دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰

۸ مطلب در فروردين ۱۳۹۰ ثبت شده است

اونایی که رفتن کلاس زبان یا میرن میدونن که بعد از یکی دو جلسه،جو کلاس بد آدمو میگیره!طوری که خیلی ها دوست دارن فقط انگلیسی حرف بزنن حتی شده دست وپا شکسته یا حتی مخلوطی از فارسی وانگلیسی . با خودم فکر کردم احتمالا بعد ها برامون جالب خواهد بود که اولین مکالمه ی اسمسی من و بهناز به زبان انگلیسی چطور بوده! هر اسمسی که میفرستادیم اونم به زبان انگلیسی با چندین شکلک خنده دار همراه بود واین نشون دهنده ی این بود که جفتمون با خوندن چنین اسمس هایی نمیتونیم خودمونو کنترل کنیم. ساعت 8یا 8:30بود که اولین اسمس بهناز بهم رسید. و اما متن... بهناز:مصی نمازمو خوندم ،شام درست کردمو خوردم.الانم پای کامی (کامپیوتر)هستم. من:read namaz,not eating dinner,my computeramo going repieargah.do you understand? بهناز: ? ok,very understand.godyyyyyyyyyy?!why من: godyyyyyyyy.dont bavar?very may hal kharab بهناز : ?ooh!dont narahat,hala whatheshe?why من :hard and cpu and ram very daghon,my brother going that repiear but don’t resive,gody shanso seeing?!!!hey roozegar بهناز:very baaaad masi,hala you eyesing be I !i eat very cold من:realy?!oh my god!surry behnaz.good mishi not sad بهناز:yes realy.dar hale dieingam.tank you .you too.bye من:your welcom.too?! no,because you eait cold!ok?bye بهناز:oh yes,you too no.ok,you not eating cold من:my friend,your sms don’t clean,because ask attach to weblog,you too attache to weblog بهناز:ooook.not clean.i very movafegham,fekre goody bod.tanks my friend خب دوستان امیدوارم با خوندن این متن متوجه حال ما وقتی این اسمس ها رو میخوندیم شده باشین!کافیه خودتونو بزارین جای یکی از ماها .خواهید دید چقدر سخته این متن هارو بخونید و از ته دل نخندید. فکر نمیکنم نیاز به ترجمه داشته باشه ولی اگه نتونستین متوجه منظورمون بشین (نیست که همش انگلیسی هستش)میتونین بگین که من منظور کلی مونو از جمله هایی که نوشتم بگم براتون. فقط لازم به ذکره همانطور که میدونیدgodبه معنی خداست ،امروز بهناز وقتی میخواست ازم بپرسه خدایی به جاش گفت :godyyyy واین شد تیکه کلام ما.
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۹۰ ، ۰۸:۴۹
معصومـــه پــورابـراهیـــم
تو اتاقم,پشت میز کامپیوترم مشغول خوندن کتاب بودم( کورل دراو). صدای دراتاق حواسمو پرت کرد,صدای ریحانه بود بچه خواهرم. پرسیدم چیه ریحان؟گفت:خاله بیام تو؟بلند گفتم نه,گفت اگه بدونی چی تو دستمه! اون وروجکم میدونه چی منو خوشحال میکنه. گفتم بدو ببینم چی میگی.باور نمیکردم !!!دفترخاطراتم تو دستش بود.فکر میکردم وقتی از شمال میومدیم , تو اسباب کشی گمش کردم. دفتر خاطراتی که جایزه ی سال اول راهنماییم بود از طرف مدرسه به خاطر کسب رتبه ی اول . از خوشحالی مات ومبهوت به دفتر نگاه میکردم آروم گفتم:این کجاااا بووووووووووووود!!!نفهمیدم ریحانه کی رفت بیرون! نشستم که شروع کنم به خوندن خاطره هاکه متوجه برگه ای شدم لای دفتر! نمیتونستم حدس بزنم مربوط به چیه تا اینکه متنو خوندم. لوح تقدیرجهت کسب مقام اول شهرستانی تو قرائت قرآن ! بیشتر از دفتر خاطراتم برام با ارزش بود  البته لازم به ذکره که مقام استانی هم آوردمااا ولی جزنفرات برتر نبودمنمیدونم لای این دفترچیکارمیکرد !لوح رو میگم!تا امروز فکر میکردم کنار لوح تقدیرای دیگمه! با دیدن این برگه ی به ظاهرمعمولی ,برگشتم به 6 سال قبل. تمام اون لحظه هامثل یه فیلم از جلو چشام رد شد.