دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰

۱۶ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است


 

نیـاز عاشقـان معشـوق را بر نـاز مـی دارد

تـوسـرتاپا وفـا بـودی تُـرا "مــن" بی وفـاکـردم

(مریـم حیـدرزاده)

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۵ ، ۱۷:۴۰
معصومـــه پــورابـراهیـــم

 همیشه وقتی زمان انتشار آلبوم آقای احسان خواجه امیری اعلام میشه، یه حال عجیبی دارم، نه آرومم نه آشوبم....تو پیجشون تاریخ 9شهریور ثبت شده،الان من تا 9شهریور چطور سر کنم!!!ثبت کردم ببینم هیجان مربوط به این لحظه شماری ها که تا این لحظه از زندگیم شاهدش بودم،تا کی ادامه داره!


پ.ن:95/06/03

خوشحالم که خواننده ی محبوب من هستین.خواننده ای که فقط مالک صدای خوب نیست،بلکه مالک احساس قشنگ هم هست.خواننده محبوبی که در جایگاه خودش پدر محبوب و همسر محبوب هم هست....بعضی ها واقعا لایق تحسینن ولایق احترام....نمیشه با جملات خلاصتون کرد!شمارو نباید توصیف کرد :)

این کلیپ     musicema.com      عالی بود!نمی دونم تا این لحظه چندبار دیدمش!

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۵ ، ۱۶:۲۱
معصومـــه پــورابـراهیـــم

کم پیش میاد استفاده کنم،ولی ... امان از وقتی که استفاده کنم.

وقتی هیچ جوره نمی تونم حرف های کسی رو هضم کنم،قدرت بیانم خلاصه میشه تو همین چند حرف: ای بابا!

وقتی خجالت می کشم و فکر میکنم هر حرفی بزنم خودستایی محسوب میشه،تمام احساسم خلاصه میشه تو همین چند حرف:ای بابا.

وقتی در مقابل حرف هاشون میخوان به جای گفتن حقیقت،با نظرات اون ها موافقت کنم و من به هیچ وجه نمی تونم واز طرفی حوصله توضیح هم ندارم،تمام اظهار نظرم خلاصه میشه تو همین چند حرف:ای بابا...

وقتی کسی اشتباهی انجام میده که به شدت منو میرنجونه و میدونم با حرف زدن چیزی درست نمی شه،کل خشمم خلاصه میشه تو همین چند حرف:ای بــــاباا

و و و .....

خدا نیاره اون روزو،که چند بار پشت هم ازش استفاده کنم!دیگه تفسیرش خیلی سنگین میشه خیلی!!!!:)

و اینکه تعبیر ای بابا در هر موقعیتی،متفاوته و لحن مربوط به خودشو داره.و اصل داستان اینه که وقتی استفاده میکنم،در اکثر مواقع خشمگین میشن!نمی دونم چرا!چرا؟!!!!

شاید چون درک میکنن،مثلا ای بابا تو فلان شرایط،تفسیرش همون برو باباست!یا مثلا ای بابا تو یه شرایط دیگه،حرف زدن باهات بی فایدست،تعبیر میشه.

خیلی مختصرو مفید با همین چند کلمه در بعضی مواقع یه عده رو کلافه میکنم!واقعا بار کلمات چقدر زیاده ها!یاد این ضرب المثل افتادم:حرفو بنداز،صاحبش خودش بر میداره.من فقط میگم ای بابا،بدون هیچ توضیحی.حالا بسته به شرایط هر طور مایلند صرف میکنند!

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۵ ، ۱۶:۲۱
معصومـــه پــورابـراهیـــم

وجــود آدمــا،همیــشه بــه مـوجـودیشــون ربطـ نـداره...
(تحت تاثیر دیدن یک انسان واقعی)

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۵ ، ۱۰:۴۸
معصومـــه پــورابـراهیـــم

غریبه آشنای من،نمیدانم کجای شهر قدم میزنی یا خیره به کدام دوردست نشسته ای و مانند من به آینده ی خود فکر می کنی.نمیدانم به چه میخندی و ازچه غمگینی.نمیدانم دغدغه ی این روزهایت چیست!

