دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰

۲ مطلب در مهر ۱۳۹۰ ثبت شده است

خودکار دستم بود ودرحال نوشتن بودم ؛ ایستاده خاطراتت را مرور می کنم تا درد نبودنت،زمین گیرم نکندو... خواهربزرگم گفت :خانم شاعر ،یه چایی بریز ببینم بلدی،یه نگاه کردمو گفتم :خانم شاعرتمرکزش به هم می ریزه آبجی خودت پاشو یه چایی بریز واسمون،ای ول،دمت گرم.درحالی که زیر لب به به(!) می گفت رفت آشپزخونه،منم با لبخند دل فریبی ازش تشکر کردم.ادامه دادم؛ سنگین است،کوله باری که ازخاطرات توباخود خواهم برد.دور است ،نزدیک ترین راهی که بی تو خواهم رفت و...که محمد شیطون با زبون شیرینش گفت:چقددس میخونی خاله،چایی بخول دیگه.منم دفترو گذاشتم کناروچای نوشیدم،سهم رولت های منم،قربونش برم محمدوروجک،تا تهشوخورد،آخرش میگه: خاله،چیرا شیلینی دوس ندالی؟! همینجوری که حرف می زدیم درمورد عروسی داداشم که اگه خدا بخواد آبانه،خواهرکوچیکم گفت:خب مامان جون، این پسرتم پریــــــدویه نیم نگاه کرد به من(نیم نگاهی منتظر برای اینکه دوباره جک بینمون ردوبدل بشه)منم که متوجه منظورش شده بودم ومیدونستم بازم قراره در مورد آینده ی من حرف بزنن،گفتم :آره مامانی دیگه خیالت راحته که همه ی بچه هات سروسامون گرفتــن،منم که ایشالله چندماه دیگه میرم دانشگاهو خیالت از بابت منم راحت میشه.دیدم خواهران گرام میخندن ،داشتن جو رو گرم می کردن که گوشی مامانم زنگ خورد ،مامانم رفت که جواب بده،حلال زاده بود داداشمو میگم حرفش بود زنگ زد.منم از فرصت استفاده کردمو سریع گفتم: آبجیا بی خیال من شین.بابا این همه سوژه ه ه،مثلا مدرسه ی بچه هاتون،سوپرایزای همسرتون ،{با خنده}تعداد دفعات کوبیدن ماشین،به درودیوار واسه گرفتن گواهی نامه تون و... ،یه صدا گفتن:چیزی گفتیم مگه؟!گفتم فعلا نه ولی میدونم که قراره بگین. خیالتون تخت،من حالا حالاها نمی رم!پرسیدن:کجا؟گفتم همونجا خواهر بزرگم باخونسردی جواب داد:آهان،باشه.درحالی که لبخند رو لبم بود گفتم:الله اکبر!اخود دانید،ادامه بدین می رم اتاق پای سیستم،اونوقت از شنیدن صحبت های شیرین من محروم میشینااا،از ما گفتن بود.اوه اوهشون راه افتاد.امان از دست این دوتا خواهرا،معنی لبخند های معنی دارشونو از چند فرسخی تشخیص می دم.وقتی دست به دست هم می دن بیچاره مــــــــــــن!آخریم دیگه،عادت دارم به اذیتاشون،البته فقط در حد اذیت منه هااا،میدونن درسو دوست دارم وخودشون از مشوق های منن ،خصوصا خواهرکوچیکه که اساســـــــــــی هوامـو داره،بیشتر از خودم به آیندم فکر می کنه. تو دلم گفتم، واقعا درس بهونه ی خوبیه برای مجرد بودن البته بیشتر برای دخترایی که خانواده هایی سه پیچ دارن(جزاین اصطلاح چیزی به ذهنم نرسید). ازدواج بعدالموت در دیارةالباقی،بی شوخی!دخترا یه راه حل دارم براتون:تا ارشددلیل دارید خدارو شکر،بعدشم برید مثلا حقوق بخونید، اونم تا ارشد ادامه بدین حللله،فوقش اگه لازم بود گرافیکم ادامه می دین.اون وقت خانواده بی خیالتون می شن. مامانم که حرف زدنش تموم شد،نشست کنارمون،گفت:این آخریه می مونه پیش خودم،میخوام مهندسش کنم، بعدشم یه ماشین بخرم براش ،همونی که دوست داره ،که وقتی باهم میریم جایی،من تو ماشین دخترم بشینم.منم که حسابی حال می کردم با حرفاش گفتم:عاشقتم مامان جووون.این مامان خانم ما،درکل مخالف ماشینه،چون همیشه نگرانه ،چه کنیم مادره دیگه حق داره خب.ولی راستشو بگم ؟!من از رانندگی بی نهایت ،یه چیزی فراتر از بی نهایت می ترسم،البته خداروشکر هیشکی نمی دونه،بزرگتر که بشم شجاع می شم میدونم.