استرس واسه مسابقه,تشویق خانواده ,خوشحالی ناظم مدرسه وقتی این خبرو بهم میرسوند وخوشحالی خانم رنجبرمدیرمدرسمون که با کلی ذوق رو صف ازم تقدیر میکرد که آره شاگرداول کلاس رتبه اولو آوردهو... هنوزیادمه,وقتی واسه گرفتن جایزه رفتم انقدر سالن شلوغ بود که مجبور شدیم بشینیم ته سالن . خواهرمم همرام بود.اسم هارو صدا میزدن ویکی یکی میرفتیم وهدیه هامونو میگرفتیم! بماند با چه بدبختی خودمو رسوندم به جایگاه وهدیه رو گرفتم,دل تو دلم نبود ببینم چی توشه! چند دقیقه ای از گرفتن هدایا می گذشت که دیدم خانم رحیمی مسئول تحویل هدایاکه از آشنایان بود از پشت میکروفون میگه؛ دوستان ,شرمنده یه سری هدایا اشتباه شده اسمهایی رو که میخونم بیانو هدیه ی مربوط به خودشونو بگیرن!!!! بله درست حدس زدین اسم منم جز همون اسامی بود! هیچ وقت یادم نمیره اون لحظه که اسممو صدا زد انقدر عصبی بودم که ... دوباره از ته سالن با چه مکافاتی پاشدمو خودمو رسوندم.  با لحن ملایمی گفتم :خانم رحیمی اگه قراره دوباره اشتباه بشه من دیگه نرم بمونم همینجا! لبخندی زدو گفت نه گلم برو ایندفعه درسته.جایزه یه چراغ مطالعه ی خیلی خوشکل بودبه همراه یه لوح زیبا. هـــــــــی چقدر زود گذشت.جوانی کجایی که یادت بخیر گاهی وقتا یه چیزایی تو زندگی ما آدما حتی با گذشت زمان هم ارزششو از دست نمی ده.نمیدونید به یاد آوردن بعضی خاطره هاچقدر شیرینو دوست داشتنیه.
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۰ ، ۰۸:۰۹
معصومـــه پــورابـراهیـــم
روز سیزده فروردین روز دلگیریه قبول دارین؟یادمه بچه تر   که بودیم آخراین روز هممون غصه دار میشدیم.چون روز جدایی بچه ها از هم بود وهرکی به خونه خودش میرفت از طرفی ما بچه ها می بایستی کیف وکتاب مدرسه رو مرتب میکردیم واین یعنی، تعطیلات خدا حافظ.عجب دورانی امسال اولین سالی بود که 13 فروردین روشمال نبودیم.  خوش گذشت بد نبود، اگر چه مثل سالهای قبل کنار دریا ،تو طبیعت سرسبزسپری نشد ولی به نظر من اگه همراه خانواده باشیم ودر کنارهم ،حتی کویر هم قشنگه. بعداز ناهار، دسته جمعی رفتیم بیرون. این دوقلوهای ماکه(مهدی ومحمد) حسابی خستمون کردن ، هر بار که غیبشون میزد مجبور بودیم تیمی بگردیم دنبالشون،یه جاهایی پیداشون میکردیم که اصلا انتظار نداشتیم.برای ثبت خاطره هم، عکسوفیلم گرفتیم. درحال خوردن چای بودیم که متوجه حضور یه بنده خدایی که در چندقدمی ماپرسه میزد شدیم.یه آقایی که در حال خودش نبود به اصطلاح چت کرده بودوحال خوشی نداشت،گاهی هم با خودش حرف میزد . بادیدنش حسابی دلم گرفت ،همه چنددقیقه ای سکوت کردیم وهرکسی زیر لب چیزی میگفت. دنیای ما پر بود از صمیمیت وشادی که در جمع خونوادگیمون حاکم بود ودنیای اون ... ودنیای اون یه پیک نیک که با خودش حمل میکرد. با خودم گفتم خدایا من طاقت دیدن حالشو ندارم تو چطور تحمل میکنی ؟چراکاری برای نجاتش انجام نمیدی! بلافاصله یاد این جمله از کتاب (عمر کوتاه نیست ما کوتاهی می کنیم) افتادم که از جانب خدا در جواب چنین سوالی نوشته بود:"من کاری برایشان کرده ام ؛ من توراآفریده ام" یه لحظه با خودم فکر کردم من به شخصه چطور میتونم به چنین آدمی کمک کنم؟! این جمله رو واسه جمع هم گفتم که هر کس یه نظری داد تهش این دراومد:میتونم براش دعا کنم. امیدوارم به همتون خوش گذشته باشه دوستای عزیز. فقط یه چیزی؛ یادمون باشه که یادمون بمونه گاهی وقتا از طریق دعا هم میشه کمک کرد. برم که صدام میزنن قراره فیلم امروزو با هم ببینیم. فعلا...
