دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
بایگانی
پربیننده ترین مطالب

بهناز،مبارک باشد دنیای جدید این روزهایت

دوشنبه, ۱۷ دی ۱۳۹۷، ۰۲:۴۴ ب.ظ

رفت...صمیمی ترین دوست دوران زندگی ام در این شهر، کسی که با تمام بدی ها و خوبی ها کنار هم بودیم رفت به دنیای جدید تأهل....

دیشب که عکس از مراسمش رو برام فرستاد، تا چند دقیقه نمیدونستم خوشحالم یا ناراحت! ذوق زده بودم اما نمیدونم چرا انقدر استرس تو این ذوق موج میزد! شب جشنش همون لباسی رو پوشیده بود که وقت خرید باهاش بودم،شاید ماه ها قبل اون لحظه که بهش اون لباسو پیشنهاد دادم یک درصد هم فکر نمی کردم روزی تو چنین مراسمی تنش میکنه....شبش وقتی بهم گفت من استرس ندارم، گفتم: تو هیچیت شبیه آدمیزاد نیست واون غش میرفت.بهش گفتم برو بشین یه گوشه،قانونا تو باید الان استرس داشته باشی، فکر کن شاید استرس بگیری.واون میخندید...جالبِ که همه دوستا همراهی میکنن استرس نباشه من کمک میکردم اون استرس بگیره!رفیق یعنی من:)

دنیای عجیبیِ! یادمه یه روز تو دانشگاه یکی از بچه های ترم پایین تر منو دوستم ویدا و بهناز رو که همیشه باهم بودیمو بررسی میکرد، گفت از همه بزرگتر ویداست بعد بهناز بعدشم مصی (یعنی من)در صورتی که دقیقا از آخر به اول بود.و یه وقتایی تو جمع میگفتن مصی (یعنی من) زودتر از همه ازدواج میکنم! اما من میدونستم چنین چیزی نیست...چون آمادگی اونارو بیشتر از خودم می دیدم.من دقیقا بر خلاف تصور بقیه بزرگتر بودم و آخرین عضو مجرد این جمع درحال حاضر.کی میدونه دنیا چی براش رقم میزنه!راستش دلم میخواد حسرت یه زندگی عاشقانه معنوی در اطرافم باعث بشه منم به ازدواج فکر کنم.


موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۷/۱۰/۱۷
معصومـــه پــورابـراهیـــم