دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰

۱۲ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

بعدازکلی فکرکردن،به این نتیجه رسیدم که یه ایرانسل بخرم تا از 4G لذت ببرم.شاید دوهفتست که فعاله ولی اندازه چندسالی که همراه اول داشتم پاسخگوی پیامهای هموطنان عزیزم!جالب اینجاست که شمارمو فقط یک نفرداره!کلا شروع پیامها هم جوریه که اصلا به نظر نمیاد مزاحم باشن،در این صورت جواب نمیدم ولی خب بیشتر یه تقاضایی دارن یا یه سوال!انگار مطمئنن پشت این خط شخص موردنظر قرار داره!
اولین نفر که قانع شد من منصوره نیستم.دومین نفرکه مدعی شدن سیمکارت من مال اوشونه،درحالی که من ازپست بانک کاملاقانونی خریدم و درنهایت قانع شدن که باید خودشون برن پیگیری کنن.سومین نفرهم که خواستن بیان ازم میز بگیرن که ایشونم به این شکل قانع کردم!



دلم نیومد ادامه بدم چون حس کردم ممکنه واقعا کارشون گیرباشه .من حس میکنم این شماره شبیه شماره آک نیست!اگه ادامه پیدا کنه مجبورم پیگیری کنم!!!خب سخته بخوام به همه ثابت کنم اینجانب،اونجانب نمیباشم!

۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۱:۵۲
معصومـــه پــورابـراهیـــم
چشمامو بازمیکنم...یک صبح دیگه وبازهم یک صبح دیگه وبازهم....اگه شوق تودرسرنبود چی میشد عاقبت این بیداریها!خواب بودن وخواب دیدن تودنیای بی تو منطقی تربود...همیشه آنلاینی و آخرین بازدیدمو چک میکنی،مخفیانه و بی سروصدا!این روزها تواین دنیای مجازی چقدر واقعی دوستمون داری...
وقتی زیبایم تویی، زیباترینها کیستند؟
هرچه باشند، درنگاهم بهترینها نیستند
هرکسی ازعشق می گوید تبسم میکنم
عشق معنایش تویی،جزتوحقیقی نیستند 
همین الان یهویی گفتم این دوبیتو!:|چقدر حرف دلمه...
 این شعر درمورد خداست عزیزان
۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۶:۳۱
معصومـــه پــورابـراهیـــم

امروز آخرین قسمت از فصل اولشو دیدم.مامانم که خبرداشت چقدر سریال شهرزادو دوست دارم،وقتی امروز قسمت آخرشو دید گفت:دیگه ادامشو نخر،بقیشو نمیخواد ببینی،بزار همینجا که به هم رسیدن آخر داستان باشه :)

ولی اصلا برام جذاب نیست این سریال رو متاهلا ببینن!چه پیگیرم هستن بعضیا!:| وا

 

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۱:۲۷
معصومـــه پــورابـراهیـــم

میگفت:حس میکنم وقتی گناه یا کار اشتباهی انجام میدم دیرتر میرسم به اون شخصی که خدا برام درنظر گرفته ...

گفتم:من حس میکنم با اشتباهای من،شخص دیگه ای جایگزین شخص قبلی که خدا برام درنظر گرفته میشه که از جنبه های مختلف درسطح پایین تری قرار داره نسبت به قبلی.

جفتمون به تفکر هم خندیدیم.

گفت:نمیدونم چطور بعضی از این شرایط سختو تحمل کردم.

گفتم:هروقت گله کردم که مگه اتفاقی بدترازاینم هست،خدا بهم نشون داده هست.راستش گاهی تحمل همین شرایط سخت که میگی آدمو مغرور میکنه!این شرایط آمادت میکنه برای شرایط سخت تر،باخودت میگی:من با فلان شرایط کنار اومدم این که دیگه چیزی نیست!واسه همین بعضی آدما راحت تر میتونن با مشکلات کنار بیان،شرایط از اونا آدمای قدرتمندی ساخته.کنار بعضی از آدما به یه آرامشی میرسی که نمیتونی خیلی درکش کنی چرا!انگار اونا از یه فیلتر رد شدن،انگار یه اتفاق انقدر اونارو قوی کرده که خیلی سخت تر به زانو درمیان و تسلیم میشن.....

