم.اصلا به نظر من دفتر خاطرات لازمه زندگیِ.راستش دلیل اینکه میترسم از نوشتن یه سری چیزا،اینِ که نگرانم نوشته هام اونطور که باید تحلیل نشه و موج منفی داشته باشه،میترسم ولی نه از برداشت ها!میترسم از اینکه بعدا بابتش از جانب خدا بازخواست بشم که راهی کج شد،فکری منحرف شد،که درستی غلط شد!اصلا همین تفکر گاهی به حدی آزارم میده که میگم وبو ببندم و خلاص شم.هرچند که پشت تمامشون فقط نیت خیر و مثبت بوده اما خب دیگه...اینم مدل منِ:) پس از دیر نوشتنم گله نکنید.

باید درواقع 29 ثبت می شد این پست،ولی خب آدم وقتی فکر میکنه میخواد بمیره که دنبال ثبت نیست:) این زلزله عجب دااستانی شده!ایندفعه خیلی شدید بود خدایی!قشنگ حسش کردم!ایندفعه خیلی ترسیده بودم.زلزله که اومد اولش جوری که خودمم باورم نشده بود با صدای بلند گفتم:زلزله!

کسی بهم توجه نکرد!مادرم و خواهرم داشتن درمورد شب یلدا حرف می زدن درواقع در یخچال باز بودو مامانیم داشت میوه هارو میذاشت توش و خواهرم کنارش بود و بازدید می کرد.خلاصه وقتی لرزش بیشتر شد داد زدم زلزلههههه!دیدم کسی از آشپزخونه نمیاد بیرون، خودم رفتم تو!نگاشون کردمو گفتم :زلزلهههههه!خلاصه وقتی به خودشون اومدن زلزله رفع زحمت کرده بود!خدایی داشتم فکر میکردم چند نفر اینجوری واسه نجات یه عده دیگه جونشونو از دست دادن!بابا تیز باشید خب!فکر کن تازه وقتی فهمیدن مامانم دریخچالو میبنده و میاد بیرون!یعنی آرامشش منو کشته! جالب اینجاست که متوجه نشده بودن خیلی!و بعد از شنیدن صدای من هربار فکر کردن تموم شده و ادامه می دادن به کارشون:)کلی هم خندیدیم بعدش!یکم داستانو طنزش کرده بودمو اونام فقط می خندیدن!

یه تکون کوچولو بودا!ای جونم خدا:)

یه نکته اینجا هست که آزارم میده!بقیه اصرار دارن که زودتر از اونا متوجه می شم!آخه دفعه قبلم من متوجه شدم!یه جوری میگن معصومه زودتر از ما می فهمه که ...خب به آدم برمیخوره!:))) دوستان حیوانات قبل از وقوع زلزله متوجه میشن ولی بعد از وقوع،زودتر فهمیدن رو جز حُسن درنظر بگیرید لطفا.

لابد میگید ما که چیزی نگفتیم!آره میدونم ولی بد نگاه می کنید آدم می فهمه خووووو!

 

پ.ن:یه تشکر هم بکنم از مخاطبان مهربون خودم،ممنونم از اینکه اشتباهات نوشتاری من رو بهم می گید.آخه خیلی از این پست ها از طریق موبایل ثبت می شه و خب میدونید دیگه گوشی کلمه ثبت شده داره و گاهی کلمه ای رو جایگزین کلمه دیگه میکنه،هرچند خودم دقت میکنم ولی گاهی از دستم درمیره.خلاصه مممنووونم به شدت ازتون

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۶ ، ۰۰:۳۲
معصومـــه پــورابـراهیـــم