دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰

۴ مطلب در دی ۱۳۸۹ ثبت شده است

بازم سلام مثل اینکه نباید خیلی حرفارو به زبون آوردترجیح میدم نوشته های پست قبلیمو تو دفتر یادداشتم بنویسم تا اینکه بزارم تو وبلاگم. پستمو حذف کردم چون یه سری این مطالبو به خودشون گرفتن! دوست ندارم با نوشته هام به کسی توهین کنم . در ضمن ترسیدم نکنه نوشته های من آثاری داشته باشه که خودم ندونم و مهمتر از همه اینکه نکنه ناخواسته با حرفام خدارو رنجونده باشم  ولی هدفم این بود که بگم درمورد آدما زود قضاوت نکنید. نا امید نشین به تعداد آدمای بد رو زمین خوبم وجودداره . بیشتر از اینکه ادعا کنیم به حرفامون عمل کنیم. تا خاطره ی بعدی شمارو با افکارتون تنها میزارم مواظب خودتون باشین
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۸۹ ، ۰۱:۰۳
معصومـــه پــورابـراهیـــم
طبق معمول خواب موندمو مجبور شدم با آژانس برم دانشگاه.تند آماده شدمو رفتم سر کوچه آخه نزدیک خونمونه وزنگ نمیزنم که بیادجلو درمون.از بس که با آژانس رفتم منو میشناسن وقتی منو جلو درشون میبینن  ماشین میفرستن .آقایی اومد بیرون وگفت دور میزنه وبر میگرده منم باسر تایید کردم ونگاهی به اون آقای محترم ننداختم. چند ثانیه ای گذشت ومنم درگیر این فکربودم که بازم سر کلاس این استاد که اصلا ازش خوشم نمی یومددیر میرسم که دیدم یه تاکسی جلو پام نگه داشته وبوق میزنه منم گفتم منتظر تاکسی نیستم آقا.دیدم باز بوق میزنه ومیگه خانم سوار شین دیگه منم که حسابی عصبی شده بودم گفتم ای بابا میگم منتظر تاکسی نیستم آقا! که متوجه خنده راننده وسایر راننده هایی که همیشه بیرون آژانس میشینن شدم یه نگاه کردم به راننده، یه نگاه کردم به اون آقایون ،بعدآروم پرسیدم :آژانسه؟که دیدم با خنده میگن آره خانم ظاهرش تاکسیه ولی آژانسه.دیگه نفهمیدم چه جوری سوار شدم راننده رو حسابی خندوندم و خودم از خجالت آب شدم بعدشم عذر خواهی کردم.
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۸۹ ، ۱۰:۴۵
معصومـــه پــورابـراهیـــم
قرار بود سر کلاس یکی از استادای خوبمون در مورد هوش اجتماعی مطلب ارائه بدیم من ودوست عزیزم بهناز .نوع کنفرانس یه جوری بود که باید دونفرمون باهم ارائه میدادیم. طبق معمول قبل از ارائه باهم تمرین داشتیم که تسلط مون بیشتر بشه واسترسمون کمتر. مطالبی که من باید ارائه میدادم یه عنوان قشنگ داشت "بخند تا دنیا به تو بخندد" من اصلا نمیتونستم این جمله رو عین خودش بگم و شعر مهستی همیشه تو ذهن من بود "بخند به روی دنیا٬دنیا به روت بخنده" ووقتی به اینجا میرسیدم قبل از اینکه سوتی بدم بهناز میخندید چون میدونست قراره چی بگم. روز موعود فرا رسید.دوتامون پاشدیم با اعتماد به نفس کامل . تعریف نباشه خوب پیش رفتیم حواسا جمع ما بود هم مطلب جذاب بود هم اینکه منو بهنازو همه میشناختن وازاینکه مارو جدی میدیدن تعجب میکردن آخه وقتی با همیم جدیت تو کارمون نیست. چشمتون روز بدو نبینه تا اینکه ... رسیدم به اون عنوان قشـــــــــنگ.بخند به روی دنیا دنیا به روت بخنده که یهو دیدم بهناز ترکید از خنده منم شروع کردم به خنده بقیه که مونده بودن ما به چی میخندیم بدون اینکه دلیلو بدونن باهامون هم صدا شدن  حتی خود استاد میخندید چند دقیقه ای کلاس رو هوا بود تا اینکه کم کم آروم شد.واااااای بعد از اون جالب بود نه من میتونستم جدی ادامه بدم نه بهناز. آقاجون سر هر عنوانی چند ثانیه میخندیدیم و میخندوندیم .اون روز از نظر ما وحتی از نظر بچه ها یه روز قشنگ بود.ولی نمیدونیم بقیه فهمیدن ما چرا میخندیدیم یا نه!!آخه ما که به رو خودمون نیاوردیم.
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۸۹ ، ۱۰:۴۲
معصومـــه پــورابـراهیـــم
یه روز که با یکی از استادامون کلاس داشتیم حدود ده دقیقه دیر به دانشگاه رسیدیم و سریعا وارد کلاس همیشگی سیستم عامل یعنی کلاس ۱۰۷شدیم. از اونجایی که افراد متفرقه دیگری هم در کلاس ما حضور داشتن باهاشون آشنا نبودیم و قیافه هاشون برامون جدید بود . درکلاسو زدمو از آقایی که پای تخته بود در حالی که شکلمو جوری کرده بودم که انگار هیچ علاقه ای به استادو درسش ندارم پرسیدم :استادتون کیه؟  دیدم جواب نمیده گفتم با شمام استادتون کیه؟جواب ندانش منو مشکوک کرد چند قدمی رفتم جلوتر و به جای استاد نگاه کردم که ببینم هست یا نه! تصور کنید سرمون تو کلاس بودو پاهامون بیرون که دیدیم کلاس ترکید تو همون وضعیت نگاه کردم به اون آقا وگفتم پس استاد ما کو؟که ازنگاه غضبناک همون آقا متوجه شدم استاد خودشه !  بدون معذرت خواهی در کلاسو بستیمو ورفتیم اونم چه بستنی. منو بهناز بعد از یکم نگاه کردن به هم از خنده متلاشی شدیم وبا لبی خندون دلی شاد وارد کلاس خودمون شدیم.
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۸۹ ، ۱۰:۴۰
معصومـــه پــورابـراهیـــم