خندید ،خنده ای از جنس تایید،انگار لذت میبرد از اینکه تحلیلش میکردم.من فقط خودمو گذاشتم جای اون.انگار خود من،خیلی شبیه خود اون بود!!!

نمیدونم درسته یا غلط،ولی فکر میکنم آدمای خیلی قوی یه روزایی خیلی ضعیف بودن ،یه روزایی خیلی بد شکستن،یه روزایی مردن و دوباره زنده شدن.....آدما میتونن چندین بار متولد بشن و هربار از زندگی لذت بیشتری ببرن اگه واقعا بعداز هر مردن،منِ گذشته رو دفن کنن و جنازشونو با خودشون حمل نکنن....چقدر خوبه هرجایی که فکر کردیم لازمه،دوباره متولد بشیم...کاش منم این قدرتو داشته باشم....


 امروز 24اردیبهشت،استقلال خوزستان قهرمان لیگ شد،تبریک میگم به همه ی آبی ها :-) من کلا استقلالیها رو خیلی دوس :-) پرسپولیس ندوس :-) خخخخخ

غریبه آشنا!یادمه یه زمانی تیم محبوب تو،تیم محبوب منم شده بود!!!چقدر گذشتن از علایقم آسون بود!

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۶:۴۰
معصومـــه پــورابـراهیـــم
امشب ازاون شبهابودکه خندوانه به دلم نشست...چقدر این آقای فاضل نظری انرژی مثبت بودن...واااای که چقدر حسوحالم خوبه...
اینم یکی ازاشعارشون که خیلی دوست دارم؛

دیدن روی تو در خویش ز من خواب گرفت
آه از آیینه کـــه تصویـــر تـــو را قاب گرفت
خواستم نوح شوم، موج غمت غرقم کرد
کشتی ام را شب طوفانی گرداب گرفت
در قنوتـــم ز خدا «عقـل» طلب مــــی کردم
«عشق» اما خبر از گوشه ی محراب گرفت
نتوانست فـــرامــــوش کند مستــــی را
هر که از دست تو یک قطره می ناب گرفت
کـــی بـــــه انداختن سنگ پیاپـی در آب
ماه را می شود از حافظه ی آب گرفت؟!
۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۰:۲۱
معصومـــه پــورابـراهیـــم
دوخواهر دوقلو بودن.به حدی شبیه به هم که من هیچوقت نمیتونستم تشخیص بدم کی به کیه!اولین بار که با هم برخورد داشتیم تو حیاط دانشگاه بود،محو تماشای شباهتشون شده بودم.بعداز مدتی،اونهارو تو مسیر دانشگاه دیدم.یکیشون اومد جلو و سلام داد و بهم گفت:من ازتون خوشم میاد ،میشه شمارتونو داشته باشم؟ومن هم که اصلا تصور منفی نداشتم قبول کردم.بعدش هم ازهم دور شدیم...

یکسالو اندی بعد از اون همصحبتی،ازم خواستگاری کرد برای برادرشون.دلیل انتخابشون برام خیلی جالب بود!!!!!میگفتن:تو خیلی خوبی،هم شیطونی هم شادی و هم مثبت ،هم مهربونی هم بداخلاق،وتعاریف دیگه .....لایق خوشبختی هستی و داداش منم لایق خوشبختیه،مدتهاست که زیرنظرتون دارم،با هیچ پسری در ارتباط نیستی،برادر من دنبال چنین دختریه،بهت اطمینان میدم خوشبخت میشی،شک نکن.جوابم منفی بود دلیلشم این بود که به ازدواج فکر نمیکردم.اصرارهاش ادامه داشت تا اینکه یه روز بیرون دانشگاه اومدن سمتم و برادرشون رو معرفی کردن،برام عجیب بود اینهمه اصرار و منو میترسوند.بازهم گفتم نه.انقدر از خودم بد گفتم که دلم به حال خودم سوخت،فقط به این خاطر که خیلی فروتن بودن و من شرمنده شخصیت بزرگشون میشدم .اما دلایل من براشون کافی نبود!