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۰ ، ۰۹:۲۸
معصومـــه پــورابـراهیـــم
امان از دست این سوتی ها که گاهی آدم نمی فهمه چطور میشه این جملاتو به زبون می یاره! همونطور که گفتم ،تازه از شمال برگشتیم ،منم یه سرمای حسابی خوردم ،از اون سرماهایی که دوست داشتم، خلاصه،دیروز که مامانم زمان خوردن دارو هامو یادآوری می کرد،گفتم:مامان چقدر حالم خوش نیست(!) مامانم متحیر بهم نگاه کردوپرسید ،چی؟که زدم زیر خنده ، آخه این چه نوع حرف زدنیه ! یهو سوتی دختر عمم یادم افتادکه من کلی بهش خندیدم،با خودم گفتم جاش خالی،باید می بودو می دید مثل خودش گاف دادم. لاهیجان که بودیم،دقیقا یادم نمی یاد سر چه موضوعی ولی اتفاقی افتاد که باعث شد برای چند دقیقه یه جمع در حال خنده باشن،بعد که خنده ها تموم شد دختر عمم گفت:وای چقدر مردم از خنده(!) کاش بودین می دیدن بعد از این سوتی ،خنده ها چقدر خوشکلتر بود.تا اینجاشو داشته باشید همونطور که می دونید،آبان عروسی داداشمه و ماهم برای یافتن آرایشگری خوب واسه زنداداشم،چندتا سالن رو به اتفاق خواهرا رفتیم که بهترین رو پیدا کنیم و بعد بهش بگیم که،یه سری هم به این سالن ها بزنهو وبعدش تصمیم نهایی رو بگیره و گلچین کنه ،خلاصه وارد یکی از سالن های معروف لاهیجان که بگم تبلیغم می شه ،عروس دریا شدیم وعاطفه خانم آرایشگر اونجا که تازه از استانبول برگشته بود وحسابیم توکارش تبهر داره ،سیستمو روشن کردو با اعتمادخاصی به کارش،عکس عروس هایی که درست کرده بودو برامون گذاشت که در مورد کارش بهتر نتیجه گیری کنیم.انصافا کارش عالی بود ،اصلا نمی تونستم باور کنم این قبلیه ،همون بعدیست! منظورم اینه که قبل از عمل وبعد از عمل آدمو متحیر می کرد. من عادتی که دارم گاهی وقتی خیلی اززیبایی چیزی لذت می برم می گم وحشتناک زیباست ،ایندفعه یادم رفت قسمت دومو بگم وبعد از دیدن عروسی که اصلا شبیه ایرانی ها نبود تقریبا بلند گفتم:وحشتنـــاکـــــه(!) که دیدم بیچاره آرایشگره ،مات و مبهوت بهم نگاه می کنه ،یه نگاه کرد به عکس عروسه ویه نگاه کرد به من قبل از اینکه چیزی بگه گفتم:وحشتناک زیباست ،دیدم گل از گلش شکفت،گاهی بعضی از سوتیا ممکنه به قیمت جون آدم تموم بشه هااا مثل همین سوتی. خدایی خنده دار نیست؟! حالا این یکی رو داشته باشید (!!)نشسته بودم خونه که دیدم تلفن خونه زنگ می خوره،گوشی رو برداشتم، دیدم دوستمه ،بعد از سلام واحوالپرسی می پرسه الان کجایی؟! خدایی دیگه آخرشه! زنگ بزنن خونت بپرسن الان کجایی (!!!!!) منم که نمی تونم در مقابل سوتی ها نخندم گفتم:فکر کنم خونه!وبعدش با هم زدیم زیر خنده. اینم از جدیدترین سوتی ها،اگه سوتی جالبی داشتید،بفرستین ،اگه تعدادشون زیاد بود یه پست مخصوص میذارم براشون. فعلا دوستاااااااااااان
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۰ ، ۱۴:۱۵
معصومـــه پــورابـراهیـــم