دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
  • ۸ آذر ۹۷ , ۱۲:۴۲
    5آذر
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰

اولین تجربه

شنبه, ۱۴ بهمن ۱۳۹۶، ۱۱:۳۰ ب.ظ

امروز اولین روز بود که چنین حسی رو تجربه میکردم.قرار شد برم تو کلاسی که معلم نداشتن،من تو یه کلاس و چندتا دانش آموز در مقطع ابتدائی...

وقتی صدام میزدن خانم !میرفتم به دوران مدرسه خودم!

ولی نسل عجیبی ان نسل جدید!

وقتی وارد شدم جهت احترام پاشدن،عین قدیمای خودمون،اما ما اون موقع یه برپا برجا داشتیم :|الان همچین شعر سلامی میخونن که آدم محو میشه تو معنی شعر!:)

بعدش چندنفر شروع کردن:خانم شما معلم جدید هستید؟فامیلیتون چیه؟ اسمتونو میگین؟ شما چقدر خوشکلی!منم هی سعی میکردم جدی باشم ولی خب دلم نمیومد:)

خلاصه یکم صحبت کردیمو معرفی شدیم که در کلاسو زدن،اومد تو و گفت که کارآموز جدیدم شما می تونید برید اگه کاری دارید که یهو جیییییغ بچه ها که خانم توروخدا شما نرین!منم قول دادم آروم باشن تا بمونم،اونام همچین ساکت نشستن که ...به کارآموز گفتم شما برید من می مونم این زنگ.دوباره جیییغ که هورااا! :|

در کلاسو بستمو قرار شد که وقتمونو یه جوری که بچه ها دوست دارن بگذرونیم،پانتومیمو نمایشو...

سرگرم بودیم که یهو یه دانش آموز تپل مپل از ته کلاس اومدو دستمو گرفت و گفت:خانم یه چیزی بهتون بگم؟دیدم بغض داره،گفتم جانم بگو.

گفت:مامان و بابای من از هم جدا شدن،صبا همش بهم میگه مامان و بابات بهت ادب یاد ندادن،یهو حس کردم چقدر ضعیف شدم چقدر دلم گریه میخواد!ازاینکه این بچه انقدر شکننده شده که همه چیزو ربط میده به کمبود خودش!

گفتم:چرا فکر میکنی اون منظورش اینِ!گفت: آخه همه میدونن.گفتم:قربونت برم مگه همه اونایی که مامان و باباهاشون باهم زندگی میکنن با ادبن؟همینجوری که اشک می ریخت گفت:نه.گفتم:خب نباید فکر کنی حالا که مامان و بابات باهم نیستن پس حرفای اونا به تو مربوط میشه،هرکسی میتونه بی ادب باشه و این ربطی نداره به نبود پدر و مادرت کنار هم،نباید اینارو به خودت ربط بدی،خب؟

سرشو گرفتم بالا و در حالی که اشکشو پاک میکرد گفت:باشه.رفت و نشست سرجاش.

صبارو صداش زدمو آروم بهش گفتم:صبا خانوم!گفت:خانم آخه باادب نیست،من منظورم مامان و باباش نیستن که جدا شدن،گفتم:باشه صبا خانوم،شما که میدونی شرایط دوستتو،چون شرایطش یکم فرق میکنه حساس ترِ،پس این جمله رو نگو یه جور دیگه بهش بفهمون که با کارش اذیت میشی،باشه خانومی؟همینجوری که نگام میکرد گفت:چشم.گفتم:قول؟گفت:قول.گفتم حالا برو بهش بگو منظورت این نبوده و ازش دلجویی کن تا نشون بدی چقدر خانومی.اونم رفتو دیدم بعد از چند دقیقه همو بخشیدن!

تمام امروز با خودم می گفتم:خدایا!چی میخواستی بهم بگی!اولین روز تجربم خواستی بگی مسئولیت سنگینیِ معلم بودن!خواستی بگی باید خیلی چیزارو درنظر گرفت!خواستی بفهمم چقدر بچه ها شکنندن!چقدر مسئولیت سنگینی دارم درآینده به عنوان مادر در زندگی خودم!خدایا!مرسی که حواست بهم هست.

پ.ن:تیتراژ پایانی آنام و هست و نیست خواننده های محبوب من هستن:)آقای خواجه امیری و آقای شعبانخانی!:)اتفاق خوبیِ.

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۹۶/۱۱/۱۴
معصومـــه پــورابـراهیـــم