دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
  • ۲۹ اسفند ۹۶ , ۰۹:۵۰
    :)
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰

شایدقلبم وامیستاد،اگه گریه نمیکردم!

چهارشنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۴۰ ب.ظ

مامان از بیرون اومد...

نایلون میوه دستش بود،جابه جاش که کرد گفت: یه خانومی بود معصومه تو بازار وقتی گفتم گرمه،گفت آره، ما کولر نداریم خونه،یکم از مشکلاتش و بیماری همسرش گفت که تو آتیش سوزی دچارش شده بود.

یه لحظه فکر کردم پنکه هم ندارن،انگار یهو یه بغضی نشست تو گلوم،قلبم درد گرفت،حس کردم درد قلبمو،پرسیدم: پنکه چی؟کاش می‌پرسیدی مامان پنکه رو میشد خرید.گفت نه،نپرسیدم راستش...خیلی باهم نبودیم، گفتم شاید بر بخوره بهش.

کمی گذشته بود که یه ظرف میوه آورد جلوم،دیگه نتونستم کنترل کنم خودمو،دلم پر بود بادیدن میوه بغضم ترکید!!!!!!!!!!به این فکر میکردم خیلی ها نمیتونن بخورن...چون ندارن که بخرن!زدم زیر گریه،سریع رفتم که آب بزنم به صورتم،مستقیم سرویس بهداشتی ،اشکام می ریخت!هق هق!مگه بند میومد!چشما قررررمز!اومدم بیرون مامان فهمید حالا هی میگفت:معصومه نمی خورد ندار باشه و گفت خونمونو تعمیر کردیم،خونه داشتن دختر...آروم نمیشدم واقعا نمیشدم!تاچند دقیقه به میوه نگاه میکردم دوباره بغض میکردم!عین دیوونه ها دقیقا عین دیوونه ها!

خدایا دلم گرفته....

اونایی که دستشون بازه و میتونن،توروخدا،تو رو جون هر کسی که واستون عزیزه، تو این روزا کمی هوای همو داشته باشیم ،حال بعضیهامون خیلی بده ...

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۷/۰۵/۱۰
معصومـــه پــورابـراهیـــم