دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰

۳ مطلب در تیر ۱۳۹۰ ثبت شده است

با خودم میگم ،این بشر چند تاست؟!چطور به همه ی کاراش می رسه؟!در آن واحد همه جا هست! در مورد چی حرف میزنم ؟!نه ،بپرسید در مورد کی حرف میزنم! آقا این استاد 25 ساله ی ما،تواناییش فراتر از یک انسان معمولیه!!!موسسه ،دانشگاه،مسجد،خونه !!!!مگه میشه به همه ی این کارا رسید؟!تازه این چند موردش بودکه همه میدونن!گاهی با خودم میگم حتما چندتاست،باورتون میشه ؟انقدر برام عجیبه که فکرمیکنم یکی همیشه کنارشه وکمکش میکنه! چند دقیقه ای میشه که از سایتش خارج شدم ازاکثر آموزش های سایتش پرینت گرفتم ،اگه امکانش بود جیغ می کشیدم!میدونم آدمایی مثل ایشون زیادن،اگه یه شخصی با این خصوصیات وارد وبلاگ من شد میتونه به این سوالام جواب بده هاااااا راستش بعضی وقتا حسابی میریزم به هم وبا خودم میگم نهایت خواسته های این آدما کجاست؟اصلا نهایتی تو کارشون هست؟وااااااااااااااااای کاش وقتشو داشت به تمام سوال هایی که ذهنمو درگیر کرده جواب بده.شاید حالا نه ولی یه روزی البته اگه جواب این سوالهاواسم رفع ابهام نشده باشه ازش می پرسم.مثلااینکه؛ اینکه چطور میتونن به همه کاراشون برسن!چطور می تونن طبق برنامه پیش برن!چطور خستگیشون رفع میشه!چطور میتونن با خدا خالصانه حرف بزنن در حالی که ذهنشون پر از درگیری ومشغله کاریه!چطور از بودن با خانواده لذت می برن!چطور میتونن خواب راحتی داشته باشن وقتی حتی تو خوابم به جواب سوالهاشون فکر میکنن!و... راستش وقتی من به زندگی این افراد فکر میکنم با خودم میگم چقدر دل خانوادشون واسه دیدنشون تنگ میشه!آخه فکر نمیکنم این آدما بتونن زیاد تو جمع خانواده باشن !!! بیچاره خانواده هایی که بچه هاشون نخبن نه؟!اصلا به همین خاطر نخبه نشدماااا به خاطر دل تنگی خانوادم ،البته این یه دلیلش بود!  من همینجوریش که چند ساعت در روزو پشت سیستمم کلی شاکی دارم!گاهی داداشم میگه: چند میگیری از اتاق بیای بیرون؟!!!تا این حـــــــــــــــد! یا خواهرم! وقتی قراره بیان خونمون میپرسه:اگه نیست نیایم!!!بابا تو اتاقمم ولی راست میگن دیگه با نبودن فرقی نداره خب ! خیلی دوست دارم بدونم آدما چطوری میتونن اینجوری باشن؟واینکه از این شرایطی که دارن راضی هستن!
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ تیر ۹۰ ، ۱۴:۰۲
معصومـــه پــورابـراهیـــم
میلاد دوازدهمین گل بوستان امامت و ولایت ، امام زمان(عج)مبارک بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست آه! بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد؟! بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق وسکوت تو جواب همه مسئله هاست همه گویند به امید ظهورش صلوات کاش... کاش،این جمعه بگویند به تبریک حضورش صلوات اللّهم عجّل لولیک الفرج خیلی دوست دارم
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۹۰ ، ۲۱:۲۵
معصومـــه پــورابـراهیـــم
دوران دانشگاه با هم آشنا شدیم .دوستی که خیلی اتفاقی شروع شدوخیلی اتفاقی تبدیل شد به یه رفاقت عجیب.یادمه که چه جوری این دوستی اوج گرفت. امتحان سختی پیش رو داشتیم که محال بود بدون تقلب(البته پیش فرض) نمره ی قبولی رو بیاریم چون این درس یعنی فیزیک الکتریسیته درسی نبود که مربوط به رشته ی ما باشه .تنها چیزی که از فیزیک یادمون بود آینه های مقعر و محدب بود! قرار شد چند تا از دخترا با هماهنگی قبلی بزنیم بیرون واسه نوشتن تقلب.اماهمه زدن زیرش ومثل بچه مثبتای درس خون نشستن سر کلاس ورفع اشکال کردن. تقریبا دستمون اومد که کی به کیه.بیرون کلاس من بودمو دختری که اسمش "بهناز "بود.این یه جرقه بود وتقریبا آغاز دوستی .به جای تقلب ،هم صحبت شدیم .خلاصه تونستیم بدون تقلب نمره ی 19رو بیاریم چطور؟خودمونم در عجبیم! روزای بعد به هم سلام میدادیم واحوالپرسی گرمی داشتیم تا اینکه... همه چیز از اون دفتر شروع شد.دفتر حقایق که دخترا خوب میشناسنش .بهناز اون دفترو داد به منو منم براش نوشتم .عجیب بود تمام جواب های من جواب اونم بودوعجیب تر ماه تولدمون.من 27خرداد واون 30 خرداد. به نظر من اون یه فرقی با بقیه داشت که دقیقا نمیدونستم چیه! بعدها فهمیدم که اون آینه ی منه، رفتاری کاملا شبیه به هم وعقایدی شبیه تر. حالا که من تفکرم درمورد بهناز و اون تفکرش نسبت به منو میگه با هم میزنیم زیر خنده! برامون جالبه که درمورد هم چقدر منفی فکر میکردیم. من شمال بهی ساوه کی فکرشو میکرد !سرنوشت جالبیه نه!الان 3سال از اون دوستی می گذره دوستی که تا به حال قهری توش نبوده وهر روز صمیمیتش بیشتر میشه .روزای خاصی رو با هم گذروندیم روزایی که با به یاد آوردن هر لحظش از دوستیمون بیشتر لذت می بریم .وقتی از جدایی حرف میزنیم روزمون خراب میشه یا وقتی من از برگشتنمون به شمال حرف میزنم مثل اینکه حرف بدی زده باشم بهی روشو از من بر میگردونه. امیدوارم این دوستی همیشه پایدار باشه حتی اگه از هم دور باشیم.
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ تیر ۹۰ ، ۱۰:۴۳
معصومـــه پــورابـراهیـــم