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ فروردين ۹۰ ، ۱۶:۴۶
معصومـــه پــورابـراهیـــم
چقدر جالبه!یعنی توایرانم این داستانا هست؟ اصلا این موضوع برای آقایون ایرانی اهمیت داره؟ در مورد چی حرف میزنم؟نحوه ی خواستگاری آقایون از خانم ها! راستش چندروز پیش با بهناز رفتیم شهر کتاب . هر کدوممون چندتایی کتاب خریدیم. من دنبال کتاب خاصی نبودم عنوان کتابهایی که نظرمو جلب میکرد باعث میشد اون کتابو بخرم. هرکدومشون هم در یک زمینه بودن یکی کامپیوتر یکی عارفانه و... داشتیم میرفتیم حساب کنیم که چشمم افتاد به یه کتاب با عنوان :ممکنه با من ازدواج کنید؟نوشته ی سینتیامکنیک.این کتابم به تعداد کتابام افزوده شد چون با خوندن چند صفحش احساس کردم باید کتاب جالبی باشه این کتاب درموردنحوه ی خواستگاری ومکان های خواستگاری چیزهای جالبی گفته .این کتابو آخر از همه خوندم چون فکر نمیکردم به اندازه ی بقیه کتاب ها جذاب باشه ولی واقعا از خوندنش لذت بردم البته نه از نوشته هاش بلکه از طرز تفکر آقایونی لذت بردم که میخواستن روز خواستگاری، ابتکاری رو به خرج بدن که این روزقشنگ رو برای همیشه، هردوشون به خاطر داشته باشن. یکی از این ابتکارها: یکی برای درخواست ازدواج یه سیدی به طرف مورد نظر میده که داخل اون سیدی از یه مکانی حرف میزنه بعد از دختری که قصد ازدواج با اون رو داره میخواد که به مکان مورد نظر بره وبه همین ترتیب دختر از طریق نشانه ها به درخواست اون آقا پسر محترم پی می بره در کنارش به هدیه ای میرسه که حلقه ی ازدواجه. فکر کنید!جالب نیست؟!نه خدایی جالب نیست؟واقعا به یاد موندنی نمیشه؟ برام جالبه بدونم آقایون ایرانی اهل این کارای قشنگ هستن یا نه؟ خوشحال میشم آقایونی که تا به حال ،این ابتکارهای جالب رو برای خواستگاری به کار بردن بیان وبگن  تا همه از ابتکار وهوششون لذت ببرن.مطمئنم تو ایرانم این برنامه اجرا شده وزیادن آقایونی که این روزو به خاطره ای فراموش نشدنی تبدیل کردن!