بعدها توسط دوستم،متوجه شدم که درسطح بسیــــار بسیار بالایی قرار دارن،هم از نظر تحصیلاتی هم از نظر مالی و این ترسمو بیشتر میکرد که با این اوصاف چرا من!و با این اختلافی که تا یه حدیش بسیار واضح بود مطمئن تر میشدم به جوابم،من اصلا دوست ندارم خیلی با طرف مقابلم فرق داشته باشم.چند ماه بعدترش ،یه روز دوقلوها با ماشین برادرشون اومدن دنبالم و برای صحبت رفتیم اطراف شهر و تمام مدت اصرار داشتن که فقط همصحبت بشم با برادرشون ومطمئن بودن که نظرم عوض میشه.ومن هم هربار بادلیل میگفتم:نه.خیلی شرمندشون شدم و بعدازاون بازهم بامن ازطریق تلفن درتماس بودن،اصلا انگار براشون مهم نبود جواب منفی شنیدن و بازهم منو دوست داشتن!

خلاصه حالا بعد ازچندسال دوباره همو دیدیم اتفاقی ،که کاش نمی دیدیم!بعداز احوالپرسی به دستام نگاه کردوگفت:،ازدواج نکردی،درسته؟لبخند زدمو گفتم:عجب!واینبار جدی تر از هربار دوباره خواستشو تکرارکرد.....

اینبار میخوام بگم یکی رو دوست دارم،البته میدونم باور نمیکنه،خب بعد از چند سال اگه عشقی انقدر عمیق بود که مجرد نبودم!تازه همون اوایل بعداز جواب منفی بهم گفت:اگه کسی رو دوست داری بهتره بدونی اگه بشی اولویت کسی اینجوری میاد سمتت.راستش دوست ندارم فکر کنن کسی برام اولویته که اولیتش نیستم(چون هیچوقت چنین آدمی رو تو قلبم حفظ نمیکنم)برای خودم ارزش قائلم خب!دارم فکر میکنم که چی بگم که دروغم نباشه!راستش میترسم!من از سر لجبازی ممکنه هرکاری بکنم ولی از روی رودرباستی فکر نمیکنم !بااین حال خجالت میکشم اینبار!!!!از طرفی حس میکنم اینبار خیلی تفکرم نسبت به قبل فرق کرده،یعنی دیدم نسبت به عشق تغییر کرده(اندکی منفی شده) واین موضوع داره منو به یه آدم دیگه تبدیل میکنه،بدون شک کسی که عشق درحال حاضر براش اولویت نیست  میتونه خیلی منطقی تر تصمیم بگیره.در ضمن اینبار یه فرقی هم با دفعه قبل داره اونم اینه که دومادمون بعدازاستعفا جایی مشغول به کار شدن که برادر ایشون مشغولن!و حالا این شناخت،بیشترازقبل هم میتونه باشه!اینروزها دارم دائما فکر میکنم به اینکه ،نکنه قراره من بین اونایی که دوسم دارن یکی رو انتخاب کنم!پس تکلیف عشقی که همیشه منتظرش بودم چی میشه!وای چقدر دلم میخواد دور باشم از این دغدغه ها!

