دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰

۱۲ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است


۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۴ ۳۰ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۰۵
معصومـــه پــورابـراهیـــم

دیشب خواستم یه کاری انجام بدم، هی دودوتا چهارتا کردم دیدم نه! انصاف نیست،میتونم انجام ندم به قیمت جلب رضایتش.

خواب دیشب باعث شد به کاری که انجام ندادم فکر کنم!درسته سخت بود ولی کار چندان مهمی به نظر نمی رسید! 

یه چیز عجیب قبلش بگم! وقتی میام شمال، خوابام تومحیط شماله!اما وقتی بر میگردم ،مکان تو خوابام تغییر میکنه!
مثلا دیشب خواب دیدم تو کوچه سابق خودمون تولاهیجانم.رسیده بودم خونه و زنگ میزدم و منتظر بودم مادرم درو باز کنه.تا اینکه یه آقایی که جوون هم بود وچهره مذهبی داشت،تند خودشو رسوند به من.ترسیده بودمو پشت هم زنگ خونه رو فشار میدادم.ولی اون از جاش تکون نمیخورد!سر به زیر منتظر بود برگردم سمتش.انگار کارم داشت اینو حس میکردم.ولی من برنمیگشتم سمتش، دقیقا همین کاری که تو واقعیت انجام میدم رو تو خواب پیاده می کردم،اخمام تو هم و حالت کاملا تدافعی.یه خانم چادری رسید و ایستاد روبه روی من،با لبخند بهم گفت:مامانت فعلا خونه نیست،وقتی اون خانم اومد آروم شدم و ترسم ریخت و باعث شد بدون ترس برگردم سمت اون آقا.

اون اولش مکث کرد که چه جوری شروع کنه، بعدش یه برگه داد دستم.با عصبانیت ازش پرسیدم:این چیه!! گفت: بیاین به مکانی که توش نوشته شده بهتون میگم.نگاه به برگه انداختم و دیدم درمورد مدافعین حرمه.اینجا دیگه آروم بودم بدون ذره ای ترس،با تعجب گفتم: مدافع حرم!!!من چیکار میتونم براتون انجام بدم بگین انجام میدم؟!گفت: شما همینجوری مراقب پوششتون باشین.

حس خوبی داشتم از حضور اون مرد توخوابم.راستش ...راستش این همون حسیه که تو واقعیت همیشه دنبالشمپراز آرامش بود،شبیه شهیدا بود !از این شهید مهربونا که خجالتی ومحجوبم بود.سر به زیر و معصوم....کاش طراحی بلد بودم و میتونستم چهرشو نقاشی کنم،هنوز یادمه قیافشو.

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۴۶
معصومـــه پــورابـراهیـــم

وقتی میایم شمال (لاهیجان) اولین مقصد ،سرخاک بابامه،جایی که به شدت بهم انرژی میده....

وقتی هم میایم از این جاده عبور می کنیم،جاده ای که ختم میشه به خونه پدربزرگ ها...

من با این جاده کلی خاطره دارم...تمام کودکی منو ورق میزنه...

کاش همه چیز مثل اون موقع ها سرجاش بود،کاش امروز همون تعطیلات آخر هفته بود که قرار بود تمام خستگی مدرسه رو از تنم بیرون کنه...

ولی..... :(

پ.ن:شمالهو بارونش...آخ خدا !این بارون چیه که منو اینجوری دیوونه می کنه!این هوا چقدر بهت میاد خدای نازم :)

پ.ن2:

از اونجا که تقریبا از محبوبیت ایشون نزد من،خیلیها باخبرن،و احتمالش رو میدادن که تو مسافرت تلویزیون تماشا نکنم،عزیزان لطف میکردن و بهم خبرمیدادن که امشب برنامه خندوانه روحتما ببینم،آقای خواجه امیری مهمان برنامه هستن.منم جایی بودم که اصلا به شبکه نسیم دسترسی نداشتم،خلاصه کل برنامه رو از طریق نت گوشیم تماشا کردم....چه شب خوبی بود امشببببببب :)

من درد تو را زدست آسان ندهم

دل برنکنم زدوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم

که آن درد به صد هزار درمان ندهم

وقتی این دوبیت رو ضمیمه اهنگشون کردن آقای خواجه امیری،بی اختیار پوزخند زدم به خودم.رفتم دنبال شعر تکمیل شدش رسیدم به این....


۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۱۰
معصومـــه پــورابـراهیـــم
دنیــا هم که از آن تو باشد

تــا زمانی که

درون قلــب یک زن

جـایی نداشته باشی؛

تا درون آوازهای عاشقانه زنی زندگی نکنی و سهمی از دلشوره های زنی نداشته باشی......

فقــــیرترین مــــــردی.

شکسپیر

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۵ ، ۱۶:۵۹
معصومـــه پــورابـراهیـــم

تماس گرفته،میگم:بله؟

بعدازاندکی مکث،باجدیت تمام،با تمِ عصبانیت که انگار شاکیه صدای منوشنیده،میپرسه:شما؟
درحالی که یه چشمم بسته ویکیش باز بود،گفتم:ببخشید!احتمالا من اشتباه برداشتم!
:|
یکی بگه اینا فازشون چیه!چرا مسئولین رسیدگی نمیکنن!من الان خوابمو ازکی باید بگیرم!:( پرید.

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۵ ، ۰۷:۰۹
معصومـــه پــورابـراهیـــم

تو حساس و زودرنجی.وقتی رفتم سرکار،رنجیدنو یادم رفت.یاد گرفتم که حرف خوردن و شنیدن،جزئی از زندگیه.بری سر کار تقویت می شی.