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ فروردين ۹۰ ، ۱۴:۵۵
معصومـــه پــورابـراهیـــم
سلام سلام صدتا سلام چیه خب تیمم برده خوشحالم. کاش ما دخترا میتونستیم از نزدیک تیم محبوبمون رو تشویق کنیم ولی اکشالی نداره ما پشت صحنه مشغول میشیم . از اینجا به این طریق احساسمو بیان میکنم و...   برد استقلالو    به همه ی طرفدار های   متعصب این تیم تبریک    میگم . امروز ۱۰ فروردین سال ۱۳۹۰ دوربرگشت بازی پرسپولیس با تیم ابر قدرت استقلال بود که مثل دور رفت با پیروزی استقلال همراه بود .من به شخصه خیلی خوشحالم .از محمد محمدی دروازه بان استقلال بی نهایت به خاطر بازی عالیش راضیم از آقای آرش برهانی به خاطر گل خوشکلش همینطور و از بقیه هم به خاطر همکاری و اتحادشون بسیار بسیار ممنونم.بچه ها عالی بود خیلی دوست داشتم آقای مجیدی (داداش فرهاد خودمون) یه گل بزنه ولی خب نشد ایشالله سال بعد خدایی بین همه ی تیم های دنیا شما بگین!عشق است کدوم تیم؟ خب معلومه استقلال من دیگه این گل تقدیم به تمام بازیکن های استقلال
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ فروردين ۹۰ ، ۱۵:۰۰
معصومـــه پــورابـراهیـــم
الفرار! صبح روزپنج شنبه 4فروردین تصمیم گرفتیم برای ناهار بریم بیرون .دریا روانتخاب کردیم . جاتون خالی بود جمعیت زیاد بود فکر می کنم 4ماشینه رفتیم. تو راه هم، شانس آوردیم که سکته نزدیم از بس این راننده ها از جمله برادرهای گرام سرعت داشتن به قول خودشون که میگفتن :چقدر شلوغه نمیشه پاتو بزاری رو گاز!!!من موندم شلوغ بود این بود اگه خلوت بود چی میشد! بگذریم خدارو شکر به  سلامت رسیدیم .آقایون بساط کبابو آماده میکردن.مادرها هم مشغول حرف زدن بودن، ما هم یعنی خواهرها ودخترای فامیل کنار دریا قدم میزدیم.من به آسمون نگاه میکردم وصدای امواج دیوونم میکرد که این ماجرا باعث شد بخورم به یه بچه هو نقش زمینش کنم خب بابا من حواسم نیست تو چرا میخوری به من ؟!والله!خدایی بچه ضدضربه بوداااااااا!! چنان پاشد همون لحظه که با خودم گفتم نکنه من آسیب دیدم!!!خلاصه بعد ازناهار وکمی اسب سواری که قسمت مهیج این گردش بود سوار قایق شدیم اونم به اصرار مادخترا.راستش بدون اینکه بخوام خاطره میشم!چطور؟!با قایق رفتیم ووسط دریا روخشکی پیاده شدیم تقریبا مثل یه جزیرس وسط دریا البته بدون درخت و سبزه فقط سنگه. همه مشغول عکس گرفتنو فیلم برداری واین حرفا شدن منم یه کنار نشستمو پاهامو دادم تو آب دخترعموعمه هم کنارمن بودند ،به مامانم گفتم ما میریم ببینیم ته این صخره های سنگی به کجا میرسه ،اونم گفت زیاد دور نشین وزود برگردین منم ظاهرا قبول کردم.رفتیم ولی انتهای این صخره بر خلاف تصور من طولانی بود بچه ها گفتن:معصومه بیا برگردیم زیاد دور شدیم گفتم باشه یه کوچولو دیگه بریم اونام قبول کردن یهو دیدیم یه عده با سرعت میان طرف ما ،ماهم بدون اینکه بدونیم قضیه چیه شروع کردیم به دویدن به سرعت خودمونو رسوندیم به خانواده خواهرم که تو این حال مارو دیده بود دلیلشو پرسید ومنم گفتم اونم شروع کرد به خندیدن گفت آره متوجه شدم اونا گروه امداد بودن این طرف یه سگ افتاد تو آب اون بیچاره ها از جیغی که صاحبش میزد از قضا دختر هم بود  احتمالا فکر کردن آدم افتاده تو آب وبه سرعت خودشونو رسوندن.اونجا بود که بقیه شروع کردن به خندیدن اونم به خاطر این قضیه. خب خانم های محترم چرا جیغ بنفش میکشد آخه!نمیگم جیغ نکشید،بکشید !ولی خفن نکشید اونم به خاطر سگ!!!!
