دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰

حس خوبیِ مورد اعتماد بودن

دوشنبه, ۹ بهمن ۱۳۹۶، ۰۸:۳۵ ب.ظ

کلاس که تموم شد سه نفر بیشتر نبودیم که پرسید:

کیا مسیرشون...؟

گفتم من از اون مسیر رد میشم،گفت:پس باهم میریم.

تا یه جایی سه تایی پیاده می رفتیم،نفر سوم که گفت من سریع تر میرم استادمون مخالفت نکرد!من موندمو خودش.سوار ماشین شدیمو کم کم صحبت کرد و خیلی صمیمی شاید ازخصوصی ترین قسمت زندگیش برام گفت.اعتمادش به من خیلی متعجبم کرده بود!با هم حرف زدیم خیلی زیاد و از یه جایی به بعد ازهم جدا شدیم.

خوشحالم که بهم اعتماد کرد بااینکه هنوزم نفهمیدم چرا!خیلی بیشتر از قبل دوسش دارم،دل بزرگی داره و...

چه کسی میداند این دل بزرگ چه دنیایی را گذرانده تا بزرگ شده!

چی میشه که آدما مورد اعتماد میشن بی هیچ آشنایی قبلی!من برام پیش نیومده!

پ.ن:کلی تو همین پست میگم که کنجکاوی برطرف بشه:)استادم خانم هستن:)فکر کن من بشینم کنار استاد آقا و هم مسیر بشم!بله باافتخار اُملم باتفکری بسیار قدیمی و چنین کاری نخواهم کرد.

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۹۶/۱۱/۰۹
معصومـــه پــورابـراهیـــم