دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰

۵ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

یه شعارهایی تو زندگیم دارم،که با یادآوریش به خودم خیلی وقتا،جلوی اتفاقای بد رو گرفتم.

مثلا معتقدم:اگه توان و قدرت عذرخواهی مقابل اشتباهات خودتو نداری،اگه عرضه به دست آوردن دلی که میشکنی رو نداری،نباید کسی رو برنجونی.

وقتی کسی دلمون رو میشکنه امیدواریم که بتونه جبران کنه،هممون دوست داریم فرصت بدیم تا همه چیز به حالت سابقش برگرده،اما وقتی ناتوانی شخص رو می بینیم تو این کار،اونموقست که سعی میکنیم اون آدمو با تمام خوبیهاش نادیده بگیریم.

 گفتم از یه دسته از آدما متنفرم چون باعث میشن اون روی بدم ظاهر بشه.وقتی کسی ناراحتم میکنه و کار عجیبی مقابلم انجام میده،سعی میکنم قبل از اینکه واکنش نشون بدم خودمو بذارم جای طرف مقابلم.واین تا حد زیادی تو نحوه ی برخوردم تاثیر داره.مدتی پیش مقابل یه کار عجیب از جانب دوستم،واکنش نه چندان مناسبی از خودم بروز دادم،چون هرچقدر خودمو گذاشتم جاش نتونستم کاری که انجام داده رو انجام بدم واین باعث شد که....اما بعد از حرف هایی که بینمون ردو بدل شد،عذاب وجدان اومد سراغم.حرفامو مرور کردم،چندین بار مرور کردم و بعد از 20 دقیقه یه اسمس فرستادم و گفتم:مهم نیست که چیکار کردی اما من نباید تند میرفتم،منو می بخشی؟

این جمله من به این معنی نبود که دلخوریم برطرف شده یا اینکه من خیلی بد بودم مقابلش یا اینکه اشتباه فقط از جانب من بوده،به این معنی بود که من از دست خودم دلخورم و برای اینکه با عذاب وجدان که مبادا بیشتر از حقش پیش رفته باشم،دیوونه نشم عذرخواهی میکنم.این عذرخواهی یه جور تنبیه محسوب میشه برای من.عذرخواهی برای هممون سخته خصوصا وقتی فکر میکنیم که ممکنه این عذرخواهی از جانب طرف مقابلمون،پذیرش اشتباهمون به حساب بیاد،اما وقتی خودمو وادار میکنم به عذرخواهی باعث میشه که هربار رفتار ملایم تری داشته باشم تا مجبور به عذرخواهی و قرار گرفتن تو این شرایط نشم.

اما بعدش اتفاق جالبی افتاد،دوستم شروع کرد به گله کردن ازمن.چرا وقتی ازم بیخبری احوالمو نمی پرسی،چرا وقتی گفتم بریم بیرون فلان جوابو دادی،من چیکار کردم که با من فلان کارو کردی و و و .....وقتی بی هیچ غروری شروع کرد به حرف زدن اونم ازنوع دردودلش،بی اختیار لبخند میزدم.و تعجب کرده بودم از این همه سوءتفاهمی که بینمون بود و روی هم تلنبار شده بود.گلایه های اون به من فرصت داد تا برای رفع سوءتفاهما تلاش کنم.و تازه اون شب فهمیدم که چقدر براش مهمه که با من باشه،چقدر رفتار من براش اهمیت داره ووو....درحالی که تصورم با دیدن یه سری رفتاراش غیر از این بود و واقعا آزار میدیدم.والان بیشتراز قبل دوسش دارم.باور کنید عذرخواهی شما چیزی ازتون کم نمیکنه،علاوه بر اینکه خدارو راضی می کنید که این خودش به تمام دنیا می ارزه ،به طرف مقابلتون میفهمونید که چقدر منطقی هستین و همینکه این موضوع از جانب طرف مقابلتون درک میشه،به پشتوانه منطقتون به خودش اجازه میده از گلایه هاش بگه تا از جانب شما درک بشه و بهترین حالتش اینه که شما متوجه دلخوریهاش میشین و راحت تر می تونید ببخشیدش و زودتر فراموش کنید و کینه ای به دل نگیرید.

کاش گاهی غرورمون رو بذاریم زیرپاهامون،کاش گاهی عذرخواهی کنیم،کاش برای خودمون وکیل نباشیم و برای بقیه قاضی.یه وقتایی واقعا ممکنه عزیزترین آدمارو،بهترین رابطه هارو ازدست بدیم.

۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۴ ، ۲۰:۳۶
معصومـــه پــورابـراهیـــم

هیچوقت تفاوت فرهنگی رو جدی نگرفتم چون فکر میکنم ایمان و انسانیت تو وجود هرکس که باشه میشه همشهریت،میشه هم فرهنگت واگه نباشه حتی همشهریتم غریبست.

شمالی هستم و توشهر دیگه ای زندگی میکنم.تو مسیر خونه توماشین،همصحبت شدم با خانومی.گفت واسه عید مقصدشون شماله،منم گفتم تو تاریخی که مدنظرشونه نرن چون نمیتونن از طبیعت لذت ببرن و شلوغه.ازم پرسید:شمالی هستی؟گفتم:آره.

گفت:من خیلی شمالی هارو دوست دارم،مردهای شمالی و زن های شمالی خیلی همسرشونو دوست دارن.اما آدمای اصیل اینجا خیلی بدذاتن،خانواده های شمالی خیلی باهم صمیمی ان ،ولی مردهای اینجا همسرشون تو اولویت نیست براشون و برای دوست داشتنشون باید از فیلتر خانوادشون (خانواده شوهر)رد بشه،خیلی براشون پول مهمه و زن زرنگ رو زنی میدونن که پول جمع میکنه نه کسی که عاطفه و عشق به همسرش داره.برای خانواده های اینجا عروس فقط یه عروسه و هرچقدر هم که خوب باشن جایگاهش تغییر نمی کنه.با تعجب و چشمهایی گرد شده نگاش میکردم!که چرا داره از خودش بد میگه انقدر!که در ادامش گفت:البته من از اطراف این شهرم و اصالتا اینجایی نیستم،خیلی جالب بود برام که دنبال داماد شمالی بود و عروسشون هم شمالی بود.

وقتی رسیدم خونه،خیلی تو فکر بودم که واقعا همینطوره که میگفت!به همین عمق و به همین شدت!

تااینکه امروز زنداداشم باتعجب چیزایی که شنیده بود رو تو خونه تعریف کرد!با وجود چیزایی که شنیدم،الان دارم به این فکر میکنم:چطور میشه شوهر رو به خاطر داراییش دوست داشت!چطور میشه من به خانواده شوهرم احترام بزارم به خاطر ارثی که قراره به شوهرم برسه نه به خاطر عشقی که به شوهرم دارم!چطور میشه به خاطر رسیدن به خواسته هام به همسرم باج بدم با دعوت خانوادش و زبون ریختن!مگه میشه واحد بالایی خونم،مادرشوهرم باشه درحالی که ازش متنفرم و همه جا بدمو میگهو بدشو میگم،فقط به این خاطرکه اجاره نمیدم و چون به نفعمه حاضر باشم ادامه بدم تا هم حرصش بدم هم پول جمع کنم!بخدا اینارو شنیدم ها!و واقعا دلم گرفته!یعنی زندگی اینطور ممکنه!؟من اصلا بلد نیستم و فکر نمیکنم این تفاوت ها ربطی به فرهنگ داشته باشه.

من نمیدونم این خصلت شمالیهاست یانه،ولی دوست داشتن تو خانواده ما تا امروز دلی بوده.و واقعا نمیدونم آدما چطور میتونن فقط باسیاست زندگی کنن!

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ اسفند ۹۴ ، ۱۸:۱۲
معصومـــه پــورابـراهیـــم

گاهی به چیزایی می بینم که آرامشمو برای مدتی هرچند کوتاه از دست میدم.

وقتی کسی رو که همیشه دوستش داشتم با وجود تمام صمیمیت و باوجود تمام خوبیهایی که فکرمیکردم ظاهری نباشه میبینم که خیلی راحت وارد زندگی یه مرد متاهل میشه،با خودم میگم:معصومه چقدر تنهایی.دلم میگیره....دلم میگیره از اینکه نمیفهمن منو،نمی فهمم اونارو.....

خانم یا آقایی که هیچ ارزشی برای حریم خصوصی آدما قائل نیستی،تویی که برات فرقی نداره طرف مقابل متاهله و راحت رد میشی از روی تمام خط قرمزها،فقط یه جمله بهت میگم:خیلی ...سعی کن آدم باشی (پاک کردم جملمو چون خجالت کشیدم به بندت توهین کردم خداجون.ببخشید.ولی بزار بهشون بگم حداقل سعی کنن آدم باشن باشه؟این بد نیست نه؟خودمم سعی میکنم آدم باشم )

یادمه یه روز یه عزیزی بهم گفت:با گذشت زمان شناخت کامل میشه،اما من بهش گفتم گاهی با گذشت زمان شناخت کامل نمیشه ما آدما ناقص میشیم،نمیدونم متوجه منظورم شد یا نه،ولی واقعا گاهی آدما تغییر میکنن!!!!واقعا عوض میشن نه اینکه ما بهتر شناخته باشیمشون یا اینکه قبلا نمیشناختیمشون.......

