دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰

خاطرات روز اول مدرسه

يكشنبه, ۱ مهر ۱۳۹۷، ۰۹:۵۰ ب.ظ

چه اشتیاقی داشتم...

شروع مراسم تو حیاط مدرسه بود و معرفی ماها و سرود ملی و مداحی یکی از دانش آموزا:) منم که مدیر ازم لب تاب خواسته بود گاهی پشت سیستم بودم و گاهی ایستاده و گاهی درحال راهنمایی خانوم عکاس برای کار با دوربین.اولیا هم راه به راه در حال عکس و فیلمو.....اه که تو تمام فیلم ها هم هستم!آها!خیلی ها رو کتونی پوش کردم،من کلا اسپرت پوشم و این موضوع بقیه معلما و حتی مدیر رو هم مشتاق کرده:)

خلاصه...

وقتی رفتم کلاس دیدم نخیر!این بچه ها چقدر بیشتر از تصورم انرژی لازم دارن!چقدر باید رو ادبشون کار کنم!چقدر تو نوع برخوردا نیاز به کار دارن!و واقعا همه چیز درس نیست!چرا معلما تلاش نمیکنن!من نمیدونم خانواده ها چرا انقدر کم کار شدن تو تربیت!خانواده بعضی بچه هارو امروز تو ذهنم مرور میکردم و میترسیدم !اما در کنارش چقدر بعضی بچه ها شخصیت درست و زیبایی داشتن و با دیدنشون انرژی میگرفتم!و حس میکنم معلمها به عشق همون عده کم ،و به عشق همون دانش آموزای خوب که خیلی وقتا نشونه ای از خانواده های درستِ که دارن تو چنین جامعه ای چنین بچه هایی تحویل میدن،کم نمیذارن و با تمام انرژی پیش میرن...فکر نمی‌کردم انقدر بچه هارو دوست داشته باشم اصلا فکر نمیکردم.

و اما امروز!گریه یه دانش آموز کلاس پنجمی منو برد به دوران مدرسه خودم!به خودم!

چقدر شبیه من بود!با گریه آوردنش دفتر!گریش این بود که چرا بچه ها اینجورین!چرا تند برخورد میکنن چرا داد میزنن چرا خشنن ،من میخوام برم جای آروم.

مدیر حرف زد بقیه حرف زدن اما گریش تموم نمیشد که بره سر کلاس!مدیر گفت یکی آرومش کنه.رفتم کنارش کمی حرف زدم،کم کم خصوصیاتش دستم اومد،از راه خودش وارد شدم،چنددقیقه بعد میخندید مابین حرفاش و چند نفر تو دفتر نگام میکردن و با خندش میخندیدن.دستشو گرفتمو و رفتیم حیاط،کمی باهاش حرف زدم و بعدش پرسیدم حالا بریم سرکلاس؟با لبخند گفت آره.بردمش و وقتی مدیر آروم دیدش با خنده تشکر کرد...

امروزم گذشت و فردا دومین روز خواهد بود...

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۹۷/۰۷/۰۱
معصومـــه پــورابـراهیـــم