دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
  • ۲۹ اسفند ۹۶ , ۰۹:۵۰
    :)
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰

چرا دقیقا وقتی فکرشو نمی کنی اتفاق می افته!

دوشنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۷، ۰۷:۱۵ ب.ظ

برنامه توصیفی سیستم مدرسه،مدتی بود که دچار مشکل بود،باید زنگ میزدیم مسئول مربوطه که برطرف کنه مشکلو.

مسئول مربوطه آقای الف که به شدت از جدیتشون شنیده بودم،کلا با گوشی میونه خوبی ندارن گویا واصلا پاسخگو نیستن! تاجایی که حتی یه دفعه همکارا مجبور شده بودن برن دفترشون تا حضورا ببینن ایشونو.

شنیده بودم مکرر اگه بگیریم ممکنه بردارن البته اگه اشغال نباشن.ماهم کارمون لنگ بودواقعا.هرکی میتونست شمارشو میگرفت و خب کسی موفق نمیشد.منم شاکی،گفتم اگه برداره من یه چیزی میگم،بعدش یه مثال زدم که مثلا میگم آقای الف؟اونم میگه بله،منم میگم واااقعاااااا؟(لحن شیرزادی)خلاصه هرکس یه چیزی گفتو خنده هامون شدت میگرفت.

برق که رفت گفتم حالا که بیکارم یه بار دیگه تماس میگیرم،مطمئن بودم بعداز 30بار تماس ناموفق،برنمیداره خب.نیم خیز بودم ومنتظر بودم طبق معمول برنداره و گوشی رو بذارم.از شانس من بوق آزاد خوردو بعد از سه یا چهارمین بوق برداشت! حالا دوتا همکار دیگه که تاچنددقیقه قبلش داشتیم می خندیدم باهمو تصور کنید و منی که باخودم میگفتم حتما اشتباه گرفتم شماره رو!درکمال ناباوری پرسیدم:آقای الف؟گفتن بله.با لحن تعجب و عصبانیت یه نیم نگاه به دوستان انداختم و خیلی کشیده گفتم:بـــــلـــه!و اونام زدن زیرخنده،خنده ای که مثل یه بمب ترکید و قطع هم نمیشد،حالا من مگه میتونم باخنده بقیه نخندم!آقای الف پشت خط و جمله من:(با خنده ای که داره کنترل میشه ولی نمیشه، بخونید) آقای الف سیس تمِ ما قا در به بک آپ [سکوت] نیست دوباره [سکوت]همکارا دفترو ترک کردن با شدت خنده و من ماندمو گوشی که دستمه و خنده ای که بند نمیاد.آقای الف با اون جدیت پشت تلفن شروع کردن به آهسته خندیدن و بعد وقتی سکوت طولانی شد،گفت:میخواین وقتی خندتون تموم شد تماس بگیرید.ومن که میدونستم قطع کنم عمرا بشه دوباره پیداشون کرد گفتم نه،آخه انتظار نداشتم بردارید یکم شوکه شدم،و خلاصه به سختی خودمو کنترل کردمو و مشکلو گفتمو آقای الف راه حل میدادن که همکارا اومدن و من از ترس بهشون نگاه نمیکردم،سریع جمش کردمو عذر خواهی کردم واوشونم خیلی بالحن خوبی گفتن نه خواهش میکنم و قطع کردم. نشستم رو صندلی و سرمو گذاشتم رو میز!حالا هرسه تاباهم شروع کردیم به خنده!وای تا چنددقیقه تو اوج سکوت هرکدومشون میزدن زیرخنده وقتی یادشون میومد و به من نگاه میکردن!

عجب روز سختی بود!خیلییی شرمنده شدم و عصبی از دست خودم

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۷/۰۴/۲۵
معصومـــه پــورابـراهیـــم