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ اسفند ۹۴ ، ۱۵:۳۳
معصومـــه پــورابـراهیـــم

داشتم برنامه ایران شهر رو می دیدم.مهمان برنامه یه خانواده سه نفره بودن،که کارشون پرورش حشرات و بندپایان بود.پدر گرامی میگفتن:دخترم با عقرب بازی میکنن.مجری پرسید:پلاستیکی دیگه؟پدر فرمودن:نخیر،واقعی.مجری پرسید:آهان از اینایی که سمی نیستن.پدر فرمودن:نخیر!عقرب سمی البته اصول بازی رو یاد گرفته دخترم.

این بچه،چه تصور شیرینی از حشرات و موجودات داره ها!نــــــــــــــــــــــــه!

آقای خونه میگفتن که سوسک هم پرورش میدن،سوسک؟فکرشو بکن!!!سوسک!انصافا بعضی مشاغل بسیار بسیار سخته ها!اگه یکی از این حشرات تو جیب این آقا مخفی بشه و همراهش بشه و پاش کشیده بشه تو خونه چی!یا خدا!! :(

و اما نکته جالبش این بود که آقای خونه میگفتن: بعضی ها عقرب 2 میلیونی سمی میخرن برای آکواریوم!!!!!

هرچند سخت،ولی تونستم اون خانواده رو درک کنم به دلیل جنبه های مثبت کارشون،ولی این افرادی که با عقرب سمی خونشونو تزیین می کنن رو هنوز نتونستم هضم کنم!اینا دقیقا چگونه افرادین!!!!!خوبه حالشون آیا؟!

۹ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۵ اسفند ۹۴ ، ۱۶:۳۵
معصومـــه پــورابـراهیـــم

 در طول مدتی که درگیر سرماخوردگی شدید بودم،دقیقا میدونستم داروهام چه عوارضی دارن.قبل ازمصرف داروها،از عوارض داروها از زنداداشم پرسیدم،ایشونم برام میگفتن.البته اول از مزایا ش میگفت بعد معایبش.بنده هم قبل از مصرف هر عدد قرص یا آنتی بیوتیک،قبلش از اعضای بدنم عذرخواهی میکردم،گاهی ام با بعضیاشون دعوام می شد که چرا کم کاری میکنن و منو مجبور به خوردن این قرص ها میکنن!الانم با بعضیاشون قهرم!ولی بعضیاشونم انصافا خیلی ماهن،یعنی عاشقشون شدم،از بس تو این مدت خجالتم دادن،قول دادم جبران کنم لطفشونو:) شاید باورتون نشه ولی درد دونستن اینکه،همین آموکسی سیلین خوشکله،داره چیکار میکنه دقیقا در بدن من ،از درد گلوم بیشتر بود.

حالا اعتقاد دارم، یه وقتایی نباید در زمینه های مختلف خیلی بدونی،تو بعضی زمینه ها خوب نیست این دونستن.فقط باعث میشه شرایط سخت تر بگذره.خلاصه اینکه عمیقا باور کردم ،همیشه دانستن خوب نیست،اونم مواقعی که با دونستن یه سری چیزا،شرایط تغییر نمی کنه و در هرحال ما مجبوریم به گذروندن یه دوره خاص،اینجوری فقط دردمون بیشتر میشه پس ....

پس یه وقتایی ندونستن هنره،حالا اینکه کجا این در اصطلاح"نادانی" به دردمون میخوره رو،خودمون باید تشخیص بدیم.البته قبول دارم سخته ولی به این فکر کنیم که به نفعمونه،هان؟!پس ای ول به همه اونایی که میتونن یه وقتایی نادان* باشن.

نادان:کسی که میتونه بیخیال باشه.


پ.ن:دوستان عزیز در نظر داشته باشن این پست جهت یادآوری موضوع کنجکاوی نکردن تو برخی زمینه ها بود که دونستن درموردش خیلی به نفعمون نیست.و اینکه این داروها در زمان ابتلا به بیماری واقعا کمکن برای بدن و سراسر عوارض نیستن!پس نگران نشین از این بابت،در ضمن این بیماری ها هرچند سخت و طاقت فرساست در برخی موارد،ولی اینم جزیی از زندگیه وباتوکل به خدا باید باهاش کنار بیایم.امیدوارم هیچ وقت امیدمونو از دست ندیم هیچکدوممون و قدرنعمت ها وداشته هامونو بدونیم...

۸ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۴ ، ۱۸:۲۰
معصومـــه پــورابـراهیـــم