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ فروردين ۹۰ ، ۲۲:۳۶
معصومـــه پــورابـراهیـــم
شما روانی هستین! با چندتا از دوستان قدیمی قرار گذاشتیم بریم بیرون اونم روزی که هوا ابری  بود.جالبه بدونید اکیپ دوستانه ی من توشمال هم مثل ساوه سه نفرست .دور استخر لاهیجان که جایی بسیاردیدنی هستش قدم میزدیم تا در مورد مکان مورد نظر که قرار بود بقیه وقتمونو بگذرونیم،تصمیم بگیریم که من متوجه قطره های بارون شدم یه جوری که خیلی خوشحال بودم گفتم بچه ها بارون!که دیدم اه اه اونا راه افتاد من بی توجه به بقیه حسابی لذت می بردم از این طبیعت از این بارون قشنگ .  سه تامون بدون چتر زیر بارون قدم میزدیم نمیتونین باور کنین چقدرقشنگ بود ،تو مسیری که دوطرفش درختای سبز به خاطر سنگینی قطره های بارون شاخه هاشون خم بود وبارون از لابه لای این شاخه ها به صورتمون میخورد منم که عااشق باروووون.خلاصه اونا که میدیدن من انقدر لذت میبرم هم پا شدن شدید طوری که 2ساعت زیربارون قدم میزدیمو حرف میزدیم بدون اینکه متوجه گذشت زمان باشیم.بعدش رفتیم به یه کافی شاپ که ویوی فوق العاده ای داشت از بالا همه رو ریز میدیدم کافی شاپش تو فضای آزاد بود یعنی باز هم قطره های بارونو رو صورتمون احساس میکردیم یه قهوه ی داغ تو این هوا عالی بود به یاد گذشته ها گل گفتیم وتجدید خاطره کردیم.بعدش مسیری رو پیاده روی کردیم تابرسیم به پیتزا آفتاب و یه چیزی بخوریم اون روز من مهمون دوستان بودم فکر میکنم حدودا 35 یا 40 پیاده شدن خب به زور میخوردیم شاید به این خاطر که کمتر زیر بارون باشیم چون حسابی سردمون شده بود .روی میز برگه های بزرگی بود که تست روانشناسی داشت احتمالا جهت سرگرمی مشتری گذاشته بودن تا زمان حاضر شدن غذا سر گرم باشن.منم خودکارو در آوردمو شروع کردیم به تست زدن تا زمانی که غذامون حاضر شه بماند موقع خوندن چندتا سوتی اساسی دادم که خودمم خندم گرفت موقع خوندن نتایج چون برگه به طرف من بود گفتم میخونمو خلاصشو بهتون میگم اونام موافقت کردن .بعد از چند دقیقه گفتم :شما روانی هستین که دیدم یهو منفجر شدن به جان خودم مفهومش چنین چیزی بود با گفتن این جمله میزبقلی هم که کارامونو زیر نظر داشتن زدن زیر خنده طوری که روشونوگرفتن به سمتی که مارو نبینن وراحت تر بخندن فکر کنم لحن من موقع گفتن این جمله خیلی جالب بود که موجب خنده شد. سعی کنید در شرایطی مثل شرایط من نتایج رو آروم اعلام کنید
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ فروردين ۹۰ ، ۲۲:۲۶
معصومـــه پــورابـراهیـــم
این یه خط از ترانه ی مورد علاقه ی من و بهناز دوست صمیمی منه.شده گاهی،وقتی برای مسافرت به شهری میرین احساس کنین دلتون تو شهر خودتون جا مونده؟! من وقتی واسه تعطیلات عیدمیرفتم به شهر خودم دلم گرفته بود.خیلی عجیبه نه؟!از نظر من که عجیبه.فکر بد نکنیداااا!!!دلم جا مونده بود ساوه پیش دوستم بهناز . ها؟!به جان خودم راست میگم! خلاصه این ترانه رو بارها گوش میدادم البته مجازه خوانندشم علیرضا ناظمه.