دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
  • ۸ آذر ۹۷ , ۱۲:۴۲
    5آذر
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰

عجب رسمیِ،رسمِ زمونه...

پنجشنبه, ۱۴ تیر ۱۳۹۷، ۰۳:۵۸ ب.ظ

امروز سوم داییِ

از هر کدوم فقط یکیشو داشتم...یه عمو یه عمه یه دایی...یه دایی که دیگه ندارمش...نمیدونم چرا ولی وقتی فکر میکنم یه بنده از بنده های خوب خدا رفته بیشتر دلم میگیره تا اینکه فکر کنم داییم رفته!اصلا انگار نسبت ها برام مفهوم اصلیشونو ازدست دادن!الان فقط نبود آدم ها اذیتم نمیکنه اینکه یکی رو چقدر دوست داشتمو الان نیست چشمامو خیس نمیکنه،الان وقتی یه بنده ای خوب زندگی کرده و از دنیا میره غصه دار میشم ،چون حس میکنم خدا دوسش داشته اشکمو درمیاره، اینکه یه بنده خوب دیگه از روی زمین کم شده غصه دارم میکنه...

هی..اینم رسم زمونه...آدم خوبی بود انقدر خوب که مطمئنم بچه هاش و همسرش از نبودش ،روزی چندبار می میرن...صبر یکی از چیزهایی بود که داییم به شکل عجیبی خیلی عجیبی تو وجودش داشت،عین مادرم که این صبرو داره و اصلا نمیتونم براش حدی قائل باشم!چنین صبری مرا آرزوست...

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۷/۰۴/۱۴
معصومـــه پــورابـراهیـــم