دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰

۲ مطلب در تیر ۱۳۹۲ ثبت شده است

نگه دار! پیاده می شوم از زندگی ... گل خورده ام از آن ،خطایم باور زیبایی هایش بود که سوت را زدند... خیالم را سرزنش می کنم که واقعیت را مهار نکرد... به او که باختم دیگر دنیا را شفاف نمی بینم آدم ها تار شده اند! دکتر عینک را دریغ می کند!برایم باور تجویز میکنداما... نایاب است و گران... احساسم را نقاشی میکنم... چقدر سخت می توان انتظار کشید... انتظار ظهوردنیای شفافی که حتی واقعیت هم،توان تار کردن آدم هایش را ندارد...
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۲ ، ۰۸:۴۳
معصومـــه پــورابـراهیـــم
بعد از یک سال و اندی یادم افتاد من یه موقعی واسه اهدای عضو ثبت نام کرده بودم ولی هنوز کارتم نیومده !امروز بیرون بودم که یاد این موضوع افتادم و رفتم به سایتش یه سری زدم. ثبـــت نـــام   دیدم تو وضعیت طلایی قرار گرفتم و کارت ارسال شده ولی هنوز به دستم نرسیده ،باید پیگیریش کنم از طریق پست ،ببینم چی شد این کارت ما! خلاصه یه پرینتی از کارت گرفتم که داشته باشم ولی عجب اشتباهی کردم!وقتی رسیدم خونه خواهرم خونه ما بود با خوشحالی گفتم کارتم ارسال شده!مامانم پرسید چه کارتی ؟!گفتم اهدای عضو ،اینم پرینت کارتشه :).یهو دیدم اشک از چشمای مامانم سرازیر شد!خواهرمم همینطور ،یواشکی اشکاشو پاک می کرد!من موندم اینا واسه چی گریه می کنن!متعجب نگاه کردم بهشون پرسیدم :چی کار کررررردم مگه ه ه ه مـــــــــــــــــــــــــــــــن؟!مامانم گفت :چرا به من چیزی نگفته بودی!گفتم مامانی!مگه کار بدیه!بده بعد از مرگم قلبم و...می خواستم ادامه بدم که دیدم نخـــــــــیر اصلا به روحیه مادر ما سازگار نیست!گفتم ببخشید خب؟آخه مگه آگهی فوتمه مامان جان؟اصلا از کجا معلوم من مرگ مغزی شم هان؟آخه من از این شانسا دارم؟!آقا من هر چی خواستم درستش کنم خرابترش کردم! آخرش رفتم تو اتاقم کلی هم عصبی بودم که چرا حالشونو بد کردم!چند دقیقه بعد خواهرم صدام زد،معصــــوم بیا یه لحظه کارت دارم.با چهره ای درهم اومدم بیرون،خواهرم گفت:منم میخوام ثبت نام کنم،برام انجام بده ،گفتم چشم خواهری امر دیگه؟مامانم گفت واسه منم باید ثبت نام کنی،دیگه نتونستم جلو خندمو بگیرم!گفتم چـــــــــــــــــشم دیگه؟نبــــــــــــــــــووود؟فکر کنم حالا من باید بشینم واسه شما گریه کنم! خندشونو که دیدم دلم آروم شد... ولی واقعا حس خوبیه خیلی خوب، اصلا قابل توصیف نیست!من پرینت کارتو دیدم انقدر حالم خوبه اصلش برسه چه حالیم!جدا از شوخی حس خوبیه تجربش خالی از لطف نیست،امتحان کنید ...
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ تیر ۹۲ ، ۱۴:۳۴
معصومـــه پــورابـراهیـــم