زمانی که با دوستان در شمال درحال گردش بودم دائما به یادش میوفتادم ،به یاد بهناز.خصوصا وقتی که بهناز زنگ زدو صداشو شنیدم .میدونید چیه من یه کوچولو تو ابراز علاقه با بقیه فرق دارم شایدم یه کوچولو از یه کوچولو بیشتر!بقیه وقتی یکی رو دوست دارن دائما باهاش در تماسن جویای حالشن ولی من وقتی یکی رو دوست دارم سعی میکنم کمترصداشو بشنوم کمتر هم صحبتش بشم ،ولی قسم میخورم تمام لحظه ها به یادش هستم، بهناز با اخلاق من آشناست ومیدونم از این بابت از دستم ناراحت نیست از این طریق بهتر میتونم بهش بگم که بهیمنم همون اندازه که دوسم داری دوست دارم شایدم بیشتر .خب چه کنیم که غیر عادی بودنم عالمی داره !خلاصه اینکه بهی ((رفتم از شهرتوهو پیش تو جامونده دلم /تو همون حالوهوا آب وهوا مونده دلم.))امیدوارم از دوری من خیلی عذاب نکشیده باشی میدونم سخته ولی اکشالی نداره .من برررررررررررررگشتم سلام؛ خوبین بچه ها ؟امیدوارم به همه ی اونایی که سفرشون به پایان رسیده خوش گذشته باشه وبه بقیه ،اونایی که تازه سفرشون شروع شده خوش بگذره . جای همتون خالی امسال  هم طبق معمول بارون شمال معرکه بود آقا ماهرکاری کردیم یه سرمای کوچولو بخوریم نشد که نشد تقریبا نصف روزارو زیر بارون بودمااااا ولی انگار نه انگار!!!! امسال هم مثل سالهای قبل استان گیلان پذیرای مهمونای زیادی بود تو شهر ما که حسابی شلوغ بود نمیدونم اومدین لاهیجان یا نه ولی این شهر که به عروس گیلان معروفه واقعا دیدنی پیشنهاد میکنم  بیاین واز طبیعتش لذت ببرین.اگه بخواین میتونم از جاهای دیدنیش هم بگم و تو این زمینه تا جایی که بتونم راهنماییتون کنم.خب امسال واسه من که خیلی پر بار بود چون سال 90خیلی از دوستای قدیمیم رو دیدم. نمیدونم شروع سال تحویلتون چطوربود واسه ما که خیلی به یاد موندنی شد. معمولا جایی که من باشم دخترعمووعمه ام هم  همونجان که امسال خونه مادر بزرگم بودیم .ما سه تا تصمیم گرفتیم تا لحظه ی تحویل سال بیدار بمونیم وهمین کارو هم کردیم .هر چی ساعت به لحظه ی سال تحویل نزدیک میشد هیجان هم بیشتر میشد البته هیجانی که بقیه داشتن خیلی قشنگتر بود نسبت به من،چراش بماند از اینکه از غم حرف بزنم بیزارم به حدی که هیچکس باور نمیکنه.مادربزرگ بیچاره ی من خواب بود اونم خوابی بسیار بسیار عمیق به محض تحویل سال دختر عمه ی بنده چنان جیغی زد که چشمتون روز بدو نبینه دیدم مادربزرگم یهو از خواب پرید وچندثانیه ای در حالی که مات و مبهوت بود بهمون نگاه میکرد چنان ترسیده بود که به جان خودم یادش نمی یومد که عیده وبعد از چند لحظه که به خودش اومد گفت ساعت چنده؟ شما اینجا چیکار میکنین ؟!ما هم چنان زدیم زیر خنده که نمیتونستیم خودمونو کنترل کنیم من که چهره ی مادربزرگم جلو چشام بود واین به خندم شدت میداد. خلاصه شروع سال تحویل هرچند برای من با بغضی همراه بود که نمیتونستم بشکنمش ولی بد نبود خداروشکر تونستم غلبه کنم به چیزی که از درون اذیتم می کرد.
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ فروردين ۹۰ ، ۲۲:۲۲
معصومـــه پــورابـراهیـــم