دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰

۲ مطلب در آبان ۱۳۹۱ ثبت شده است

دلم درگیریک حس عجیبه/همه دنیا شده با من غریبه میون این هیاهودل شکستن/به داد من برس آقا که خستم میگن اینجا یه تیکه از بهشته/تو هر گوشش نشسته یک فرشته پره از عطرتو بودونبودم/یه عمره خونه کردی تو وجودم میگن پابوس تو حج فقیراست/کنار گنبد تو گریه گیراست چشام توخونه ی تو خیسه خیسه/بااشک ،دل تنگیامو می نویسه آقاجون یه نگاه ساده ی  تو/میشه پایانی رو دلواپسی هام تو یه احساس بی پایانو امنی/پناهی تو هجوم بی کسی هام یه ذره از خدا خواهش کن امشب/منو مهمون آرامش کن امشب توقد آسمونا دل بزرگی/واسم از دل دعایی کن تو امشب توهستی ضامن آهوی ضخمی/کبوترا تو قلبت خونه کردن توآغوش بزرگی داری آقا/فقیرا عمریه دورت می گردن... امروز وقتی رفتیم دانشگاه مطمئن شدیم که اردوی زیارتی قراره هفته بعد جمعه باشه وما تاسوعا و عاشورا اونجا باشیم،کجا؟!مشهـــــــــــــــــــــــد.فکر نمی کردم به این زودی باشه،من وقتی خیلی بچه بودم رفتم والان درواقع اولین سفرم محسوب میشه... مثل اردوی جمکران که من بین عروسی و زیارت یکیشو انتخاب کردم ایندفعه هم باید انتخاب کنم...آخه قرار بود تو اون تاریخ بریم شمال شهر خودمون که من مشهدوترجیح می دم. یه جوریم!یه حس عجیب!نمیدونم لایقش هستم یا نه؟!من تاقبل از اردوی جمکران دور از خانواده جایی نموندم ،نمیدونم اسمشو چی میذارین!بچه ننه؟سوسول  یا مامانی !ولی هر چی که هست باید بگم واقعا با خانواده بودن برام خیـــــــــــــــــــــــــلی با ارزشه.امروز ویدا دوستم می گفت بالاخره که چی!یه روزی که باید ازشون جدا بشی! بهش گفتم که اونموقع فرق میکنه میدونی یکی پشتته هواتو داره قراره حمایتت کنه وتنهات نزاره یه جورایی تکیه گاه میشه برات واحساس ترس نداری وقتی باهاشی،ولی... امیدوارم این سفرم مثل سفر قم وجمکران عالی باشه... هدفم از این پست هم ثبت حال امروزم بود وقتی رفتنمون به مشهد قطعی شد وهم اینکه ...راستش سه تارفیخ امروزباهم بودیم. ولی از وقتی برگشتیم خونه حس چندان خوبی  ندارم،ویدا هم مثل من بود حالش وقتی می رفت... گفتم یه تذکر بدم تو این پست به خودم؛ معصومه خانم یادت باشه تومجبور نیستی جایی بری که با روحیت سازگار نیست،اوکـــــــــــــی؟یاد جمله خانم احسانی روانشناس دانشگامون افتادم که تو جمعی می گفتن:اگه قرار باشه همه رو از خودمون راضی نگه داریم اونوقت خودمون از دست خودمون ناراضی می شیم...
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۱ ، ۱۹:۱۶
معصومـــه پــورابـراهیـــم
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۶ آبان ۹۱ ، ۲۲:۲۲
معصومـــه پــورابـراهیـــم