دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰

۳ مطلب در آذر ۱۳۸۹ ثبت شده است

دیدین بعضی وقتا پشت هم بد میارین!!!! حالا یه روز منو بهناز پولمون کافی نبودااااااا .داشتیم برای پروژه دنبال مطلب میگشتیم ۱۰ دقیقه ای بود نشسته بودیم که یهو دیدیم خانمی که مسئول کافینت بود اومد با ۱۰ ۱۵٬ تا برگه. داد به ما ورفت سرجاش.منو بهناز موندیم اینا چیه که بعدا فهمیدیم زدیم رو پرینت و تمام مطالبی که میخواستیم کپی کنیم پرینت کردیم اونم سهوا.عجــــــب!حالا باید از ناهار مفصل بگذریمو با فلافل سر کنیم. مجبوریم بگیم خانم!دانشجویی حساب کن. بگم از آخر ماجرای خانم دانشجویی حساب کن کافینتم کافینتای قدیم!چرا؟!چطور؟! قرار بود بریم بگیم خانم دانشجویی حساب کن!نگفتیم!آخه خودش دانشجویی حساب کرد منو دوستم بهنازدر کمال تعجب به هم نگاه میکردیم که چی شد!معجزه شد؟! بعدش فهمیدم قضیه از چه قراره دختره سیستم مارو چک میکردوموضوع رو که من درحال تبدیلش به خاطره بودم تو وبلاگ دستی نوشت رو خونده بوده دلش به حال ما سوختهو  پول برگه هارو حساب نکرد.نمیدونستیم بخندیم یا ناراحت باشیم که اون فهمیده به هر حال حسابی خجالت کشیدم. بابا نکنید این کارو شاید یکی نخواد آبروش بره چرا ماروضایع میکنید وااای هفته ی بعد ارائه داریم ٬این دانشجوها یکی دوتا غصه که ندارن .پایان نامه رو چیکار کنیم من آخر این ترم میمیرم بابا این استادا اصلا رحم ندارن ماهم مظلوم ٬هیچی نمیگیم که فقط طومار مینویسیم میدیم آموزشکه نتیجش==>لو میریم ۴ترم دوباره میشینم سر کلاس تا اینکه استاده از خر شیطون بیاد پایین وقبولمون کنه. البته مجبوریم خرخونی کنیم چقدرم این کار غیر اخلاقیه.
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ آذر ۸۹ ، ۱۰:۳۷
معصومـــه پــورابـراهیـــم
بسم الله الرحمن الرحیم امشب از اون شبایی هستش که بیخوابی زده به سرم ودر حال مرور کردن تمام اتفاقاتی هستم که امروز رخ داده. جونم براتون بگه منو بهناز دوست صمیم دانشگاهیم هیچ کدوم از روزامون بی خاطره نیست انقدر حادثه آفرینیمنمیدونید چه بحث داغی رو تو جمع ۶نفره راه انداختیم! زندگی با عشق یا  زندگی با امکانات البته دراولویت همه ی این انتخابها ایمان واخلاق قرار داره ها منظورم بعد از ایناست. آقا هرکی یه چیزی گفت که آخرش به هیچ نتیجه ای هم نرسیدیم.منو بهناز تو این جمع اعتقاد عجیبی به زندگی با عشق داشتیم ولی بقیه یه ریز میگفتن عشق فلانه ...اگه نباشه میشه زندگی کردواز این حرفا. قدسیه میگفت:من دیدم اوناییرو که بدون عشق دارن زندگی میکنن اونم به بهترین شکل. طاهره میگفت :حق باتوهه ولی بدون امکانات ٬عشق کم رنگ میشه چون مشکلات نمیزاره!که البته من این نظرو قبول داشتم. نسرین میگفت:من در مورد عشق نظری ندارم. نسیم میگفت:عشق!برو بابا. خلاصه کم مونده بود سر همین قضایا درگیر شیم ما میگفتیم یه روز میرسین به حرف ما اونا میگفتن یه روز میرسین به حرف ما خلاصه نفهمیدیم کی میرسه به حرف کی!اینم بگم که همه دوست داشتن جفتشو باهم ودرکنار هم داشته باشن ولی از اونجایی که از این شانسا نصیب هرکسی نمیشه مجبوریم به یکیش رضایت بدیم دیگه خدایا عاقبت همه رو به خیر کن
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۸۹ ، ۲۱:۵۳
معصومـــه پــورابـراهیـــم
خب اینم وبلاگی که قصد داشتم راش بندازم. جدیدا رفتم به وبلاگ یکی از استادام سرزدم دیدم از امور روزانش میگه٬ از خاطرات ٬اتفاقاتو.... خیلی لذت بردم با خودم گفتم این نوشته ها واسه من جذابه چه برسه به خود نویسندش!! حالا تصور کنید چندین سال بعد بیاین ونوشته هاتونو بخونین !! این یعنی حفظ خاطرات وخیلی کار جالبیه پیشنهاد میکنم همه علاوه بر وبلاگهایی که دارن یه وبلاگ با این محتوا واسه خودشون بسازن. گفتم بگم که بعدا نگین کسی نگفت
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۸۹ ، ۲۱:۳۶
معصومـــه پــورابـراهیـــم