فکر میکنم خیلی بهم لطف داری خدا!همینکه بقیه دوسم دارن نشونه لطفته نه اینکه من خیلی خاص باشم اینو من میدونم و میفهمم.نمیخوام مقابل سنتی که گفتی مقاومت کنم،خودتم میدونی هدفم این نیست.ولی هنوز مطمئن نشدم با کسی به آرامش میرسم و به تو نزدیکتر میشم....این اطمینان قلبی رو فقط تو میتونی بهم بدی.پس اجازه بده بازم صبر کنم....


پ.ن:آقا توروخدا بیشتر از 3بار از یه دختر خواستگاری نکنید!بخدا الان من موندم تو رودرباستی!موندم فردا وقتی این دوست عزیز باهام تماس گرفت چی بگم!!!!من باشم یه چیزی میگم به این دختره که برای چندمین بار به برادرم جواب منفی میده :((((((


پ.ن2:از وقتی که گوشیمو عوض کردم امکان قطع شدن وسط صحبت وجود نداره.امروز وقتی تماس گرفتن دوست گرامی،وسط صحبت به طرز عجیبی گوشیم قطع میشد!!!!!!یعنی دقیقا جای حساس صحبتش گوشیم قطع میشد!آنتن داشتم ولی ....حسابی خندم گرفته بود!!!!خلاصه اینکه نزدیک 5باری تماس گرفت تا موفق شدیم به همصحبتی اونم از ترس قطع شدن مجدد،حرفاشو تند تند میگفت.وقتی مطمئن شد من هنوز نظرم همون نظر قبلیه گفت:معصومه جون میخوام بیام خونتون،هنوز همونجایید؟

نخیر!انگار این قصه سر درازی دارد!منم خیلی محترمانه فعلا قرارو کنسل کردم.ولی خب ما باهم دوست بودیم و من نمیتونم خیلی با این رفت و آمد مخالفت کنم،فکر نمیکنم درست باشه!اما خب از طرفی این رفت و آمدها اگه زیاد بشه اذیتم میکنه و منو تحت فشار قرار میده!:( گاهی آدم دوست داره بگه:توروخدا ولم کنید!:((((


آقای ع.د،قرارنیست اتفاقی بیوفته،من بدون عشق وعلاقه به هیچکس فکرنمیکنم حتی اگه قرارباشه خوشبخت ترین دختر روی زمین باشم.

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۶:۴۲
معصومـــه پــورابـراهیـــم

دریافت

چقدر این موسیقی از آقای سالار عقیلی رو دوست دارم....


دارم دست نوشته خودمو تو سایتی با عنوان "پدیده های وبلاگی" میخونم !!!! :|

 

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۴:۱۱
معصومـــه پــورابـراهیـــم

کاش زندگی این قابلیت رو داشت...

گاهی واقعا دلت نمیخواد کسی رو ببینی یا کسی ببینتت!

دوباره خلوت مجازیم داره بهم میریزه....واین یعنی امکان دیلیت نمودن موجود است.

خوبه که این وب هست....

 

پ.ن:دیروز واسه تسویه حساب نهایی رفته بودیم دانشگاه.من حتی چهره یکی از 3دانشجویی که رو به روم ایستاده بودن رو به خاطر نداشتم که یکیشون پرسید:ببخشید مقنعتون چه مدلیه؟

وقتی جواب دادم گفت:خیلی بهتون میاد...یکی دیگشون گفت:شمارو یادمه،اردوی قم باهم بودیم.(حداقل یکسال میگذره)ومن با تعجب گفتم:ولی من اصلا شمارو یادم نیست!!!راستش اینجا بود که به قابلیت Last seen recently فکر کردم.

من واقعا به اطرافم دقت چندانی ندارم،یعنی یادم نمی مونه کی چی پوشیده و اکثرا جذب رفتار آدما میشم،خیلی سطحی به ظاهر بقیه توجه میکنم....یعنی کم هستند تعداد آدمایی که تو خاطرم می مونن.واین ضعفه یا حُسن،نمیدونم!

 

۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۶:۲۶
معصومـــه پــورابـراهیـــم