دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰

۳ مطلب در اسفند ۱۳۸۹ ثبت شده است

عیدو پیشاپیش بهتون تبریک میگم دوستای خوبم. امیدورام سال خوبی داشته باشید . دلیل اینکه انقدر زود اقدام کردم این بود که احتمالا آخرین پست سال 89 من باشه چون تعطیلات عیدو میریم به شهر خودمون گفتم جانمونم وقبل از رفتن عیدو پیشاپیش به همتون تبریک بگم. قبلش از همه عذرخواهی می کنم از اینکه این پستم شاد نیست و برخلاف پستای قبل حاوی طنز نیست. امسال بر خلاف سالهای قبل که سال تحویلو خونه بودیم ،میریم شمال اونم به این دلیل که یکی از اعضای خانواده تو جمعمون نیست ، ،ما هم قصد داریم مثل سالهای قبل کنار هم باشیم بنابراین میریم تا جمعمون مثل همیشه کامل باشه . کاش قدر لحظه های با هم بودنو بدونیم. یه حقیقتی هست که دوست دارم بگم،راستش  لحظه ی سال تحویل زیاد به دلم نمیشینه دقیقا نمیدونم چرا؟ امسال لحظه ی سال تحویلواصلا دوست ندارم وایندفعه دلیلشو خوب میدونم.راستش هر چی به این لحظه نزدیک تر میشیم جای خالیشو بیشتر احساس میکنم .امسال اولین سالیه که از بابام عیدی نمی گیرم ودعای خیر نمی شنوم.دوست دارم امسالم مثل سالهای قبل اولین عیدی رو از خودش بگیرم. شاید یکم غیر منطقی باشه ولی مطمئنم من یکیو یادش نمیره. همیشه لحظه ی سال تحویل به این فکر میکنم که سال بعد همه هستیم؟! و این افکار اجازه ی شادی رو بهم نمیده وترس جایگزین شادی میشه واسه من. از اینکه سال، جدید بشه ومن تغییری نکنم میترسم!از اینکه یک سال دیگه بگذره وبی هدف سپریش کنم میترسم!ازاینکه تو سال جدید قراره اتفاق های جدیدی بیوفته که شاید قشنگ نباشه میترسم! بیاید لحظه ی سال تحویل دعا کنیم که خدا عاقبت هممونو به خیر کنه. بدرود تا سال 90.از لحظه لحظه های زندگیتون استفاده کنید از بودن در کنار هم لذت ببرید، امیدوارم به همتون خوش بگذره.
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ اسفند ۸۹ ، ۱۵:۱۲
معصومـــه پــورابـراهیـــم
روز 5 شنبه قرار شد برم خونه خواهرم که جمعه روزآزمون جامع،من وبهناز دوست صمیمی ام با هم راهی مخابرات شیم وبعدشم اراک. ساعت3:30 روز جمعه20 اسفند،ساعتی بود که قرار بود بیدارباشیم وسر ساعت 4:30آماده حرکت. ولی من ساعت 3 بیدار بودم شاید بخاطر استرس.چشامو که باز کردم احساس کردم هوا بارونیه از پنجره به بیرون نگاه کردمو متوجه شدم بــــــــله اونم چه بارون قشنگی طاقت نیاوردمو رفتم تو بالکن وبعدشم اسمس دادم به بهناز که این خبر خوبو بدم آخه اونم مثل من عاشق بارونه،بعد از یکی دوتا اسمس بهناز گفت :مصی بیرونو دیدی! گفتم:مگه چه خبره ؟!بعدکه یادم افتاد تو این تاریکی قراره بریم بیرون گفتم مامااااااااااااااان،من خیلی میترسم بیا نریم بهی! ها؟!باور کنید اگه میشد بیخیال آزمون میشدیم ولی خب نمیشد دیگه خلاصه بهناز اومد دنبالمو وباهم رفتیم البته با ماشین،سوارشدیم ویه ربع بعدشم راه افتادیم.وقتی باهمیم ساکت بودن خیلی کار سختی میشه. مسیر حرکت؛ ماشین که حرکت کرد ما هم شروع کردیم به حرف زدن،بیچاره اطرافیان !بهی طبق معمول مزه میریخت من غش میرفتم بعدجهت استراحت بهناز جاهامون عوض میشدومن مزه میریختمو اون غش میرفت.