دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰

خداروشکر که هستم:) خودش گفت

چهارشنبه, ۳ مرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۰۲ ب.ظ

پارت اول:امروز اومده بود دفتر،همونی که خیلی دوسش دارم،همون که خیلی دوسم داره...

پارت دوم:واسه برنامه روز شنبه هم آقای اقبالی نسب ازشون خواستن که سخنرانی انجام بدن،مدیر کتاب دستش بود و میگفت: همینجوری که پشت سیستمی به منم گوش بده،بعدشم مکث میکرد و شروع میکردیم به نظر دادن.

پارت سوم: زودتر رفت چون امروزم سخنرانی داشت، اراک فکر کنم.

پارت چهارم:تو راه خونه بودیم که فائزه گفت:چیکار کردی دختر،که انقدر ازت تعریف میکنه!

گفتم خداروشکر،ولی هیچی!کار خاصی نکردم،کارایی مثل قبل.نگفت کدوم کارم نظرشو جلب کرده؟

خندید،گفت:نه منظورم کار نیست،بهم گفت فائزه خداروشکر.خداروشکر که خانم پورابراهیم اومده این مدرسه،خداروشکر که خدا هرکسی رو میفرسته شبیه اینجاست،دختر خیلی معتقدیِ فائزه.

[مونده بودم!ازاین تعریف جا خوردم،آخه درست بعداز اون ماجراها!...زمان بیکاری هامون،من و مدیر،مابین نظراتمون و حرفامون ناخواسته ازعقایدمون میگفتیم،از گذشتم گفتم ازاینکه کجا بودم،با چه دنیایی،گوش میداد گاهی می خندید،گاهی برام مداحی میکرد با صدای قشنگش،یه بارم گفته بود بیا باهم بریم مداحی،منوتو باهم بخونیم، صدای منو فقط تو قرائت قرآن شنیده بود]

همه اینا تو سکوتی که بینمون ایجاد شده بود،می چرخید تو ذهنم! من چیز خاصی نگفته بودم،چنین برداشتی چرا!چنین تعریفی چرا!

بعداز کمی مکث به فائزه گفتم:عجیبه!من چیز خیلی قشنگی از خودم نگفتم که اینارو گفتن به شما!

گفت:نیاز نیست چیزی بگی!اون آدم شناس خوبی ِ،میفهمه کی دروغ میگه کی راست،میفهمه کی مبالغه میکنه کی خودشه،نمیدونی معصومه اون خیلی تیزه...


نمیدونم به کجا قراره برم، به کجا قراره برسونیم ولی اینجای زندگیم میگم: خدایا نگاهتو حس میکنم.

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۷/۰۵/۰۳
معصومـــه پــورابـراهیـــم