این شهر هم کافه نادری دارد،به آنجا سر زده ای!؟شاید روی یک صندلی مشترک نشسته باشیم،شاید تو هم مثل من دقایقی غرق عکس انداختن دوستانه بوده ای....

شاید حالا که می نویسم،جمکران باشی،قم،مشهد... نمیدانم !کاش برای من هم دعا کنی.....

آنتالیا!!!!!!نه!یکی با لحن شیطنت آمیزی گفت:شاید هم آنتالیا باشی!:) شخص دیگری در درونم با لحن جدی جواب شیطنتش را داد و گفت:البته به عنوان مبلغ دین.میدانی؟!من تصور منفی در موردت ندارم!من تو را سپرده ام به خدا،پس خیالم راحت است....

شاید هم در این شهر نیستی!چقدر دوریم از هم یا چقدر نزدیک به هم!میدانی این روزها خدارا شکر میکنم،سالهاست زندگی ام را سپرده ام به او،به اویی که قرار است تو را سر راه من قرار دهد یا شاید مرا سر راه تو!نمی دانم،شاید هم قرار است هیچوقت در این دنیا مسیری که مارا به هم برساند نباشد،ما آمده ایم تا نیمه دیگر خودمان را بیابیم و پیدا شویم و دیگر نیمه گم شده ای نداشته باشیم و بعد....

با اینکه سرم شلوغ است و از زندگی ام لذت می برم،دوست دارم از امروز،گاهی برایت بنویسم....

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۸ مرداد ۹۵ ، ۱۶:۲۸
معصومـــه پــورابـراهیـــم

 نسبت به این کلمه حساسیت بسیار شدیدی دارم.وقتی این کلمه رو شنیدم از فروشنده،رفتم به چند سال قبل.

و اما داستان شروع این حساسیت....

از طرف دانشگاه راهی سفر شدیم.روزای آخر مارو بردن مرکز خرید....

با اکیپ سه نفره دوستانه،وارد یه فروشگاه شدیم،دوستان مشغول انتخاب شدن،منم با اشتیاق زیاد داشتم نگاه میکردم تا انتخاب کنم.دست گذاشتم رو وسیله ای و گفتم:رنگ های دیگشم دارین؟!فروشنده خیلی معمولی گفت بله و نشونم داد،گذشت چند دقیقه و منم رفتم حساب کنم که فروشنده کاملا جدی مابین وسیله های انتخابیم به یکیش اشاره کرد و گفت:این وسیله ای که برداشتین یه کارت هدیه اشانتیون داره.با تعجب گفتم:اشانتیون برای این وسیله!!!!

دوستان نظرشون جلب شد به سمت من،انگار که میخواستن اونا هم شانسشونو امتحان کنن.اون آقا هم گفت:فقط یک کارت هدیه داره و کنجکاوی بقیه بیشتر شد،حالا دیگه خریدشونو ول کرده بودن تا ببینن سرانجام کارت هدیه من چی میشه.برای هممون عجیب بود و غیرقابل باور.اون آقا کارت رو بالعکس گرفت سمت من،گفت:حدس میزنین چی باشه پشت این کارت هدیه؟ما هم ســــاده !!!!!دوستان هر کدوم یه مبلغی میگفتن.واقعا فکر میکردیم هدیه باشه،مشتاق بودیم.که یهو کارت رو برگردوند و گفت:اینم هدیه.سه تامون خیره شده بودیم که ببینیم چیه!اما فقط یه شماره موبایل می دیدیم.شاکی شده بودیم چون تقریبا فهمیده بودیم داستان چیه.با لبخند گفت:شماره موبایل خودمه،من قصد ازدواج دارم،میشه قبولش کنین؟!

