دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
  • ۲۹ اسفند ۹۶ , ۰۹:۵۰
    :)
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰

یه روز خوب ...

يكشنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۹۷، ۰۶:۲۹ ب.ظ

قرار شد با دوستم،صبح بریم بیرون.اول دور دور تو شهرو بعد کمی خرید و بعدشم ناهارو بعدشم امامزاده..

بعداز دور دور،رفتیم رستوان ایتالیایی(...)سیر نشدم!آخه غذا که بهم نچسبه سیر نمیشم...حیف اون پول!

خلاصه یه کیجنی دیدیم تو لیست که با سس آلفردو بود، سفارش دادیمو یه  چیکن کردن بلو و نوشیدنی موهیتو:)))) تااینجاش خوشمزه بود...

چند دقیقه بعد؛

بفرمایید خانوم این کیجن سس آلفردوتون

من:| دوستم:|

چی بود؟سیب زمینی که بهش سس زده بودن.خب تااینجا که هیچی پول پر،خنده بودو با اهنگ ملایم سعی میکردیم خونسرد باشیم...شروع کردیم و چند دقیقه بعد؛

بفرمایید خانوم چیکن کردن بلوتون

من:|دوستم:|

چی بود؟ یه ظرف پر از سالاد که دو تیکه مرغ سوخاری همراه پنیر روش بود.

همش تقصیر دوستم بود 😕هی گفت یه بار بیاحالا!!من رستوران غذای خونگی رو ترجیح میدادم بابا اینا چیه!!! ایرانی باشی بری رستوران ایتالیایی آخه!عشق است غذاهای خودمونو خدایی.

خلاصه باز دوستم خوش اشتها بود هرچند میگفت دیگه نمیام ولی خورد من که دیدنی بودم موقع خوردن...چه طعمای مزخرفی!

رفتیم که حساب کنیم دقیقا همون لحظه برق رفت،خانوم محترم پرسید نقد ندارین؟ماجفتمون فقط کارت داشتیم...مبلغم بالا بود خب،گفت برید نزدیک اینجا پول بردارین، دوستم گفت بیا بریم که دیدم خانوم بد نگاه میکنن،گفتم:نه،من هستم گرو ایشون برمیگردن.خندیدیم...دوستم اومدو گفت خانوم نمیده پول اونجا هم مشکل پیدا کرده!رو به دوستم گفتم:ظرف بشوریم؟که زد زیر خندهو خانومه هم بله و خلاصه ...اینترنتی پرداخت کردیم و بعدش راه افتادیم سمت امامزاده که خارج از شهر بود،دقیقا وقتی اذان میگفت گوشیم، تو حیاط امامزاده بودیم، وضو گرفتیم و نمازو زدیم به رگ و یه ساعتی نشستیم اونجا، دنج وخلوت.پیرمردی که اونجا کار میکرد پرسید تنهایید؟ گفتیم آره، ناهار؟!گفتیم خوردیم.چند دقیقه بعد با سینی چایی اومد،کولرم ره انداخت و رفت. بااینکه به شدت حساسم در حد چییییییییی!ولی انقدر ار مهمون نوازیش خوشم اومد که خوردمو دعا کردم براش:) چایی تو امامزاده! انگار مهمون آقا بودیم، یه جور دیگه بود طعم اون چایی! روز جالبی بود... امامزادش که حالمو جا آورد...

اینم یهویی من اونجا،سوره رعد...اندیشیدن چقدر برای خدا مهمه، چند بار تکرار کرده اینجا!
موافقین ۵ مخالفین ۰ ۹۷/۰۵/۱۴
معصومـــه پــورابـراهیـــم