دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
  • ۲۹ اسفند ۹۶ , ۰۹:۵۰
    :)
بایگانی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰

ارث بـــاارزش

سه شنبه, ۱۲ دی ۱۳۹۶، ۰۸:۱۴ ب.ظ

یک کتاب خوب اما قدیمی معرفی میکنم، همه باید بدانند.

 این کتاب خیلی مختصر و مفید با همین حجم کمش درمورد تمام ائمه نوشته،درمورد خداشناسی بحث کرده،درمورد توحید معاد نبوت،خمس،زکات ووو... خلاصه یک کتاب فوق العاده ازنظر من،برای کسانی که میخوان کمی دقیقتر از زندگی ائمه بدونن وکمی عمیق تر به خدا فکر کنن و یکم اطلاعاتشون کاملتر بشه.

این کتابو نگهش داشتم،چراشو دقیقا نمیدونم شاید چون دوران ابتدائی خیلی مفید بود برای تحقیقات مدرسه ای که باید در مورد ائمه انجام می دادیم.برگه هاش کاملا کاهیِ ومشخصِ خیلی قدیمیِ.
و من دیشب ترمیمش کردم چون تمام برگه هاش از هم جدا بود!الانم بعد از سالها دارم یک بار دیگه اما اینبار با دقت میخونمش.این کتاب از مادرم به من رسید.                                                                          

(مروری بر گذشته :)[فارسی را پاس بداریم])

بابابزرگ بنده آدم بسیار معتقدی بود،از پاکیش خیلی ها تو زمان خودشون صحبت میکردن،یه جورایی بزرگ محل بود وبسیاااار اهل کار و تلاش.وضع مالی خیلی خوبی نسبت به بقیه داشت تو دیار خودشون.درسخت ترین شرایط نمازشو میخوند تا آخرین روز زندگیش،به شدت معتقد به حلال و حروم بود،یادمِ خودش تعریف می کرد:کسی ادعا می کرد که قسمتی از مزرعه بابازرگم که آب راهی بود برای مزارع دیگش،مال اونِ،بابازرگم حتی ازش مدرک نخواست و بهش گفت:قسم بخور ادعات درسته،واون اینکارو کرد و بابابزرگم گفت:نه تنها آب راه بلکه قسمتی از مزرعه خودمم مال تو.برای اون قسم حکم مدرک رو داشت.

این بابابزرگ ما اعتقادی نداشت به درس خوندن دختراش دراون زمان چون شرایط مدرسه رو قبول نداشت.(با توجه به چیزایی که ازش میدونم و کمی ازش نوشتم کاملا قابل درکِ اجازه ندادنش)مامانم تعریف میکرد که همیشه با دیدن هم سن هاش دلش میخواست بره و وقتی به پدرش میگفت در جواب می شنید:با این شرایط که دخترو پسر مختلطن مخالفم و راضی نیستم به درس خوندنت.ولی ناراحت بود و میگفت کاش شرایط اینجوری نبود تا مادرمو بفرسته،چون معتقد بود مامانم باهوش تر از بقیه بچه هاشِ.چندسال بعدتر،بابابزرگ یه چرخ خیاطی براش خرید و مادر بنده که ته تغاری بود،شد خیاط زمان خودش،گلدوزی های خاص،لباس های زیبا در همه سنین!طوری که بچه مدرسه ای ها که میومدن پیشش و از مدرسه میگفتن،بعدها میومدن که ازش خیاطی یاد بگیرن و گلدوزی!خلاصه بعدها مادرم رفت نهضت و این کتاب مربوط به اون دورانِ، یه ارث با ارزش برای من.

 

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۶/۱۰/۱۲
معصومـــه پــورابـراهیـــم