دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰

۱۶ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است


احتمالا شماهم گاهی خودتونو تو واقعه کربلا تصور می کنید...

با خودتون میگید اگه بودم چیکار میکردم،نه؟

شاید بعضیاتون مثل من آروم با خودتون بگید: کار زیادی از دستم برنمیومد فقط ...

فقط قسم میخورم که تمام تلاشمو میکردم تا زنده ام و نفس میکشم،دستی رو رقیه بلند نشه،همه کتکاشو خودم میخوردم...


پ.ن:وای خدایا!مراسم دمام زنی یه جوری خاااص هواییم میکنه،خودمونی بگم:دیـــــــــــووووونم میکنه...

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۹۴ ، ۲۱:۲۴
معصومـــه پــورابـراهیـــم


بایدگوشامو بگیرم تا صداشو نشنوم.باید خواب باشم تا از دیدنش لذت نبرمو ذوق مرگ نشم،در غیر این صورت حتما فکر میکنی بارون پاییزی تداعی کننده ی روزگار شیرینیه که زمانی داشتم یا دارم.چرا پاییز،باید برای من،مثل باقی فصل ها باشه!یعنی برق چشمهای من به خاطر بارونی که می باره انقدرغیرقابل درکه که بعد از نگاه عاشقانم به بارون،ازپشت شیشه ماشین، لبخند میزنی و میپرسی:خاطره داری؟!

برای من پاییز،فصلی که عاشقانه ای با باروناش نداشتم...برای من که هیچ دستی چتری رو برام نگه نداشته تا خیس نشم...برای من که شنیدن صدای بارون ودیدن رقص شاخه وبرگ درختا،مثل رد شدن از همون خیابونی که تو قدمهاتو با قدمهای معشوقه ت  هماهنگ میکردی لذت بخشه...برای من که  همیشه جیب کت و سیوشرتم دست های سردمو گرم کرده ...برای من که به جای دست گره خورده دور گردنم با شال بافتنی رنگی که هربار با لباسم ستش کردم وکلی از گرماش لذت بردم...برای من که هوای دونفرش همیشه یه نفره بود با تجسم نگاهی از جانب خدا که نظاره گر دلخوشی های ساده اما عمیق منه...برای من که یاد گرفتم بارون رو به خاطر خودش دوست داشته باشم به خاطر زنده شدن تمام چیزای پژمرده از گیاه تا روح آدما نه زنده کردن خاطرات،برای من بارونو پاییز،معنی ناب تری داره ...

تو پاییز دلتنگی سراغ همه میاد،حتی منی که نمیدونم برای کی و چی باید دلم بگیره،منی که نمیدونم با مرور کدوم خاطرات باید لبخند بزنم یا زانوی غم بغل بگیرم...فرق من با تویی که هوای دونفره پاییزو درک کردی و ازم می پرسی خاطره داری؟شاید همین باشه که ،من پاییزو به خاطر خودش دوست دارم.من...عادت کردم هر چیزی رو هرکسی رو ،به خاطر خود خود خودش دوست داشته باشم ...

من... با خود پاییز خاطره دارم.

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۹۴ ، ۱۷:۳۰
معصومـــه پــورابـراهیـــم

مگه شما مسئول ندارین خانم؟!

شیرین ترین جمله ی تلخی بود که با صدای بلند پشت تلفن شنیدم!وقتی که از دید خودم یکی از صبورترین اشخاص دانشگاه (مسئول اردوی دانشجوییمون) مقابل خودم رو ، ناخواسته عصبانی کردم.درحالی که نزدیک بود بغضم بترکه جلو دوستم ،دوست داشتم بگم:جون من یه بار دیگه بگوووو،باهمون صدای بلند و پرازعصبانیتت بگو،بگو :مگه شما مسئول ندارین خانم؟!....عصبانیت به بعضیا خیلی میاد خیلی!دوست دارم یه بار دیگه عصبیش کنم....

