دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰

چه روزهای عجیبی رو دارم میگذرونم!

سه شنبه, ۳ مهر ۱۳۹۷، ۱۱:۰۳ ب.ظ

فردا آخرین روزِ تدریس از هفته اول سال تحصیلی منِ...

تو دفتر پیچیده که بچه ها بی صبرانه منتظر شروع کلاس منن!

خودمم یه چیزایی فهمیدم...

اینکه زنگ تفریح نمیرن بیرون و ازم میخوان منم کلاس باشم.

اینکه وقتی معلم ندارن میان دفتر،یا جای دیگه که خانم میشه شما بیاین سرکلاس!

نمیگم همیشه قربون صدقشون میرم،گاهی تن صدام میره بالا،اما فقط به خاطر خودشونه،و جای خودش نشون میدم که چقدر دوسشون دارم....و اونا اینو باور میکنن.

امروز همکارم میگفت: بچه های کلاس گفتن ما عاشق توایم!خداروشکر میکنم و امیدوارم تا آخرش خوب پیش برم.

خیلی خیلی از خدا کمک میخوام چون حس میکنم خیلی خیلی مسئولم مقابل بچه هایی که خدا عاشقشونه و دوست نداره رفتار بدی مقابلشون داشته باشم و دلم نمیخواد شرمنده خدا بشم،من به عشق خدا بچه ها رو دوست دارم و بعد خودشون.

امروز دفتر یکی از بچه ها عکس شهید حججی بود،نتونستم بی تفاوت باشم و چند دقیقه ای درحالی که دفتر تو دستم بود با بچه ها در موردش حرف زدم و همه ساکت گوش میدادن ساکتِ ساکت! انگار که تاحالا ازش چیزی نشنیده باشن!

پ.ن:اعتراف میکنم پایه ششم پسرانه محبوب ترین کلاس منِ، به شدت دوسشون دارم

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۹۷/۰۷/۰۳
معصومـــه پــورابـراهیـــم