دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰

۱ مطلب در بهمن ۱۳۹۲ ثبت شده است

سه دفعه! سه دفعه رفتم دکترچشم پزشک ،بلکه بگه چشام 25 صدم ضعیفه! هربار با هر قطره اشکی که از چشمام سرازیر می شد با خودم می گفتم:اینبار دیگه عینکرو میگیرم! دفعه اول گفت :نه خانم!چشماتون به عینک نیاز نداره.بعید می دونم به عینک نیاز پیدا کنه البته اگه در این مسیر تلاش اضافه انجام ندین. دفعه دوم گفت :نه!برو وقتی professional  شدی بیا شاید اون موقع نیازت شد. دفعه سوم که 2سال بعدتر بود ،گفت : عینک میخوای؟! گفتم :اگه لطف کنید ممنون می شم.یه لبخند زدوگفت :از دست من عینک نمی گیری! عجب بدبختی گیر کردیماااا! لابد میگین خب برو شیشه بگیر خودتو خلاص کن! نه واقعا فکر می کنیدخودم نمی دونستم!؟ بابا این مامان خانم ما از عینک خوشش نمی یاد، هر زمان که از عینک حرف می زدم کلی حرص میخورد! همیشه میگفت: مردم عینک دارن نمی زنن به چشمشون ،دختر من به زور میخواد عینکی شه!خدا؟به حرف این بچه گوش ندیا!این قدر نعمتشو نمی دونه، تو ببخش! البته خودمم وابستگی به عینکو دوست ندارم ولی جهت تنوع هیچوقت از عینک بدم نیومده. چندروز پیش نشستم منطقی با مامانم حرف زدم.گفتم : مامان!یعنی تو دوست داری به خاطر عینک(!)چشمام به زور ضعیف شه؟!نه واقعا دوست داری؟! نگاه چپ بهم انداخت و گفت :مگه داری اینکارو می کنی؟ گفتم :نههههه! ولی دروغ چرا؟!گاهی تلاش میکنمJخب دوست نداری من چیکار کنم؟! بالبخند تلخی گفت :برو.برو عینک بگیر ببینم دیگه چی میگی!آخه اینم شد آرزو.همینجوری زمزمه کنان رفت تو اتاق...این دختره دور از جونش ،به زور میخواد یه بلایی سر خودش بیاره! نمی دونم به کی رفته ... منم بلند و با خنده گفتم :من نمی دونم چرا این مامانا ،فقط وقتی بچه شون کارعجیبی انجام می ده،دقیقا نمی دونن بچه شون به کی رفته !!!ادر شرایط عادی همه بچه ها به خودشون میرناااا!!!!خصوصا اگه کارای مثبت انجام داده باشن.ازاتاق اومد بیرون و درحالی که کنترل میکرد که لبخندش در حد لبخند باقی بمونه گفت :تو واقعا به کی رفتی! با خنده رفت تواتاق ومنم خوشحال ازاینکه بالاخره رضایت داد.(البته رضایتش به خاطر رضایت من بود طفلکی وگرنه ...) خلاصه رفتیم عینکرو خریدیم و الان تیریپ مهندسی برداشتیم!ضد اشعه ست البته، ولی نمیدونم چرا مقابل اشعه خشم مادرم بی تاثیره!اگه جلو چشم مامانم رژه برم نگام نمی کنه! حالا عینک دستمه جلو تلویزیون بدون عینک فیلم می بینم!چه کنم تو این زمینه حداقل بچه حرف گوش کنی باشم .البته من همیشه همینجوری خانمم. باید کم کم و آروم آروم منو با عینک ببینه! آخر هفته قراره بریم خونه داییم.از الان گفته : خانم مهندس!جلو چشم من مهندس نباش.خیلی سنگین این یعنی : با عینک نبینمــــــت! میدونم از اینکه من الکی میخوام عینک بزنم شاکیه  وگرنه، 2تا از اعضای خانواده عینکی تشریف دارن!ولی حتی یکبار درموردشون چیزی نگفته!حالا خوبه خودشم عینکی شده ها!البته شاید همین باعث میشه بهتر درک کنه چقدر وابستگی به عینک خسته کنندست... خلاصه الان دارم با عینک تایپ میکنم،فعلا خسته نشدم ازش.شاید یه روزی واقعا خستم کنه ،نمیدونم!
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۲ ، ۱۳:۵۱
معصومـــه پــورابـراهیـــم