دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
  • ۲۹ اسفند ۹۶ , ۰۹:۵۰
    :)
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰

چه حسرت های شیرینی...

چهارشنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۷، ۱۰:۱۲ ب.ظ

الان که می نویسم دلم گرفته

نمیدونم چرا!شاید دلیلش محمدمهدیِ پسربچه ابتدایی مدرست.

2ساعت شروع مدرسه برق نداشتیم،همراه همکارا و مدیر نشستیم رو پله های مدرسه تو هوای آزاد...مدیر جان گفت:از وقتی سه سالش بود با مابود،ازوقتی که شیشه شیر دستش بود با مابود،طی یه اتفاقی بد تو زندگی پدرو مادرش،خدا محمدمهدی رو بهشون داد،حافظ کل قرآن شد تو چندسالگی و الانم حافظ کل نهج البلاغه ست.

چنددقیقه بعد مادرش اضافه شد به جمعمون،حافظ قرآن نبود ولی حافظ اخلاق و رفتار محمدمهدی بود،چقدر دوست داشتنی به نظر می رسید،نگاش میکردم،کمی حرف زدیم لبخند میزدم به خودم به بقیه،حالم خوب بود،ازاینکه اونجام تو اون جمع خوشحال بودم.مدیر جان محمدمهدی رو صداش زد ،اومد تو جمعمون، شیطون ولی چقدر مؤدب،حس نمی‌کردم بچست،حس نمیکردم واقعا!مدیر جان گفت: محمدمهدی چندتا سوال از قرآن میپرسم ببینم به کجا رسیدی،شروع کرد خوندن با صوت،چه صبحی شد امروز صبح،مدیرجان ادامه داد،کمی ازنهج البلاغه بگو استفاده ببریم،بعدش محمدمهدی چندتا روایت و حدیث درمورد زنها گفت که غش رفتیم از خنده،کیف میکردم ازاینکه تشخیص می داد تو جمع زنونه چی بگه که هم لذت بخش باشه واسه ما هم یه درسی توش باشه، شوخیاش به جا و اکثرا روایتی حدیثی چیزی بود و در اوج اینکه میخندوند آدمو،پند داشت و مهمتر اینکه درکمال ادب بود،چقدر دلم میخواست مادر باشم بادیدنش.شیطون بود ازهمون شیطونای مودبی که منو غرق خودش میکنه...

دلم گرفته به هزارو یک دلیل...دلم گرفته چون حس میکنم خدا میخواد یه چیزی رو که تاامروز ازش نخواستمو بخوام و من میترسم که بخوام ،میترسم چون میدونم میشنوه و اگه بده من نتونم قدرشو بدونم... 

دلم گرفته چون تنهام،آخ که چقدر تنهام،و کسی نمیدونه این تنهایی من از چه جنسیِ...

مبهم نوشت:کاش میشد نرم،یا کاش میشد برمو زود برگردم،کاش یکی همپام بود فقط یکی...و اونوقت الان فقط دلتنگیم محمدمهدی بود،دلی که آرزوش بود یه محمدمهدی داشته باشه که وقتی نگاش میکنه غش بره واسش.هیچوقت تو زندگیم حسرت چیزایی که بقیه دارنو من دوست نداشتمو نخوردم،حتی اگه برای بقیه اوج قدرت بود و اوج عزت و اقتدار.ولی هر وقت چیزی که دوست داشتمو دست یکی دیگه دیدم ،تو زندگی یکی دیگه دیدم،مال یکی دیگه دیدم حتی اگه باعث افتخار نبود،اصلا خاص نبود ناب نبود ازدید بقیه،اصلا دلچسب نبود یا یه جور مسخره بازی بود،دلم گرفته و دلم خواسته اونو.محمدمهدی همون پسربچه ای که من دوست داشتم مال من باشه ولی الان توزندگی یکی دیگه دیدمش:)آره منم حسرت میخورم،حسرت تمام چیزایی که لطف خدا میبینم و حس میکنم باارزش تر از مال و ثروت و موقعیت و این چیزاست...من حسرت تمااام شمارو میخورم که یه آدم باشخصیتِ باایمان شریک زندگیتون شده و امثال محمدمهدی حاصل زندگیتونه...

خدا همتونو حفظ کنه

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۷/۰۴/۲۷
معصومـــه پــورابـراهیـــم