دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰

۷ مطلب در بهمن ۱۳۹۴ ثبت شده است

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۳۰ بهمن ۹۴ ، ۰۲:۳۵
معصومـــه پــورابـراهیـــم

زنداداشم تعریف میکرد که ؛

یه روز یه مریضی داشتیم که سنش خیلی بالا نبود و عمل سختی رو انجام داده بود.گاهی که دردش شدید می شد،برای آرامشش مجبور به تزریق مرفین بودم،اما تزریق بیش از اندازه هم جایز نبود و در مواقعی مجبور بود درد رو تحمل کنه.یه روز که دردش خیلی شدید بود داد میزد و التماس میکرد که خانم پرستار تورو خدا مسکن تزریق کنید دارم می میرم.من هم به خاطر خودش نمیتونستم اینکارو بکنم.ولی درد کشیدنش واقعا آزارم می داد.رفتم بالا سرش و گفتم:باشه من مسکنی رو برات تزریق میکنم که خیلی قوی تر از قبلیه بعدش تو دیگه دردی نداری.خوبه؟اونم کلی آروم شد.منم به سِرُمش تزریق کردم و رفتم بیرون.مدتی بعد دوباره بهش سرزدم و حالشو پرسیدم و اونم گفت:عالی بود خانم پرستار عالی ،خوبم خیلی خوبم.اما من چیزی که به سرمش تزریق کرده بودم آب مقطر بود!!!و اون با همین تلقین واقعا آروم شده بود.

انقدر این تلقین تاثیرگذاره!دارم فکر میکنم دردش تلقین بوده که با مسکنی به نام آب مقطر خوب شده.

بعداز این سرماخوردگی شدیداونم بعداز بیش از یک هفته تازه روبه راه شدم.بار اولی که رفتم مطب،دکتر گرامی خیلی موج منفی میداد بهم،کلا حس خوبی ازش نمی گرفتم.امشب برای چک کردن بهبود حالم رفتم بیمارستان.2ساعتی میشه که برگشتم.از اونجایی که به ندرت مریض میشم،وقتی میشم خیلی میترسم،آخه اصلا تشخیص نمیدم حالم بده یا خوب.به قول زنداداشم به من میگن مریض سوسول.البته تو روحیه دادن به بقیه خیلی خوبم ها ولی خودم که مریض میشم اگه طولانی بشه دوره درمان، اوضاع فرق میکنه.تو این شلوغی و گیرو دار کنار داداشم نشستم که متوجه شدم زنداداشم با همکار قدیمیشون مشغول صحبتن،خانم همکار هم در مورد من صحبت میکردن از یه جایی به بعد،که مجرده یا متاهل و بعدشم ازم تعریف کرد که باعث خجالتم شدو زنداداشم لبخند زنان نگاه میکرد بهمو آمار میداد به اوشون.با خودم میگفتم:بزار ببینیم زنده می مونیم یا نه خواهرم!:)

ولی انصافا همین که دکتر گفت چیزیش نیست و طبیعیه بعد از یه سرماخوردگی شدید این نشونه ها، حالم به شدت خوب شد!یعنی این تلقین تو مدتی که بیمار بودم واقعا تو روحیم تاثیر منفی گذاشته بود.از طرفی فکر میکردم اون دکترجان خوب نفهمیده من چمه!سعی کنیم همیشه مثبت نگر باشیمو به چیزای خوب فکر کنیم.تلقبن واقعا تاثیرگذاره واقعا!پس مراقب تلقین هامون باشیم.

راستی برای شفای تمام مریضا از ته دل دعا کنیم از ته ته ته ته دل، آخ که چقدر همون چند دقیقه ای که تو محیط بیمارستان بودم حالم بد شد با دیدن بقیه!خدایا!خدا جونم به همشون صبر بده.من به شدت میترسم از از این محیط،البته ظاهرا مشخص نیست ها !ولی باطنن داغون میشم از دیدن اونایی که حالشون بده،وااای که الان همشون دارن رژه میرن جلو چشمام!

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۴ ، ۰۱:۰۰
معصومـــه پــورابـراهیـــم

بعداز مدتها دوری از شبکه های اجتماعی به همون دلایلی که تو یکی از پستهام اشاره کرده بودم،تازه دیشب تمام اکانت هامو دیلیت نومودم!اصلا برام مهم نبود این موضوع،اینکه اکانتم همچنان پابرجاست.تا اینکه دیشب تصمیم گرفتم همشو پاک کنم که برای اینکار باید برنامه هارو دوباره نصبش میکردم،و مجددا مجبور شدم اینکارو انجام بدم.هرچند همین ورود چنددقیقه ای رو هم دوست نداشتم!به جان خودم دست خودم نیست حالم بد میشه!یعنی وااااقعا حالم بد میشه اصلا حوصله حرفای الکی تو این محیط ها رو ندارم،شایعه ها و بی حرمتی هاو و و ...اصلا دوست ندارم هیچ اجباری باشه،و درک نمیکردم که چرا باید حتما به پیام همه جواب بدم و بی جواب گذاشتنم نشونه بی تفاوتیمه و دلیل ناراحتی یه عده!دوست دارم عشقی پیام بدیم به اونایی که دوسشون داریم نه طبق عادت، عشقی لایک کنیم و به عقاید هم احترام بزاریم،و در شرایط ضروری از این برنامه ها که میتونه مفید هم باشه استفاده کنیم.اگرچه تو محیط واقعی هم شاهد بهترین ها نیستیم ولی با اضافه کردن این دنیای مجازی ،دوتا دنیای غیرقابل تحمل خواهم داشت.

