دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰

۲۱ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

نمیگم خاموش کن ولی حداقل نورشو کم کن.

چیو؟

اون تفکر روشنتو میگم.


بعضی از این روشن فکرا حال آدمو بهم میزنن.هرچی رفتار ناشایستِ، میذارن پای عادت های روشنفکرانه! :/

۱۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۴ ، ۱۴:۳۶
معصومـــه پــورابـراهیـــم



موافقین ۸ مخالفین ۱ ۳۰ دی ۹۴ ، ۰۶:۵۲
معصومـــه پــورابـراهیـــم

متاسفانه خیلی از ماها فکر میکنیم صمیمیت یعنی وارد شدن به حریم شخصی بقیه،صمیمیت یعنی به کار بردن یه سری کلمه های زننده مقابل هم و به دل نگرفتن و رد شدن از کنارش ،صمیمیت یعنی رفت و آمدهای عجیب و غریب و خیلی چیزای دیگه،اما من اینطور فکر نمی کنم.

بعد از گذشت 10 سال هنوز مقابل عروس و داماد خانواده از افعال جمع استفاده میکنم(خوبید شما؟شما بفرمایید،و و و ....) واین درحالیه که خیلی صمیمی هستیم.اتفاقا یک بار که دوستم نوع صحبتمو پشت تلفن شنیده بود میگفت:با کی قرارگذاشتی که ببینیش؟و وقتی گفتم زنداداشم باور نمیکردومیگفت:مگه میشه آدم با زنداداشش اینجوری حرف بزنه!

در دنیای دوستانه من هم ،همیشه حدو مرزها رعایت شده،هیچ شوخی زننده ای نداریم باهم،هیچ چیز خاصی از زندگی شخصی هم نمی دونیم و من اصلا از اینکه بشینم با دوستان و درمورد مسائل شخصیم حرف بزنم خوشم نمیاد و همیشه هم محتاط بودم.و این درحالیه که اگه یک هفته از هم بیخبرباشیم نگران هم میشیم واین دوست صمیمی حتما تماس میگیره و میخواد که بریم بیرون و همدیگرو ببینیم.

تو دانشگاه هم هیچوقت هیچ جنس مذکری جز فامیلی من با پیشوند خانم ،منو به اسم دیگه ای صدا نزده،یادمه شنیده بودم که یکیشون میگفت خانم فلانی از فایروال استفاده میکنه(اصطلاحی در کامپیوتر به معنی دیوار آتش).

کلا اولین اصول مهم رفتاری تو زندگی من، رعایت احترامه،و همیشه رعایتش کردم جز درموارد اندکی که احساس کردم طرف مقابل به تلنگر و یا گوشزد نیاز داره.من وقتی عصبی میشم نیازی ندارم به،به کار بردن کلمات بدو زننده برای ابراز،فقط کافیه مثلا یه کلمه "تو" قبل از جملم به کار ببرم و این در مقابل افرادی که من رو میشناسن یعنی زنگ خطر.

همیشه صمیمت رو در کنار احترام تصور میکنم در غیر اینصورت هیچوقت از جانب من صمیمیتی ایجاد نمیشه.اینه مشکل یهویی تغییر رفتارم مقابل یه عده که شاید هیچوقت متوجه نشن چرا یهو طرز صحبت یا نگاهو رفتارم عوض شد.

فکر نمیکنم رعایت این اصول جزئی سخت باشه!:)

۱۱ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۴ ، ۰۹:۳۲
معصومـــه پــورابـراهیـــم

قلم قهر است با افکار من.نمی نویسد ...فقط خط خطی میکند.این روزها افکارم تلنبار شده اند.هضمشان سخت است ،سنگین است،کاش بالا بیاورم تمامشان را روی برگه های سفیدی که خط هایش از سکوتم به هم ریخته است واز سفید بودن حالشان بهم میخورد....دلشان تنگ شده برای بازیِ کلماتم و من ...همچنان خیره به خط های موازی دفتری که نرسیدنشان به هم عذابم میدهد....روزی همین قلم رفیق نیمه راهِ برگ های دفترم میشد و حالا ...رفیقند با هم!آن هم تمامِ راه.

جاگذاشته ام حرف هایم را میان روزهایی که گذشته اند،ناگفته مانده ام در گذر از روزهایی که سکوت امانم نداد وحالا.....

حالا گفتنی نیستم ،دیدنی ام....می ترسم از نگاهی که مرا بفهمد و گوش هایی که بشنود سکوتم را،آن روز حتما دوباره خواهم نوشت از نا نوشته هایی که در گوشه ی ذهنم منتظر تلنگرند،تلنگری از جنس ِ...واقعا جنسشو نمی دونم:/

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۴ ، ۰۶:۳۸
معصومـــه پــورابـراهیـــم

عشق امری یکباره است،لذت بردن امری تکرار پذیر.هرگاه شاعری را یافتی که میگفت :"در زندگی خود دوبار عاشق شده ام"،بدان که هرگز عاشق نشده است.او چیز دیگری را با عشق اشتباه گرفته است،چیزی که می تواند ده هزار بارهم تکرار شود.این است که میگویم خواستن هم همیشه عشق نیست.

