دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
  • ۸ آذر ۹۷ , ۱۲:۴۲
    5آذر
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰

برای بعدهای خودم

جمعه, ۴ آبان ۱۳۹۷، ۰۱:۰۴ ب.ظ

دارم زندگی نامه یه شهیدو میخونم که تاحالا چند بار خواستم بخونم و نشد شایدم نخواستم!می ترسیدم،الانم میترسم،آخه میدونم خوندنش ممکنه چیکار کنه با حالم، حال خوبی که انقدر دوست دارم وقتی بهش فکر میکنم استرس میگیرم، میدونم خیلی ها این حالو میفهمن.تموم که شد میگم زندگی نامه کدوم شهید بود و شاید یکم از خصلت های مثبت که تحت تاثیرش قرار گرفتمو بنویسم،ان شاءاللّه که می نویسم.


نمیخواستم این داستانو شبیه خیلی از اتفاق های دیگه زندگیم بنویسم، اما گفتم شاید بد نباشه بعدها واسه خودم یه تلنگر بشه.آخر هفته بود که معاون پسرونه بالا ،که خانم مسنی هم هست،اومد دفتر پایین کمی نشست و حرف زدیم...

مابین حرفاش گفت:این خانم که اومده خیلی.... کمی مکث کرد ...گفتم راستی چهرش برام آشنا بود،تازه فهمیدم معلم ورزش من بود تو هنرستان!

پرسید پورابراهیم اون موقع هم اینجوری بود؟

گفتم: از نظر ظاهر!؟

خندید و گفت نه!اشاره کرد به همکار دیگم و گفت پاشو نشونش بده چه جوری ِ.

شروع کرد به توصیف تصویری،اولش همه خندیدیم اما من خجالت کشیدم وقتی دیدم از توصیف داره به تمسخر ختم میشه!بی اختیار باهمون لبخند سرمو انداختم پایین و همون جمله معروفمو زیر لب گفتم:عجــب!(دقیقا یه وقتای خاص میاد رو زبونم)

خانم معاون،باصدای بلند گفت:پورابراهیم نگاه کن دیگه!و همه خندیدند.گفتم شکلش شبیه غیبت شد یکم سخته دیدنش، همه سکوت کردن،همکار دیگم که عملی اجرا میکرد نشست،معاون مدرسه باخنده گفت:حلال کن پورابراهیم،منو ببخش اون تقصیری نداره من گفتم بهش پاشه.خجالت کشیده بودم هدفم خجالت دادنِ بقیه نبود اگه ازم نمی خواست سرمو بالا بگیرم چیزی نمیگفتم،به شدت هم معاون مدرسه رو دوست دارم!منم با همون خنده گفتم نه بابا،میدونم هدف این نبوده.

کمی گذشت و همه به شوخی و خنده بحثو عوض کردیم و راضی از این قضیه،که یهو یه چیز دیگه پیش اومد از همکارم خواستن پاشه رفتار کسی رو عملی بیاد که دیگه پانشد و گفت:من دیگه پانمیشماا گفته باشم.معاون مدرسه گفت،اصلاح شد خانم پورابراهیم آفرین بهت و دوباره همه باهم خندیدیم.

وقتی رفت طبقه بالا به همکارای دیگم گفته بود، خیلی از حرکتش خوشم اومد...

آدمهایی که تو اون جمع بودن همشون خوب بودن اما گاهی پیش میاد از دست آدم در میره یه سری چیزا،و بقیه هم برای اینکه به معاون احترام گذاشته باشن سکوت کرده بودن و میخندیدن درحالی که میدونستم خودشون چقدر مثبتن حتی خود معاونمون...

خلاصه اینکه ،خدایا کمکمون کن، به هممون، خیلی وقتا هدفمون بد نیست اما کارمون بده... 

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۷/۰۸/۰۴
معصومـــه پــورابـراهیـــم