آقا فضاتاریـــــــــــک همه در حال چرت زدن ،منو بهناز تخمه میشکنیم.مسافرت تو شب خیلی قشنگه قبول دارین؟! مقصد؛ فکر میکنم ساعت 7:30 بود که رسیدیم،بادیدن دانشگاه با خودم گفتم اینجا ایران است؟!شلوغ بود وجو سنگین به در ورودی رسیدیم وبعد از تحویل وسایل چند دقیقه ای منتظر موندیم تا بریم داخل.تو همین چنددقیقه بارونی شروع به باریدن کرد که بی نظیر بود ،کمی زیر بارون قدم زدیمو روحیه گرفتیم وبعدشم رفتیم تو،بماند که چقدر با بچه های دانشگاه ، از مقایسه دانشگاه خودمون با اونجا میخندیدیم انقدرمزه میریختیم که گاهی یکیشون میگفت بسه دیگه نمیتونم،ترکیدم از خنده.من وبهناز از هم جدا شدیم وهرکدوم راهی یک کلاس واین خیلی خوب نبود ،دوربودن باعث شده بود فاصله ی بین گرفتن سوالات رو چرت بزنیم،به قدسیه دوستم گفتم سوالاکه رسید بیدارم کن من یه کوچولو لالا کنم. به هر حال بعد از 90 دقیقه پاسخ نامه رو دادیمو بلند شدیم.راه افتادیم سمت ماشین. بازگشت؛ چند دقیقه ای بود که نشسته بودیم ومنتظر راننده  که صحنه ای رو از بیرون مشاهده کردیم بمانــــــــــــــــدوبهناز با دیدن این صحنه جمله ای گفت که خودشم نتونست جلو خندشو بگیره ومنم باهاش همصدا شدم و عده زیادی با شنیدن این جمله شروع کردن به خندیدن ،البته صدای یه عده در اومد که آرومتر.خلاصه نشد بر اساس تصمیمی که گرفته بودیم پیش بریم آخه قرار بود آرومو بی سروصدا باشیم .وقتی رسیدیم خیلی خوشحال بودم .بعدشم هرکدوم با یه دربستی رسیدیم خونه .با دیدن خونه وخانواده احساس آرامش کردم. با این جمله این پستو به پایان می رسونم ؛ خونه آخرین پناهه واسه دلخستگی یام. محتاجیم به دعا
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۸۹ ، ۱۸:۰۱
معصومـــه پــورابـراهیـــم
سلام نمیدونم سریالی که از شبکه 3 با عنوان ستایش پخش میشه رو می بینید  یانه؟ راستش به ندرت پای سریالهای تلویزیونی میشینم در واقع سریالهایی که بتونن منو جذب کنن که حتی یک قسمتشو از دست ندم زیاد نبودن ولی این سریال تا به امروزبرام انقدر جذاب بود که گاهی  تکرارش رو هم ببینم!!!! داشتم فکر میکردم تو تمام این سالها دیدن چه فیلمهایی رو دوست داشتم یا چه فیلمهایی رو برای چندمین بار دیدمو از دیدنش خسته نشدم.فیلم سینمایی  با عنوان دلشکسته که تمام دیالوگ های بازیگران این فیلم رو تقریبا از حفظم چون به دفعات این فیلمو دیدم ،خب واقعا قشنگ بووووود از نظر من بی نظیر بود.وتو سریالها هم یوسف پیامبر که بعد از اتمامش به دنبال سیدی اون بودم وحتی یک قسمتشو از دست ندادم . وبعد از مدت ها سریالی با عنوان ستایش نظرمو جلب کرده امیدوارم خوب پیش بره تا این سریال هم برای همیشه تو خاطر من بمونه. یک نکته مشابه در این سه فیلم هست که در واقع دلیل اصلی جذاب بودنشه برای من! من هر فیلمی که این اصل در اون رعایت بشه رو تا آخر عمرم به خاطر میسپرم نمیگم تا اونایی که دیدن حدس بزنن البته اگه دلشون خواست. خوشحال میشم  اونایی که فیلمهای قشنگ دیدن معرفی کنن تا ما هم از دیدنش لذت ببریم.  فعلا دوستای خوبـــــــــــــــــــم
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۸۹ ، ۱۹:۰۴
معصومـــه پــورابـراهیـــم