دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰

۳ مطلب در آبان ۱۳۹۰ ثبت شده است

چندشب پیش خوابی دیدم که با یادآوریش عمیقا به فکر فرو می رم . همراه دوستان،توراه رفتن به دانشگاه بودیم که یهو مسیرم از بقیه جدا شد و رفتم به نمایشگاه کتابی که در فضای سبز ومحیط باز برگزار شده بود. چندین خانم محجبه رو دیدم که نشسته بودن وبادیدن من به گرمی ازم استقبال کردن.منم طبق معمول که موهام بیرون بود،بی اعتنا به همه رفتم ومشغول خوندن عنوان های کتاب شدم،انگار دنبال کتاب خاصی می گشتم،که یهو متوجه حضور یه آخوندشدم که به سمتم میومد.یکی از خانم ها گفت:بچه ها آقای مهدیان رفت سمت اون دختره!یادمه وقتی اومد طرفم خجالت کشیدم چون میدونستم قراره درمورد کدوم کار اشتباه نگاه بد اون آخوند رو تحمل کنم.ولی" آقای مهدیان" خیلی مهربون تر ازاین حرف ها بود وقتی نزدیک شد درحالی که سرم از خجالت پایین بود گفتم،بازم نصیحت قشنگ؟!که بالبخند گفت میشه یه خواهشی کنم؟!گفتم بفرمایید.گفت بند کتونیتو باز کن!بدون اینکه دلیلشو بپرسم بند کتونیم رو باز کردم،گفت،کنار اون گلها یه دبه آب هست که پرشده از آب،میخوام بندکتونیت رو ببندی به دستش.با تعجب اینکارو کردم!ادامه داد بندرو بگیر دستت واون دبه رو بیار برای من!گفتم آخه می ترسم بند باز بشه وآب بریزه!گفت:میدونی موهای تو حکم همین بندرو داره ؟!بعدشم با لبخند از من دور شد،وقتی بیدار شدم حس خوب وبدی داشتم!خوب ولی دلیلشو نمی دونم ،بد چون هنوز هم آثارحجالت رو در خودم احساس می کردم.این خواب چه معنی داره؟!خداجونم !یعنی این موها مثل یه بنده که هرآن ممکنه باز بشه و منو از تو جدا کنه؟!خداجونم میدونی من بدون تو هیچم؟! میدونی تنها امید من تو این دنیا نگاه مهربون توهه ؟!کاش ظاهرم مثل باطنم بودکاش تفکرم مثبت بود به خیلی چیزا وکاش منم ازروظاهر قضاوت می کردم،اینجوری مطمئنم هیچ وقت اونی نمی شدم که تو دوست نداری.آدمای باظاهرمثبت رو دیر باور می کنم و آدمای با ظاهرمنفی رودیر بد تلقی می کنم،برام مهم نیست بقیه درموردم چی فکر می کنن ودرموردم چه افکاری دارن تو که میدونی من کیم همین بسه.توکه میدونی چقدر تغییر کردم نه؟!کمکم کن بشم بنده ای که تو میخوای.[قلب]
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ آبان ۹۰ ، ۱۷:۳۲
معصومـــه پــورابـراهیـــم
بـــــــله معصومه خانوم ،اینم از عروسی آقا داداشتون. تا چشماتو رو هم گذاشتی ،اینم تموم شد. چقدر زود میگذره ! از بس این روزا دلم گرفته بود که نمی تونستم این خاطره رو هم ثبت کنم!به قول خواهرم حالا خوبه عروس گرفتیم.مراسم عروسی عالی بود شاید یه چیزی فراتر از عالی .زیاد اهل رفتن به مراسم عروسی نیستم جزمراسم ازدواج خواهرا وبرادرا یادم نمی یاد هیچ جشنی رو به خاطر سپرده باشم (البته شرکت نمی کنم که یادم بمونهانقدرمحدود بوده که محو شدن تو خاطراتم)راستش آنچنان لذت نمی برم (جزموارد خاص که قبلا گفتم) وشوقی که واسه اتمامش دارم واسه شروعش ندارم.