دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
  • ۸ آذر ۹۷ , ۱۲:۴۲
    5آذر
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰

رگ خنده!

چهارشنبه, ۷ آذر ۱۳۹۷، ۰۱:۴۱ ق.ظ

فردا درواقع امروز محفل داریم تو مسجد، کلی دیروز سرمون شلوغ بود...یهو از سر کلاس دستمو می گرفتن میبردن دفتر که مشکل سیستمو حل کنم،تقریبا سیستما هنگ بودن از بس کار کشیدیم ازش.

همکارم گفتن بیا بریم طبقه بالا که برگه بیاریم برای لوح بزنیم نمیدونم کدومشونو باید بیارم.منم رفتم همراش.رفتیم دفتر که از مدیر پسرونه کلید انبارو بگیریم.من دم در ایستاده بودم و همکارم رفت تو.گفت:خانم فلانی کلیدو لطف می کنید؟خانم مدیر درحالی که مهر دستش بود گفت:بیا عزیزم.همکارم دوباره گفت:نه کلید!مدیر درحالی که دستش به همون حالت مونده بود تکرار کرد:بیا عزیزم!لبخند من باعث شد به دستش نگاه کنه و بخنده!بعدش بهم نگاه کرد و گفت:به من میخندی آره!منم غش رفتم،اونم از خنده من میخندید همکارمم شروع کرد به خندیدن و خلاصه از همونجا دم در من یهو یادم می افتاد میزدم زیرخنده همکارمم بامن!درو باز کردیم و تا برگه بیاره من جدی بودم همین که چنددقیقه گذشت دوباره یادم افتاد و زدم زیر خنده!دستم رو زانوم بود از بس اون لحظه خانم مدیر دیدنی بود قیافه ش جلو چشام بود.در حین خندیدنم مدیر اومد تو دوباره نگام کرد زد زیر خنده!گفت:پورابراهیم!منم دیگه نمیتونستم نگاش کنم چون شدت خندم بیشتر میشد،سرمو گذاشتم رو شونش تا کمی آروم شم!خانم مدیر درحالی که میخندید گفت:عشقی تو پورابراهیم عشق!فکر نکنی آلزایمر دارما حواسم نبود،منم مطمئنش کردم که دغدغه زیادش قابل درکِ،و این ربطی به آلزایمر نداره،اونم لبخند رضایت میزد از حرفام.

وای الان یهویی چهرش اومد جلو چشمم!دوباره خندم گرفت!آقا من رگ خنده که میگن اگه راه بیفته تموم نمیشه رو دارم!خنده خنده خنده!این رگ خنده تنها چیزی ِ که من از وجودش در وجودم میترسم:))

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۷/۰۹/۰۷
معصومـــه پــورابـراهیـــم