دوستان بلند زدن زیر خنده و من مات و مبهوت به کارت خیره شده بودم!اصلا انگار چیزی نمی شنیدم!از خجالت سرمو نمی گرفتم بالا!دوستان هم با دیدن من تو اون وضعیت ،لطف نمودن و منفجر شدن از خنده.درحالی که عصبی بودم و لبخند زورکی نشسته بود رو لبام و نزدیک بود که تن صدام بره بالا با آرامشی که حاصل حرص بود،گفتم:شوخی مسخره ای بود آقا،یه نگاهیم به دوستان انداختم و گفتم:زهرمار!

در حال ترک فروشگاه بودیم که اون آقا سعی میکرد نیت خیرشو ثابت کنه،یه جا که نزدیک بود از عصبانیت جیغ بزنم با لحن ملتمسانه همراه با عصبانیت گفتم:خواهشا تمومش کنیـــــــــــــــد!خلاصه به خیرگذشت اون روز و منم وارد هر فروشگاهی که می شدم با استرس خاصی همراه بودم!از اون روز تا حالا نسبت به این کلمه حساسیت دارم،به محض شنیدنش هم خندم میگیره هم عصبی میشم!

هیچ وقت درموردش پستی ثبت نکردم ولی الان که از اون موضوع چندسال میگذره نوشتنش برام سخت نیست:)

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۵ ، ۱۸:۰۱
معصومـــه پــورابـراهیـــم

من زنی رو میخوام که هم خودش تو این خونه باشه هم دلش.

(بهرام رادان/حکایت عاشقی)

شاید خیلی هنری و منصفانه نباشه که بگم،ولی این جمله باعث شد این فیلم،تو ذهنم موندگار بشه.

بی اختیار یاد این جمله از آقای مجابی افتادم:محرم تن بودن با محرم دل شدن تفاوت دارد...

فکر می کنیم تعهد قلب با چند تا امضاء بسته میشه ....

و متاسفانه،فکر میکنیم طلاق یعنی این تعهد امضایی به هم بخوره!

چندروز پیش،شنیدم یکی از دوستان مشترک من و دوست صمیمیم طلاق گرفت ،و با یه شخص دیگه ازدواج کرد،طلاق اولش ثبت نشد ولی .... ازدواج دومش ثبت شد.تعهد اولی تو قلب بود و تعهد دومی تو دفتر!من از طلاق دسته اول،اینایی که تو قلب ثبت نمیشه، بیشتر می ترسم.

آمار طلاق خیلی بیشتر از چیزیه که میگن و می شنویم و آمار ازدواج خیلی کمتر از چیزی که ثبت میشه.

 

خدایا!تو دنیا!قلب آکبند هم هست  مگه نه!؟مغز سالم چی؟اینایی که اگه سرچ کنی توش تهش نرسی به یه خاطره؟میشه نشونم بدی؟نمیخوام واسه من باشه ها!فقط میخوام حالم خوب باشه همین.....نیاز دارم باور کن نیاز دارم.گاهی به خودم میگم اینم شد دغدغه!ولی خب،برام مهمه واقعا!


 پ.ن:

یه فیلم میخوام معرفی کنم که دیدنش برای همه خوبه،اما انگار واسه مایه دارها عالیه!پس از دستش ندین خواهشا.هیچی ازش نمیگم،ازبس دیدنیه.(چهارشنبه 19 اردیبهشت)

بازهم آقای محمدحسین لطیفی و آقای علی جلیلوند.آقایون برادرا مرحبا.مرسی از اینکه دغدغه هاتون انقدر خوشکله مرسی.بعضی از بنده هات چقدر دوست داشتنی اندهااااا:) اصن یه جوری خاص مستقیم میرن تو قلب آدم!