_ یعنی واقعا حساسم؟یعنی نباید رنجید از بی حرمتی ها؟چه دلیلی داره آدما به هم بی احترامی کنن!همه ما آدما ،از دید خدا بنده ایم.حق نداریم چون سمتمون بالاست به هم توهین کنیم!یا چون بیشتر از کسی می دونیم تحقیرش کنیم.چرا باید با یه دختر تو محیط کار بد برخورد بشه و اون نرنجه!؟چراباید بغض نکنه و دلش نشکنه!؟چرا باید عادی بشه این حرف خوردنا براش؟!تو فکر میکنی دختری که انقدر بی تفاوت بشه نسبت به بی احترامی ها و نریزه دلش با صدای بلند مردی که میخواد با صداش قدرت نمایی کنه،دختری که دلش نگیره از تحقیر،زنونگی رو یادش مونده!؟مطمئنی که تقویت شده،نه تضعیف!؟

نمی دونم،کدوممون قوی تریم،ولی میدونم زبون من بلد نیست مقابل بعضی از آدما کوتاه باشه چون ارزش هیچ آدمی رو بالاتر از اون یکی نمی دونه جز در مواردی که تقوا و ایمان شخصی رو بالاتر ببینه.دلم ضدضربه نیست که نشکنه!چشمای من بلد نیست خیس نشه وقتی به جای حرف حق،حرف زور می شنوه!من هنوز خیلی چیزارو بلد نیستم.ولی خیلی دلم میخواد فقط به این خاطر که ببینم دخترها تو این شرایط، قوی میشن یا ضعیف ،برم سرکار شده برای یه مدت کوتاه.کاری که اتفاقا چندان باب میلم نیست،کاری که در اصطلاح،حرف خورمو ملس کنه،من باید برم تا ببینم معصومه قوی کدوم معصومست.

خدا به خیر بگذرونه ،چون میخوام شرایطی رو تجربه کنم که حتی تصورش نکردم،که حتی فکر نمی کنم بتونم تحمل کنم.وقتی از شمال برگردم،کاملا جدی پیگیریش میکنم.قول میدم حقیقتو بگم،بگم یه دختر بعد از قرار گفتن تو چنین شرایطی، چه احساسی به خودش پیدا میکنه نسبت به قبل.


۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۰۵
معصومـــه پــورابـراهیـــم

غریبه آشنای من...

میخواهم بدانی، من دوست داشتن تو را، از زمان شروع زندگی ام با تو، انتخاب نکرده ام.من از همین روزها که برایت مینویسم،دوستت دارم.

آنقدر زیاد دوستت دارم،که نگاهم را به جز تو،از همه دریغ میکنم.آنقدر زیاد که وفاداری به تو را، قبل از حضور تو در زندگی ام،شروع کرده ام.آنقدر زیاد که زمان بودنمان درکنار هم،مطمئن باشی،درتمام طول زندگی ام، دستان هیچ نامحرمی، با دستانم،آشنا نبوده است.آنقدر زیاد که میخواهم بگویم،مدت هاست که نامت در شناسنامه ام،ثبت شده است.

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۹۵ ، ۰۶:۴۸
معصومـــه پــورابـراهیـــم

کاش همراشون نمی رفتم نمایشگاه اتومبیل.کاش از ماشین پیاده نمی شدم که برم ماشین انتخابی شون رو ببینم و از همون دور نگاه می کردم.طفلی داداش!هنوز کارای سندش مونده و سر این داستان ،حرف زدن با اونا خیلی براش سخت میشه،حالا چی بگم به بقیه!کاش ...تو همین فکرا بودم که رسیدم سر کوچه.

یه نگاهی انداختم دیدم کسی تو کوچه نیست،یه نگاهی هم انداختم به خونه ها،پنجره ها رو چک کردمو مطمئن شدم که کسی از پنجره به کوچه نگاه نمی کنه،بعدش با خیال راحت سرمو گرفتم رو به آسمون (طبق یه عادت)و شروع کردم به حرف زدن(زمزمه)؛

یعنی اگه نمی رفتم نمایشگاه این اتفاق نمی افتاد!چیکار کنم؟انقدر نسبت به آدما بی اعتماد شدم که نمیخوام حتی به عشق فکر کنم! همه چیزو سپردم به خودت.تو بگو چیکار کنم!؟اگه نظرت مثبته پس این حسو به منم منتقل کن آخه اصلا آمادگیشو ندارم!اگه میشه بذار تکلیف ارشدم مشخص شه باشه؟!تقریبا نزدیک خونه شده بودم و داشتم افکارمو جمع میکردم از رو هوا،که یهو حس کردم صدای خخخخخخ (خنده)می شنوم.ترسیدم!تو کوچه که کسی نبود!یکم با تردید به اطراف نگاه کردم و رو حساب اینکه خیالاتی شدم اومدم که سر برگردونم که دیدم.....آقای محترم همسایه داخل ماشین نشستن و گویا از سر کوچه تا انتها به من و دیوونه بازیام نگاه میکردن!یه لبخند پرمعنا رو لبشون بود و احتمالا کلی علامت سوال تو سرشون!دیگه نفهمیدم چه جوری درو باز کردمو وارد خونه شدم!چند دقیقه ای هم تکیه دادم به در و به کار خودم خندیدم!خجالت کشیدم واقعا!خیلی بدن آدمایی که یواشکی بقیه رو زیرنظر دارن خیلــــــــــــــــی!من که از دستش عصبانیم هنوزم:(

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۲۴
معصومـــه پــورابـراهیـــم