ایندفعه دوست داشتم این جشن یکی از طولانی ترین جشن هایی باشه که شرکت می کنم.باورتون میشه؟!من!جشن عروسی طولانی!محاله محاله خودمونیمااا!!!آقا این دنیا چقدر مسخرست!با خودم فکر می کردم عمرمون میره خودمون خبر نداریم!همه چیز داره تند تند میگذره. داداشی جونم وزنداداش عزیزم،براتون از صمیم قلب آرزوی خوشبختی می کنم ،امیدوارم به یاری خدا ودرکنار هم به تمام آرزوهاتون برسین. خداجونی دوست دااااااااااااااااااااااااااارم.
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ آبان ۹۰ ، ۲۲:۴۶
معصومـــه پــورابـراهیـــم
کدومو انتخاب کنم؟!سفرت بخیر مسافر؟!نه!با نگاهت حرف نزن؟!اینم نه!می روم و...اینام نه! بذار قلب های توخالی رو بذارم.گاهی چقدر انتخاب سخت می شه ها!
گاهی باید نوشت حتی اگر پایان تلخ باشد
  باید رفت، حتی اگر ماندن آرزو باشد
 باید ندید حتی اگر چشم،دل باشد.
چه سخت است اجرای بایدهای اجباری ،چه سخت است شنیدن حرف های تکراری وچه سخت تر دیدن قلب های توخالی ...
 سخت است ... چشم هایت را ببندی تا چراغ روشن دلت ،برای همیشه خاموش بماند.
سخت است از فاصله دلگیر باشی واز زیبایی وصال سخن بگویی.
 رویای عشق را با کابوس نفرت جایگزین کردن سخت است وقتی بدانی رویا فقط رویاست...
 سخت است در خیال همسفر بودن در حالی که میدانی رفیق نیمه راه هم نیستی!
گاهی گذشتن با همه ی رنج هایش ،ساده تر است،آنگاه که بدانی وقتی باشی هم نیستی!
گاهی خندیدن با همه ی دردها وغصه ها شیرین تر است ،وقتی می بینی که به اشک ها می خندند!
گاهی بدبودن آسان می شود وقتی مهربانیت را از روی نیاز می بینندودوست داشتنت را از روی عادت!
گذشت سخت می شود وقتی آن را پای عجز می گذارند
عشق ورزیدن بی رنگ می شود وقتی مداد رنگی سیاه رابرای ترسیمش انتخاب می کنند!
خود بودن سخت می شودوقتی با ایفای نقش،سوپر استار زندگیت می نامند!  
قلبها گورستان احساسات پاک گشته اند... 
اینگونه است که می گذرند ازسادگی ها،از خوبی ها،از یک رنگی ها ... چون براین باورندکه برترین ها،بهترین ها هستند!
چه بی رحمانه امتیاز می دهند !
گاهی چه آسان می شود انجام کارهای سخت!! چه زیبا می شود انجام کارهای زشت!!

نمیدونم این کلماتی که به زبون میارم از کجا میان!بااینکه گاهی اصلا قصد نوشتن ندارم ،ولی خودکار که می گیرم دستم ،دفترم پر می شه از جمله هایی که دوسشون دارم.چند سال بعد، شایدم چندین سال بعد ،این جمله ها به زیبایی امروز برام نباشن!آخه یادمه،ترانه هایی که اوایل می گفتمو،همون روز بارها می خوندم وهربار با خوندنش لذت می بردم،ولی چند سال بعد ،به این فکر می کردم چی تو ذهنم می گذشت که چنین جمله هایی رو نوشتم!وحتی گاهی می خندیدم به نوشته هام،ولی حتی همین احساسم قشنگه.راستش از خوندن بعضی نوشته هام خیلی لذت می برم ،همین که حس همون لحظه ی منن وبدون فکر رو کاغذ پیادش کردم ،همین که حرف دله،مبالغه نیست،برام با ارزشه خیلی برام با ارزشه.
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ آبان ۹۰ ، ۲۱:۲۲
معصومـــه پــورابـراهیـــم