همین الان که این فیلمو دیدم حالم خوب شد،این آدما(آقای لطیفی،جلیلوندو و و ....) تو قلب و مغزشون انقدر هوای تمیز برای نفس کشیدن دارن که اگه سرچ کنی تهش میرسی به جایی که دلت میخواد.خواستم بگم الان حالم خیلی خوبه،معصومست دیگه!میشناسیش که!؛)


ساعت 19:48، این پ.ن ،نزدیک به 3 ساعت و اندی بعد از ثبت پست، نوشته شد.

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۵ ، ۱۷:۱۹
معصومـــه پــورابـراهیـــم

عروسک را دوست نداشت....ترجیح میداد نقش سبزی فروش محله را بازی کند تا مادری مهربان.میخواست احساسش مخفی بماند،تا هیچ پسری حتی در بازی هم،او را به همسری انتخاب نکند...از همان بچگی شنیدن کلمه خانوم،عزیزم،دوستت دارم را جدی می گرفت.می فهمید چقدر عمیقند این کلمات.همیشه همین محافظه کاری،دختران هم سنش را اذیت میکرد...اذیت می کرد چون چیزی نمی دانستند از او.نمی دانستند که او،بازی کردن را مثل آنها بلد نیست.اما زندگی کردن را چرا.

دختر عجیبی بود...در مقابل هم سن هایش که هربار مادر یک عروسک بودند و هربار برای یکیشان غش و ضعف میرفتند،غیرطبیعی به نظر می رسید.

تا اینکه ...

تا اینکه هدیه روز تولدش عروسک شد.عروسکی که به اجبار وارد زندگی اش شده بود.عروسکی با ست لباس قرمز،با کلاهی کوچک که موهای بلند و مشکی و براقش از زیر کلاه،ازهر طرف به روی شانه هایش پریشان بود،با چشمانی مشکی ودرشت،که نگاهش را عمیق تر میکرد.باید همبازیش میشد.اما می ترسید.از اینکه همه بفهمند او چقدر دوستش دارد،همه بفهمند که با گیر کردن موهای عروسکش لابه لای شانه ،چقدر درد می کشد،بفهمند خود واقعی اش چه قیافه ای دارد!بفهمند و دست بگذارند روی نقطه ضعفهایش....همیشه دوست داشت در جواب جمله "دخترها پنیرند دست بزنی میمیرند"بگوید"دخترها شیرند،مثل شمشیرند"

درست بعد از آن عروسک، دنیای دخترانه ی رنگی اش برای همه آشکار شد،همان عروسکی که دخترهای هم سنش چشم می دوختند به او و بین تمام عروسک های رنگی شان،اصرار داشتند برای به آغوش گرفتن همان یک عروسک و دلشان میخواست شده برای یک روز،جای عروسک هایشان عوض شود.اما.....او نمی خواست،نه اینکه نخواهد!نمی توانست حس مادری اش را تعویض کند!درک نمی کرد چرا هم بازی هایش،نمی فهمند او خسیس نیست!نه در طلب چیزی بود از جانب آنها،و نه دوست داشت کسی چشم بدوزد به اسباب بازی هایش.

آن ها بازی می کردند ولی او واقعا زندگی میکرد.او همه چیز نمی خواست،همان چیزهایی که داشت را به اندازه همه چیز دوست داشت...

او یعنی معصومه کوچک آن روزها،امروز بزرگ شده،شاید بزرگترین درس زندگی اش را از همان دوران کودکی اش گرفت،و فهمید دلیل زیر ذره بین بودنش را،فهمید که خوشبختی اش را چگونه محک می زنند، خوشبختی داشتن دوست داشتنی ها نیست،خوشبختی ،دوست داشتن داشتنی هاست....

 

نمی دونم چرا تصمیم گرفتم از دوران شیرین کودکیم بنویسم!واسه خودمم تجدید خاطره شد.

دخملیا روزمون مبارک:)

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۵ ، ۰۶:۲۱
معصومـــه پــورابـراهیـــم