دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰

۳ مطلب در آذر ۱۳۹۱ ثبت شده است


وقتی میگفتم اکثر آدما خوبن ،بهم می گفتن :بچــه ای!

 حالا که به این باور رسیدم آدمای خوب کمن بهم میگن : بــــزرگ شدی!
کاش تو عالم بچگی می موندم ،این دنیای آدمای بزرگ بدجور ناامیدم کرده...
 دنیای بچگی دروغه ولی قشنگه ... دنیای بزرگی قشنگ نیست ولی حقیقته !
 من عاشق حقیقتموچیزای قشنگ ...
 خدایا ؟!میشه دنیای من خیالی باشه ؟!
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۱ ، ۱۹:۴۸
معصومـــه پــورابـراهیـــم
من موندم این اتاق من چی داره که این خواهرزاده ها وبرادرزادم انقدر دوسش دارن! عجیبه ها!برخلاف خیلی ها به عروسک علاقه ای ندارم و فضای اتاقم جو سنگینی داره ولی با این حال وقتی بچه ها به پست هم می خورن واسه اینکه آرومشون کنم کافیه بهشون بگم اگه شیطونی نکنن اجازه ی ورود به اتاقمو دارن! چهرشون دیدنیه وقتی که در اتاقم باز میشه! منم رو وسیله هام حس ساااس... با خودم میگم برای وارد شدن بچه ها به اتاقم منتظر حرکت مثبتم اونوقت چه انتظاریه که خدا واسه وارد شدنمون به بهشت لیست نخوادازمون؟!هی... نمیدونم شاید وقتی دسترسی به یه چیزی رو محدود می کنی،حریص ترشون می کنه! ادامه ی داستان؛ خلاصه به خاطر ساکت بودنشون بهشون اجازه دادم برن تو اتاقم و کمی بازی کنن،سیستم بنده روشن بود چون در حال انجام کاری بودم و گاه گاهی از بیرون به بهونه ی چک کردن اوضاع اتاقم به سیستمم سر میزدم. وقتی سروصدای بچه ها به گوشمون می رسه یعنی سالمن و وقتی نمیرسه مشکوک میشیم که دارن دسته جمعی نقشه میکشن واسه انجام کارهای خطرناک! البته خیلی شلوغ نیستنا ولی وقتی باهم باشن کنترلشون سخت میشه! چنددقیقه ای گذشت و برادر گرام گفتن :اینا صداشون نمیاد!یهوسکوت کردیم ...بله صداشون نمی یومد! اتاق من یه در داره که به حیاط باز میشه اولش فکر کردم رفتن حیاط ولی وقتی من و داداشم رسیدیم جلودراتاق متعجب شدیم واز دیدنشون لبخند رو لبامون نشست. آروم به بقیه گفتیم که بیان وبچه هارو ببینن.با خنده ی جمع توجه بچه ها به سمت ما جلب شد وخودشونم در حالی که متعجب بهمون نگاه می کردن زدن زیرخنده! جالب بود!دوتاشون رو تخت ایستاده بودن بدون هیچ حرکتی ،یکیشون بی حرکت نشسته بود درحالی که یک کتاب رو از کتابخونه ی کوچک بنده انتخاب کرده بود برای مطالعه وحواسش جای دیگه ای بود،بدون اینکه به کتاب نگاه کنه گاهی اونو ورق میزد!اون یکیشونم دراز کشیده بودن زیر تخت و فقط سرش پیدا بود،و همه ی این وروجکا خیره بودن به؟ به صفحه ی مانیتور من! چقدر براشون جالب بوده که تونسته اینجوری بدون حرکت نگهشون داره خدا میدونه! راستش بابرنامه ی Photo! 3D ScreenSaverاسکرین سیوری طراحی کرده بودم که وقتی شروع می کرد به حرکت انگار خودمون وارد مثلا قصر یا موزه ای می شیم که رودیواراش تابلوهای خوشکلی نصبه که این تابلوها رو با عکسهای برادرزاده و خواهرزاده ها تزئین کردم به همراه یه اهنگ ملایم بی کلام.این وروجکا وقتی عکسای خودشونو، رو درودیوار میدیدن از شدت هیجان که اینا چه جوری رفتن اونجا زل زده بودن به مانیتور و وقتی روعکس خودشون زوم می شدذوق میکردن وبی صدا لبخند می زدن!الــــهــــــی اینم یه راه حل برای ساکت کردنشون البته اگه تکراری بشه جواب نمی ده باید محیط رو تغییر داد ... امان از دست این بچه ها !برام جالبه بدونم دیگه چه چیزهایی اونارو اینجوری ساکت میکنه!من آخرش از دست اینا مخترع می شم!
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۱ ، ۱۱:۴۸
معصومـــه پــورابـراهیـــم
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۹ آذر ۹۱ ، ۱۵:۱۹
معصومـــه پــورابـراهیـــم