دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
  • ۲۹ اسفند ۹۶ , ۰۹:۵۰
    :)
بایگانی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰

دیــر نــوشــت

يكشنبه, ۳ دی ۱۳۹۶، ۱۲:۳۲ ق.ظ

کلی اتفاق جالب و دوست داشتنی افتاده برام که خیلی هاشو ننوشتم.اما همشو تو دفتر شخصی خودم نوشتم:)هرکاری می کنم که فقط این وب بشه دفتر خاطراتم نمیشه!بازم یه سری یواشکی ها رو تو دفترم می نویسم.اصلا به نظر من دفتر خاطرات لازمه زندگیِ.راستش دلیل اینکه میترسم از نوشتن یه سری چیزا،اینِ که نگرانم نوشته هام اونطور که باید تحلیل نشه و موج منفی داشته باشه،میترسم ولی نه از برداشت ها!میترسم از اینکه بعدا بابتش از جانب خدا بازخواست بشم که راهی کج شد،فکری منحرف شد،که درستی غلط شد!اصلا همین تفکر گاهی به حدی آزارم میده که میگم وبو ببندم و خلاص شم.هرچند که پشت تمامشون فقط نیت خیر و مثبت بوده اما خب دیگه...اینم مدل منِ:) پس از دیر نوشتنم گله نکنید.

باید درواقع 29 ثبت می شد این پست،ولی خب آدم وقتی فکر میکنه میخواد بمیره که دنبال ثبت نیست:) این زلزله عجب دااستانی شده!ایندفعه خیلی شدید بود خدایی!قشنگ حسش کردم!ایندفعه خیلی ترسیده بودم.زلزله که اومد اولش جوری که خودمم باورم نشده بود با صدای بلند گفتم:زلزله!

کسی بهم توجه نکرد!مادرم و خواهرم داشتن درمورد شب یلدا حرف می زدن درواقع در یخچال باز بودو مامانیم داشت میوه هارو میذاشت توش و خواهرم کنارش بود و بازدید می کرد.خلاصه وقتی لرزش بیشتر شد داد زدم زلزلههههه!دیدم کسی از آشپزخونه نمیاد بیرون، خودم رفتم تو!نگاشون کردمو گفتم :زلزلهههههه!خلاصه وقتی به خودشون اومدن زلزله رفع زحمت کرده بود!خدایی داشتم فکر میکردم چند نفر اینجوری واسه نجات یه عده دیگه جونشونو از دست دادن!بابا تیز باشید خب!فکر کن تازه وقتی فهمیدن مامانم دریخچالو میبنده و میاد بیرون!یعنی آرامشش منو کشته! جالب اینجاست که متوجه نشده بودن خیلی!و بعد از شنیدن صدای من هربار فکر کردن تموم شده و ادامه می دادن به کارشون:)کلی هم خندیدیم بعدش!یکم داستانو طنزش کرده بودمو اونام فقط می خندیدن!

یه تکون کوچولو بودا!ای جونم خدا:)

یه نکته اینجا هست که آزارم میده!بقیه اصرار دارن که زودتر از اونا متوجه می شم!آخه دفعه قبلم من متوجه شدم!یه جوری میگن معصومه زودتر از ما می فهمه که ...خب به آدم برمیخوره!:))) دوستان حیوانات قبل از وقوع زلزله متوجه میشن ولی بعد از وقوع،زودتر فهمیدن رو جز حُسن درنظر بگیرید لطفا.

لابد میگید ما که چیزی نگفتیم!آره میدونم ولی بد نگاه می کنید آدم می فهمه خووووو!

 

پ.ن:یه تشکر هم بکنم از مخاطبان مهربون خودم،ممنونم از اینکه اشتباهات نوشتاری من رو بهم می گید.آخه خیلی از این پست ها از طریق موبایل ثبت می شه و خب میدونید دیگه گوشی کلمه ثبت شده داره و گاهی کلمه ای رو جایگزین کلمه دیگه میکنه،هرچند خودم دقت میکنم ولی گاهی از دستم درمیره.خلاصه مممنووونم به شدت ازتون

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۶/۱۰/۰۳
معصومـــه پــورابـراهیـــم