دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
  • ۲۹ اسفند ۹۶ , ۰۹:۵۰
    :)
بایگانی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰

۱۶ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

به دنبال آن راهم....

آن راهی که خودم را بزنم به آن و یادش نزند به من،راهی که انتهایش ختم نشود به او.این روزها حتی کوچه علی چپ هم راست شده!یک راه ،یک کوچه،یک خیابان نشانم دهید که انتهایش غریبه آشنایم نباشد...

دنبال یک راهم،راهی که مقصدی برای رسیدن نداشته باشد و غریبه باشم برای همه حتی برای خودم....


۱۲ نظر موافقین ۷ مخالفین ۱ ۲۸ آذر ۹۴ ، ۲۱:۰۵
معصومـــه پــورابـراهیـــم

هیچکس مثل خودش،نمیدونه که هیچی نیست....

(دکتر اسماعیل آذر)

۷ نظر موافقین ۹ مخالفین ۱ ۲۶ آذر ۹۴ ، ۱۵:۲۰
معصومـــه پــورابـراهیـــم

 

هنوزم بعد از مدتها این آهنگ یه جوری برام خاصه!یادم نیست چند سال پیش بود 4سال!یا کمتر،که تو دانشگاه یه کلیپ تصویری برام بلوتوث کردن که علی رحیمی خوانندش بود،خیلی هم کوتاه بود،این کلیپ انقدر صدای اضافه داشت(تیرو تفنگ) که نمیشد چند دقیقه آهنگ مفید ازش جدا کرد!به سختی و با کلی زحمت اینکارو کردم ونتیجش شد یه آهنگ کوتاه ... تو پوشه ای گوشه سیستمم خاک میخورد!اصلا نمی دونم چی شد که بین این همه فایل چشمم افتاد به این آهنگ!هنوزم برام جذابه و اندکی هم خنده دار!آخه خیلی روش کار کردم تا تونستم این قسمتو ازش جدا کنم و صداهای اضافی رو حذف کنم!مزاج سلیقم هنوز عوض نشده چون به اندازه گذشته از شنیدنش لذت بردم....

 

موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۴ ، ۰۷:۴۵
معصومـــه پــورابـراهیـــم

اذیتش می کرد،بچگی ام را می گویم.دلش میخواست بزرگ شوم.میخواست زودتر از موعد مقرر بزرگ شوم،میخواست سرعت بزرگ شدنم بیشتر از سنم باشد.اذیتش می کردم با بچگی هایم و این نه خواسته من،بلکه اقتضای سنم بود.

اما...

من هیچ وقت نگفتم !نخواستم او بچه شود و بی قانون بخندد،نگفتم که کاش گاهی وسط حرفهای جدی اش همه چیز را به شوخی بگیرد ،اندکی لبخند چاشنی اخم هایش کند و چشمهایش را بخنداند و برای چند ثانیه کوتاه،از خودش تصویری رویایی بسازد برای منی که همیشه اورا عکس میدیدم یا یک تابلو نقاشی،که نمی توانست تغییر کند که نباید تغییر می کرد،چراکه تابلو بودن را به تابلو شدن از دید خودش ترجیح میداد....شایدخودش را همانگونه که بود دوست داشت و مرا همانگونه که میخواست ....نه!اصلا نمی دید مرا...عجیب تر از او شاید من بودم که دوستش داشتم نه آنطور که میخواستم ،آنطور که بود و او رد شد از کنار اینهمه خواسته شدن.....

از بزرگ شدن می ترسم،از لب های به هم دوخته ای که نشانه ایست از اقتدار،از چهره های جدی و بی احساس که دنیای واقعی اشان را مخفی می کنند و به بازی می گیرند تا بزرگیشان را به نمایش بگذارند،از احساسات تک جمله ای و مختصر که مبادا کودک درون را رسوا کند و بشکند بتی به نام غرور را!

دنیا را جدی گرفته ای و آدمهایش را جدی تر!لبخندت را از خودت هم دریغ می کنی؟تو مثل من نباش،مثل من قهقهه نزن ،فقط اخم نکن.تو بچه نشو ،فقط زیادی بزرگ نباش.اصلا تو باش هرطور که میخواهی ،ولی فقط حق بده که معنی نگاهت را نفهمم،معنی جملاتت را وارونه حفظ کنم و اشتباه کنم تورا....تویی که حتی با خودت هم،تو نیستی...

روزی به اجبار بزرگ خواهم شد....

۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۴ ، ۱۶:۲۰
معصومـــه پــورابـراهیـــم

 

 

پ.ن:عجیبه که این آهنگو دوست دارم!وقتی معنی ترانه ای به دلم میشینه،نه موسیقی رو می شنوم ونه صدای خواننده رو!نمیدونم این بده یا خوب!همیشه جذب محتوا میشم....

 

موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۴ ، ۲۰:۵۲
معصومـــه پــورابـراهیـــم

میگن زمان خیلی چیزها رو عوض میکنه.تا وقتی که باورش نداشتم رابطم با زمان خوب بود....اما این روزها حس خوبی بهش ندارم،ازش می ترسم....

زمان!کاش میشد دنیای منو عوض نکنی!میشد از کنار من بگذری!این روزها از تو بیشتر از غم می ترسم.آخه آدم از هرچیزی که دوست داره لذت می بره حتی غم!من دوست دارم فکر کنم یه چیزایی عمرش تا ابده.باورمو عوض نکن....بذار همه بگن تو حلال مشکلاتی اما من،فقط من مطمئن باشم،این دروغه.تو حلال همه چیز نیستی تو فقط زمانی که محکومی به گذشتن،پس فقط بگذر همین...هیچ چیزو با خودت نبر،من همه خاطراتمو دوست دارم،همشون شیرینه حتی تلخ ترین هاش،چون خودمو بهم یادآوری میکنه اینکه کی بودم کی شدم،چون نگاه خدارو یادم میندازه و تنهایی هایی رو که کنارم بود....

۱۰ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۴ ، ۰۷:۴۷
معصومـــه پــورابـراهیـــم
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۷ آذر ۹۴ ، ۰۱:۱۸
معصومـــه پــورابـراهیـــم

 

مامانم:معصـــومه،از پشت کامپیوترت پاشو یکم بیا بیرون دختر.

من:چشم مامانییییییییییی

مامانم بعد از دیدن من وقتی از اتاقم اومدم بیرون: اینجوری که تو اومدی با قبلش چه فرقی داره؟(لپ تاپ تو یه دستم بود وچندتا کتابم اون یکی دستم)

من: :|بودن یا نبودن مسئله این است،من الان هستم کنارتو،تو هم هستی کنارمن....همه چی آرومه....ما خیلی خوش بختیم:)

مامانم:باشه باشه (خنده)

چقدر گاهی بی انصاف میشیم!بعضی ازبودنا بانبودن هـــِچ فرقی نداره.وقتی هستیم بدون احساس،بدون توجه،بدون ابراز دوست داشتن ها،بدون لبخند اصلا بدون روح،واقعا هستیم؟یکم مراقب بودنهامون باشیم.خوب نیست بودو نبودمون یکی باشه ها!

 

غــریبــــه آشنــــــا  :)

۵ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۴ ، ۲۱:۴۴
معصومـــه پــورابـراهیـــم