دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰

مرد کوچک

يكشنبه, ۱۳ خرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۳۶ ق.ظ

وایساده بود زیر بالکن تو سایه و با دستاش عرقشو پاک میکرد و موهای مشکیش چسبیده بود به پیشونیش...سنش زیاد نبود،شاید 10سال...ارابش چندقدم جلوتر از خودش تو آفتاب بود...قدمامو کند کردم...نگاش کردم...چه غروری داشت یه جوری پلاستیکای تو ارابه رو جابه جا میکرد که مهم بودن کارش رو حس میکردم....

آهسته تر دنبال کلید تو کیفم گشتم...تکیه داده بود به سنگ های خنک ساختمون یه نفسی تازه کنه،نگاهم کرد و خیلی محجوب دوباره به ارابش نگاه کرد...گفتم:خسته نباشید آاقا

سرشو برگردوند طرفم و انگار دنبال کسی جز خودش میگشت برای خسته نباشید من،مطمئن که شد بااونم،عرقشو پاک کردو باسر تشکر کرد.

درو باز کردم،نشسته بود زیر سایه و یه نفس عمیق از گرما کشید و پاهاشم دراز کرد....سیر نمیشدم از دیدن مردانگی این بچه،آدم جرات نمیکرد به چشم نیازمند بهش نگاه کنه.خواستم بیام تو که گفتم:مواظب خودت باش...نگام کرد و لبخند زدو دوباره سرشو به نشونه باشه تکون داد...

رسیدم بالا از بالکن نگاه کردم،هنوز نشسته بودو نگاه میکرد به ارابش...به مامانم گفتم مامان یه بچه زیر بالکن،ازش بپرس ببین چیزی نمیخواد،حسابی عرق کرده...فقط حواست باشه مامانی،جوری حرف نزنی بهش بربخوره،فقیر نیستا! کار میکنه داشت استراحت میکرد دیدمش.از اینکه رفتارش باعث شده بود با اون تاکید به مامانم بگم فقیر نیست خندم گرفته بود.مامانم باهاش حرف زد به این امید که آبی بده شربتی یکم خنک شه،به مامانم گفت:ممنون روزم.

و من....مطمئن شدم مردانگی و غرور اون بچه فقط یه حس نبود،واقعیت بود...

خدایا،فهم و شعور چقدر جذابِ،چیزی که دیدنش تو وجود یه آدم تو اوج فقر،ثروت رو برام بی ارزش میکنه...خدایا....چقدر ثروتمندن بعضی بنده هات...خدایا من عاشق فهم بنده هاتم،چون منو یادتو میندازن

موافقین ۷ مخالفین ۰ ۹۷/۰۳/۱۳
معصومـــه پــورابـراهیـــم