 


داشتم خاطرات اردوی جمکرانو میخوندم که با خوندن این متن خندم گرفت!انصافا گاهی از دیدن شخصیت هایی که تو وجودمه جا میخورم!گفتم اینو بزارم وبم،آخه دارم دفتر خاطراتمو جمع میکنم،میخوام فقط این وب دفترچه خاطراتم باشه و به جز یه سری یواشکی ها باقیشو همینجا بنویسم....

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۴ ، ۱۶:۱۷
معصومـــه پــورابـراهیـــم

نظرها که عوض میشه،آدم ها عوض میشن؟

یا...

آدم ها که عوض میشن،نظرها عوض میشه؟

 

اخیرا  متوجه شدم که تو سنای بالاتر،تازه شروع می کنن به آموختن و بزرگ شدن.با این اوصاف از دید این افراد،من هنوز به دنیا نیومدم،یا نهایتتا اگه تخفیفی بهم بدن،تازه تاتی میرم!اینجوری چقدر اطرافم پره از آدم های بزرگ کوچک!

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۴ ، ۱۸:۵۶
معصومـــه پــورابـراهیـــم
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۳ مهر ۹۴ ، ۱۶:۲۳
معصومـــه پــورابـراهیـــم

عجیب ترین قسمت زندگیم اون جاییه که تو بیداری،حتی چهره دوست دوران هنرستانم رو به خاطر نمیارم!اما تو خواب،دوست دوران ابتداییمو،باهمون قیافه می بینم که با همون لحن و صداش بهم میگه:پوری،برات گوجه سبز آوردم،منم فهیمه!فهیمه باقری.

اونوقت تو بیداری مرور میکنم خاطرات بچگیو.با خودم میگم:آره!درسته منو پوری صدا میزد!موهاش خرمایی و بلند بود و همیشه می بافتتش،همیشه بهترین قسمت خوردنی هارو برای من نگه میداشت،تو اردوها صندلی کنار من،جای اون بود.با خنده قهر میکرد و با بغضوگریه،آشتی میکرد!فهیمه...چقدر دلم هواتو کرد یهو.چرا اومدی به خوابم دختر!نگرانت شدم،امیدوارم خوب باشی،برای روزای خوبت دعا میکنم.

حتی وقتی خودمم فراموش میکنم خوابام نمیذاره!واقعا نمیذاره یه چیزایی رو از یاد ببرم.حق دارن اعضای خانواده که میگن:خواب نبین واگه خواب می بینی خوب ببین واگه بد می بینی برای ما تعریف نکن!خوابای بد من همیشه همشونو نگران میکنه.

گاهی حس میکنم تو خواب کاملا بیدارم!خدایا ممنونم ازت،حس خوبی که تو بعضی خوابام هست، توصیفش فراتر از توان منه.

پ.ن:ضرب المثل مگه اینکه تو خواب ببینی،یعنی همین! :)

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ مهر ۹۴ ، ۱۶:۰۵
معصومـــه پــورابـراهیـــم

چه میکنن دوبلرهای ایرانی!

درحال دیدن سریال دخترامپراطورازشبکه تهران هستم...توسریالهای کره ای فقط کره ای،وقتی آقای منوچهروالی زاده و خانم مینوغزنوی نقش مقابل همو دوبله میکنن اونم ازنوع عاشقانش،من واقعا تحت تاثیرقرارمیگیرم!بی نظیرن.
وای خدایا!چرابااحساس آدم بازی میکنن این کره ای ها!:(
دروغ دوست نداشتن سخت ترین کارممکنه به نظرمن

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ مهر ۹۴ ، ۱۹:۵۲
معصومـــه پــورابـراهیـــم

مـــرد – غیــرت = ؟

آقایون،اگه این خصوصیتو ندارین،به جمع ما زنها خوش اومدین.

البته،پوزش می طلبم، بعضی از خانم ها بهشون برنخوره! چون معتقدم گاهی غیرتشون بیشتر از یه مردِ...

هیسس!هیچی نگو...

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ مهر ۹۴ ، ۱۵:۴۸
معصومـــه پــورابـراهیـــم