به محض ورود چند ثانیه ایم،هجوم پیام هارو شاهد بودم!انصافا دوستان باوفا رو شناختم،بدون اینکه هیچوقت جوابی ازم بگیرن،هرازچندگاهی چندخطی برام می نوشتن و از دلتنگیاشون میگفتن.یعنی جیگرن بعضی از آدما:) مشغول خوندن همین پیام ها بودم چند دقیقه ای و بعدش هم حس کنجکاوی منو برد سمت پروفایل ها!دیدن عکس مخاطبین بعدازمدتها حس خوبی داشت،البته حس خوبی که از دلتنگیه جنسش فرق میکنه.بادیدن یکیشون تو این محیط جاخوردم شدید!باورم نمی شد وارد این محیط هابشه. آخه انقدر واقعیه این بشرکه دنیای مجازی بهش نمی یاد،اصن براش کمه این دنیای مجازی.

خلاصه اینکه دور بودنم از این محیط ها،خیلی هارو تودنیای واقعی نسبت به من کنجکاو کرده و این کنجکاوی اذیتم میکنه و گاهی هم برام جالب و خنده داره،اوایل بعضی قضاوت ها آزارم میداد،ولی بعدش برام عادی شد،چون طبق تفکر بقیه هیچوقت پیش نرفتم.انقدر حضور تو این شبکه ها عادی شده که نبودنم غیرعادی جلوه میده!نمیدونم چه اصراریه که این عدم حضورمنو به یه دلیلی ربط بدن!یعنی واقعا خندم میگرفت ها!بعضیا تو زمینه های منفی خیلی خلاقن خیلی!اصن راه حل میذارن جلو پای آدم!یعنی اگه تو باغ نباشی هم میارنت تو باغ!:)

 

وحالا اعضای خانواده حسابی شاکین و دوباره اصرارشون شروع شده خصوصا که گاهی نیاز پیدا میکنیم به همفکری تو یه زمینه های خاص بیشتر آتیشی میشن که چرا نیستمو فلان،از طرفی حالا یکی وارد این دنیا شده که فکرشو نمی کردم بشه!وچندتا عامل باعث شده که من بعدازمدتها به حضور دوبارم تو یکی ازاین شبکه ها فکر کنم.ولی فعلا فقط دارم فکر میکنم..... چون من بی نهایت از اینترنت گوشیم برای کارام استفاده میکنم و هربار که وصل میشم این هجوم پیام ها به معنای واقعی رو اعصاب منه!کلا دنیای شلوغو دوست ندارم و یه گوشه دنجو آروم با افرادی که گلچینشون کردم رو ترجیح میدم.نصب دوباره حتی یکی از این برنامه ها برای من سخت ترین کار ممکنه،ومیخوام فکر کنم ببینم چقدر تحمل این سختی برام ممکنه با وجود اشخاصی که منو برای دوباره بودن وسوسه میکنن.نوشتم تا ببینم چقدر حاضرم به خاطر یکی شرایط سختو تحمل کنم!ودرنهایت چه تصمیمی میگیرم.یه جورایی محک خودمه...

۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۴ ، ۱۸:۴۸
معصومـــه پــورابـراهیـــم

از امروز تصمیم گرفتم،هر پست مفید تو هر وبی که خوندم و لذت بردم از خوندنش وحس کردم که انتشارش خالی از لطف نیست رو،تو وبم قرار بدم.البته کاملا درصورت رضایت نویسنده و باذکر منبع.


عنوان:آدم ها همه معمولی هستند

soroush29.persianblog.ir

۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۷ بهمن ۹۴ ، ۰۸:۱۶
معصومـــه پــورابـراهیـــم

گاهی این فکر عذابم میده،اگه فردا اینی که امروز هستم نباشم چی میشه!اگه بدتر بشم،اگه فاصله بگیرم از خدا!

گاهی از ترس زیاد وقتی با خدا حرف میزنم بغض میکنم،گاهی هم که حالم خوبه و همه چی آرومه سعی میکنم بیشتر دعا کنم واسه آیندم،معلوم نیست توان دعای فردا نصیبم بشه....

خیلی باید مراقب باشیم.وقتی دکتر به خاطر بهبود حال دوستم بهش گفت:هرگونه حرکت اضافه ممنوع،حتی نباید مدتی نماز بخونی،با خودم گفتم :خدایا!رحم کن.


ممکن است فردا نباشم بنده ی دیروزِ تو/گر به تو نزدیکم امروز،دورِ فردا را ببخش

من در این بیراهه میگردم به دنبال رَهت/خــوب میدانم خطاکارم،بزرگوارا ببخش

این دو بیت هم حاصل ترس بنده ست!واسه خودش اومد.

۱۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۹۴ ، ۰۷:۳۵
معصومـــه پــورابـراهیـــم

 

من نمیدانم چرا این پا و آن پا میکنم

        یاچگونه با چنین حالی مدارا میکنم

                من که میگفتم دلم اهلی نخواهد شد ولی

                       دل که رام است از چه رو،هربار حاشا میکنم

من نمیدانم چرا جز تو نمی بینم دگر

        غیرممکن داده جایش را به شایدها اگر

                من که پای عشق خندیدم به هر عاشق ببین

                      حال تحسین میکنم ،گویم که عیب است این مگر!....


پ.ن:سرصبحی بازم گل کرد این حس شاعرانه...

۹ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۴ ، ۰۸:۱۹
معصومـــه پــورابـراهیـــم

۷ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۴ بهمن ۹۴ ، ۰۸:۴۸
معصومـــه پــورابـراهیـــم