(نادر ابراهیمی/ یک عاشقانه ی آرام)

 

همیشه به کسی که یه حس خوبو به چند نفر داشت و با اشتیاق از عشق حرف میزد خندیدم،اصلا نه خودشو جدی گرفتم نه حسشو.همیشه هم فکر میکردم کسی که حس خوبو چندبار تجربه میکنه هیچوقت معنی عشق رو نفهمیده،اما با خودم میگفتم این فقط تصور منه،نمیدونستم بعد از مدتها تو این کتاب قراره تصور من تصور یکی دیگه باشه....خوشحالم.

پشیمون نیستم از جمله ای که به دوستم که میگفت آدم ممکنه چندبار عاشق بشه و هربار شدیدتر از قبل گفتم:تو هیچوقت عاشق نشدی،اسم حس تو عشق نیست،هروقت حس کردی احساسی که به یکی داری رو به هیچکس دیگه نمیتونی داشته باشی،میتونی در موردش حرف بزنی.

۱۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۲ ۲۳ دی ۹۴ ، ۱۰:۵۰
معصومـــه پــورابـراهیـــم

نمیدونم برنامه مردم چی میگن امروز رو چند درصد از مخاطبان این وب دیدن،مهمان برنامه،خانمی 26 ساله بود وبه عنوان تطهیرکننده مشغول به کاربود(مرده شور قدیم) .چقدر خاصه این شغل،داشتم فکر میکردم خدا بنده هایی که تطهیرکننده هستن رو چقدر دوست داره،ویهو به مامانم گفتم:میخوام تطهیرکننده بشم مامان،مامانم جدی گفت: چه ایرادی داره ،من راضیم.تو همین فکرا بودم که

یه موریانه تقریبا بزرگ از جلو چشمم رد شد،مثل همیشه که از چیزی میترسم،یه جیغ کوچولو سر دادم وبی اختیار گفتم:مــــــــــامان بدو از این موریانه بزرگااااا.بعد از اینکه خطر رفع شد،مامانم که داشت تلفنی با خواهرم حرف میزد یه نگاه معنادار بهم انداختو با خنده به خواهرم گفت:از موریانه میترسه میخواد تطهیر کننده بشه!خیلی خجالت کشیدم خیلیییییی!ولی واقعا حشرات چندش آورن ،مرده ها که ترس ندارن دارن!:/ همین که میام جدی تصمیم بگیرم یه چیزی مانع میشه!مثلا یه نمونش(اینجـــا)اه!:/

پ.ن:خیلی حسودیم شد بهشون،کلا به آدمایی که خدا یه جور خاص دوسشون داره حسودیم میشه ...از خدا میخوام مراقبشون باشه،مراقب همه اونایی که مادی به همه چیز نگاه نمی کنن....ای ول به همتون

۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۹۴ ، ۰۱:۲۹
معصومـــه پــورابـراهیـــم

امروز همراه زنداداشم رفتم تا خریدشو انجام بده،برای تایید نهایی میخواست باهاش باشم.یکی از این خریدها شال بود،وقتی دیدم فروشندش کیه دوست نداشتم برم داخل،ولی ....

سعی کردم سریع تر اظهار نظر کنمو بزنیم بیرون که خانمی که مشتری بود گفت:ببخشید میخوام برای دخترم شال بخرم میشه انتخاب کنی برام؟اصلا دوست نداشتم اونجا شال سرکنم،ولی خب گیر کردم و نتونستم بگم نه،گفتم:باشه فقط از کدوم ردیف انتخاب کنم؟گفت:هرکدومشو فکر کردین قشنگه بگین مهم نیست قیمت.اینجوری دستم باز بود برای انتخاب،فقط باید می پرسیدم که چندسالشه تا مناسب سنش انتخاب کنم.پرسیدم:دخترتون چندسالشه؟گفت:همسن شماست.

با کمی مکث پرسیدم:یعنی ...؟ که زود گفت:14 سال.نگاه کردم بهشون و گفتم:14؟ناخواسته خندم گرفت،زنداداشم بهم نگاه میکردو لبخند میزد.انصافا هرچقدر هم بیبی فیس باشم به این سن نمیخورم،یعنی خودم چنین برداشتی نداشتم،20 یا 22 زیاد گفتن ولی دیگه 14!تا حالا یکی انقدر در حقم لطف نکرده بود،ممنونم ازشون :)

امیدوارم دخترش راضی بوده باشهو و خوشش اومده باشه از شال انتخابی.ولی فکر کنم بهش بیاد :)


راستی هیچ دلیل علمی کشف نشده که چرا خانم ها انقدر لذت میبرن از اینکه کمتر از سنشون به نظر بیان!؟؛)

۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۴ ، ۰۱:۱۱
معصومـــه پــورابـراهیـــم
تنفر خودم رو نسبت به گروهی از آدم ها اعلام میدارم؛

اونایی که باعث خودنمایی اون روی من میشن ومجبورم میکنن ،"مجبورم میکنن" جوری رفتار کنم که دوست ندارم....

این آدما خیلی دوست نداشتنی ان!چون منو مقابل خدا شرمنده میکنن و رابطمو باهاش خط خطی میکنن.

دوســــــــت  نمیـــــــــــدارمتــــــــون به هیــــــــچ   وجــــــــه


پ.ن:بعضیا واقعا کشش ِ رفتار محترمانه رو ندارن ها!یعنی آدم می مونه تو کارشون!

۸ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۴ ، ۰۹:۵۹
معصومـــه پــورابـراهیـــم