دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰

حالم خوبه، اما تو باور نکن

پنجشنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۷، ۰۷:۳۴ ب.ظ

ناهارو بیرون بودیم

بعداز ناهار،خیلی یهویی خیلی یهویی گفتم: بهناز یه سر بریم دانشگاه

اونم گفت بریم

راهو برگشتیم....دم در دودل شدیم بریم نریم،گفتیم میریم آقای فلانی رو می‌بینیم،همون آقای فلانی که ازعوامل دانشگاست،همون که تو تمام دانشگاه تک بود،همون که سرشو نمیگرفت بالا وقتی باهات حرف میزد،همون که عاشق نجابت و درستیش بودم،همون که ته ته ته ته مردونگی بود واسم، همون که خوبیهاشو یادم نمیره...

وارد شدیم و همون ورودی،دفترِ یکی از عوامل دانشگاه بود،سلام کردیم همون بیرون،پرسیدن خیرِ،گفتیم اومدیم آقای فلانی رو ببینیم ،خلاصه رفتیم بالا و ...یکم خاطره ها زنده شدو شوخی کردیم تو راه پله تا برسیم به اتاقشون،رسیدیم طبقه بالا که چشممون افتاد به یه کلاس که استادمون نشسته بود با سه دانشجو،به بهناز گفتم دانشگاه ها خوردن به پیسی هاااا،دوباره خندیدیمو رسیدیم دفتر،پشت در یکم خودمونو جمو جور کردیمو رفتیم تو.سلام که کردیم و آقای فلانی رو دیدم تا چند ثانیه تو ذهنم می گفتم خودشه،نکنه حالش....اما روحیش مثل سابقِ،کمی حرف زدیم از دانشگاه گفتیم و وقتی دیدم مثل قبل حرف میزنه و لبخند به لب داره و انرژی داره ته دلم قرص شد که چیزی نیست و گفتم بابا فقط موهاشو تراشیده همین،و خداحافظی کردیم.تو راه پله گفتم حالش خوب بود!بهناز گفت آره منم یه حدسایی زدم،استرس گرفتم،رسیدیم پایین ،به آقای سرایدارکه تو دفتر عوامل بود(نمیدونم دقیقا سمتش چیه ولی ازقبل که بودیم اونم بود)گفتم:یه لحظه میاین بیرون؟گفت:من!گفتم بله یه لحظه بیاین اگه میشه.تارسید پرسیدم:حالشون خوبه؟آقای فلانی حالشون خوبه،بالا دیدیمشون ،گفت:دیدین دیگه حالش خوبه،گفتم آخه موهاشو ... دوستم پرسید سرطان؟جواب داد:آره.

شوک بودم!فقط گفتم خدای من و نشستم رو صندلی...پاهام سست شد،بغض کرده بودم داشتم خفه میشدم،اون نه اون نه،خدایا اون خیلی خوبه تمامش تو ذهنم می چرخید،خب خوب میشه الان درمان داره...آره میدونم ولی اون نباید درد بکشه اون...

نمیتونستم وایسم، زدیم بیرون ...و نشستم رو صندلی های پارک روبه رو....کمی حرف زدیم ....دائما تو دلم می گفتم:میدونم دوسش داری خدا میدونم،خدایا اگه ارزشی دارم پیشت،اگه جایگاهی داره دعاهام،خدایا برگرده به روزای اولش.

الانم دلم گرفته...چقدر سخته آدم اونایی که براشون مهمه رو تو شرایطی ببینه که دوست نداره

پ.ن: نمیتونم بهش فکر نکنم!از طرفی فکر میکنم دنیا براش کمه واسه زندگی،از طرفی فکر میکنم همسرش!همممسرشششش! از خدا فقط شفا میخوام براش.التماس دعا.این بنده ها نعمتن،نه فقط برای خودشون به خاطر خودمون و دنیای بهتر، واسه بودنشون دعا کنیم.

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۷/۰۸/۱۰
معصومـــه پــورابـراهیـــم